شورش در فرانسه مهد باصطلاح دمکراسی


شورش در مهد دمکراسی مسخره فرانسه  و

رفتار دمکراتیک  رژیم دمکراتیک فرانسه با شهروندان فقیر

دولت دمکراتیک فرانسه این روزها درگیر سرکوب دمکراتیک و انسانی و حقوق بشری مردمی فقیر و خسته و درمانده است. مردمی که از زور بیکاری و درماندگی وقت خود را به بطالت و حتی هرگونه کاری که در عرف آن کشور خلاف نامیده میشود میگذرانند و همیشه از جانب آنها بعنوان مردمی انگل ( وزیر کشوردرهمین آشوب ها بهترازاین جمله در باره آنها نگفت و همین سخنان خشم آنان را فزونی بخشید) و… خوانده میشدند. در حالیکه مسئول تمامی رفتا رهای این انگلها ( بقول رهبران دمکرات و انسان فرانسه در خصوص شهروندانشان) خود آنها هستند. اگر آنها انگل هستند و سربار و…  جامعه  و تمامی آنچه که هستند همه اش بر عهده صاحبان کشور( سرمایه داران بسیار کلان) است. هرچه آنها را القاب بدتری بدهند در واقع بخود این قشر اندک که تمامی قدرت کشور را در دست دارد برمیگردد.

هیچکدام از وسایل ارتباطات جمعی جهان نمیتوانند کتمان کنند که سرمنشا این آشوبها فاصله وحشتناک طبقاتی ازطرفی ورفتارغیر انسانی این رژیم مدعی حقوق بشر با این انسانهای بینوا و سرکوفته میباشد.

فرانسه که  برای سایر مردم جهان ادعای دمکراسی و حقوق بشر دارد و ادا واطوارهای مسخره و دلقکی در میآورد با بروز کوچکترین ابراز نارضایتی مردم بدترین رفتارهای غیر انسانی را از خود بروز داد. حال تصورش را بکنید اگر کشورهای دیگری قدرت آنرا داشتند تا در این آشوبها دخالت کرده و کار را به مسائل سختتر میکشیدند آنگاه چهره واقعی این دمکراسی های واقعی چگونه میبود. توجه کنید هرچند این ترم ( دمکراسی) کاملا مسخره میباشد ولی دقیقا بخاطر همین مسخرگی اش لایق این رژیم هاست که چهره واقعی اشان در موقع بحران مشخص میگردد.

در زمان آرامش و بودن ثروت همه چیز خوب است،  واقعیتها را باید در زمان سختی و تنگی دید. درست حکایت قمار بازی استکه تا آنگاه که در حال برد است میخندد و شوخ و خوش برخورد است و بدیگران نیز اندکی میدهد ولی از زمانیکه ورق برگشت با همه بداخلاقی میکند و چهره دیگری  یا اصلی اش را نشان میدهد و بخشش هایش را طلب میکند.

اما باید به نکته ای هم که در بالا اشاره شد دقت بیشتری کرد.  اروپا و آمریکا در تمامی کشورهای جهان خصوصا منطقه نفت خیز و استرتژیک خاورمیانه بسیار دخالت کرده و باعث جنگها شده اند. آنها در بهترین حالت باعث نگرانی ها و بی ثباتی ها در کشورها شده اند. آنها اپوزیسیون دروغین درست کرده و در مسیر تکامل آرام و طبیعی این کشورها دخالت بی حد وحصرمیکنند. آنها با وقاحت تمام حتی جنگها ی داخلی براه میاندازند و همزمان برای آنها دل میسوزانند. همانند کاری که فرانسه در همین دهه گذشته در رواندا کرد. کجا بودند در آن موقع آنهمه سازمانهای  پرسر و صدای بین المللی.

احمق آنهائی که اشکهای این تمساح ها را واقعی بپندارند واحمق ترآنها که دست بدامن شان میشوند.  

اگر این کشورها نیز اندکی قدرت داشتند و یا با همین قدرت اندک میخواستند در امور داخلی امثال فرانسه دخالت کنند؛ آنگاه دیده میشد که اولا چقدر این کشورهای دمکراتیک، بی ثبات و بی پشتوانه مردمی هستند؛ دیگر اینکه دیده میشد که این کشورها چگونه بی مهابا جنگ براه میاندازند.

این کشورهای اروپائی و آمریکا بوده و هستند که همیشه و بدون وقفه از زمانیکه سر درمیان جهان در آوردند طبل جنگ اشان از صدا نیافتاده است. کثافت کاری ها و جنایات آنها آنقدر زیاد است که حد  و حصر نداشته ودر یکی دو کتاب نمیگنجد.

اما اگر بجای این فقرا؛  ثروتمندان صاحب کشور، مشکلی داشته باشند یا چیزی بخواهند ؟؟؟

آهای دمکراتها بکوبید و بکشید زیرا که معنی دمکراسی و دمکراسی شما همین است و بس.

امید آنکه دمکراسی مرسوم در جهان غرب به کشورهای با فرهنگ شرق نیاید وگرنه آنها را هم به نابودی میکشد.

نوامبر 2005      جنبش روشنفکری- ایران

Intellectusliam_movement_iran@hotmail.com

مسئله عراق جنگ قدرت در جهان است


مسئله عراق جنگ قدرت در جهان

آمریکا بازیچه شکست خورده

دردهه هفتاد مسیحی شوروی مغرور از قدرت خود با آن تفکرات ابتدائی و خشک مارکسیست لنینیستی بدین نتیجه رسیده بود که دوران یا عصر سوسیالیست با موفقیت طی شده و در حال گذار به کمونیسم میباشند پس لازم نیست منتظر ماند تا کشورهائی همانند افغانستان که در مراحل ابتدائی فئودالیسم هستند این مرحله و سرمایه داری را طی کرده  آماده پذیرش سوسیالیسم وبعد کمونیسم ( یعنی آن بهشت زمینئی که مارکس بظاهر ضد دین اما در اساس تامغز استخوان با تفکری مذهبی, ترسیم کرده بود)  فرا رسد. بااین تئوری یعنی مشخص کردن عصر یا دوران موجود  پایه حمله به افغانستان ریخته شد که خود این حرکت فروپاشی سوسیالیسم واقعا موجود را تسریع کرد, نیز مزیدی بر شروع یکسری جنگهای طولانی مدت و فرساینده در منطقه گردید.  حال بعد از سه دهه جنگ در منطقه نه تنها همه از آن خسته شده اند بلکه ثروت آنجا نیز تماما صرف خرید اسلحه گردیده و جیب ها خالیست. در کنار این عقب رفت و فاجعه اما در جهان توسعه یافته صنعتی,  پیشرفت تکنولوژی سطح تولیدات را بالا برده است و تولید کنندگانش نیاز به بازار دارند. بدینجهت اروپا و سایر کشورهای صنعتی که پایه اصلی اقتصادشان بر مبنای فروش اسلحه نیست بطور جدی درگیر ماجرا شده اند. جنگ قدرت برای تقسیم دوباره جهان در جریان افتاده است.

اما از طرفی با همان سرعتی که پیشرفت های علمی صنعتی حاصل گردید,   وضعیت جهان نیزتاثیر گرفته از آن  تحول گسترده ای یافته,  بطوریکه نگاه به وضعیت سیاسی آینده در جهان و تصور چگونگی آن برای هیچ کس کاری ساده و یا حتی امکان پذی  نیست.  مخصوصا در دهه آخر قرن گذشته و فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد و هجوم کشورهای جدا شده از آن به طرف غرب,  نیز تصور باطلی که برای آمریکا بوجود آمد که تنها قدرت و آقای جهان است.  ایجاد اروپای مشترک که تجربه ای جدید است و قصد دارد تا جای خالی شوروی سابق را بگیرد.  تلاش دوباره شوروی برای مطرح شدن. تغییرات در چین, اژدهای خوابیده ای که ظاهرا در حال بیدار شدن است. تغییرات سیاسی در ایران که احتمال میرود با کمی دوراندیشی و سیاست,  دوباره نقش برجسته خود را  در جهان باز یابد. حرکت در کشورهای منطقه حساس و استراتژیک خاورمیانه که در حال نوعی بیداری و تحول و خود یابی اند,  خصوصا اینکه  دیگر نمیخواهند پول نفت را خرج خرید اسلحه های غیر کارآمد و از رده خارج آمریکائی بکنند.  نقش اسرائیل که حساسیت دو دین بزرگ و پرجمعیت جهان یعنی اسلام و مسیحیت را بر میانگیزد و بنظر نمیرسد بغیر از تشدید بحران حاصل دیگری داشته باشد. از میان رفتن آپارتاید در آفریقای جنوبی  و نقش کره از اهم مشکلات جهان و تغییرات وسیع و سریعی استکه رخ داده و ادامه دارد. البته بطور حتم میتوان دراین لسیت تمامی کشورهای جهان را بنوعی گنجاند.

هدف از ذکر نکات بالا آن بود تا مشخص گردد که بر خلاف آن تصوری که میپندارد غرب اعم از اروپا و یا آمریکا برنامه های 20 سال و یا حتی 10 ویا حتی کمتر 5 سال آینده را ریخته غلط است و چنین امکانی در حال حاضر وجود ندارد. این افکار و تصورات متعلق به دهه های قبل است که اوضاع تا حدودی ثابت و متعادل بود و تغییرات در دراز مدت صورت میگرفت.  مثلا در دوران جنگ سرد آمریکا و شوروی که  جهان تاحدودی تقسیم شده بود,  دچار تحولات فوری نمیشد.  اما اکنون تحولات بسیار بسیار سریع است خصوصا در این مقطع که جهان گرفتار بحران تقسیم دوباره گردیده,  جنگ قدرت در جریان میباشد و هر کشوری سهم خود را خواسته باید که موقعیت و وضعیت آینده اش مشخص گردد. آن کشوری که نتواند در این بحران درست عمل کند بازنده خواهد بود.  مسلما در این مقطع از تاریخ امکان پیش بینی و برنامه ریزی دراز مدت  وجود ندارد هر لحظه ممکن است ائتلافات و جابجائی های جدید صورت بگیرد. اما نه تنها مردم عادی که همواره بسیار دیرتر مسائل دستگیرشان میشود بر همان باورند که برنامه ها برای سالهای آینده ریخته شده است,  بلکه بسیاری از سیاستمداران برجسته دنیا نیز گرفتار انواع همین تفکرات عقب مانده هستند که در اینصورت شکست آنها قطعی است.  در این رابطه  بزرگترین عقب افتادگی از آن آمریکاست.  این کشورتحت ریاست جمهوری  یکی از بی دانش ترین و عقب افتاده ترین مردمان جهان اقای جرج بوش قرار دارد. بزرگترین مشکل سیاسی رهبری آمریکا عقب ماندگی ذهنی آن است.  آنان که از مشاوران بسیار کودن و واپس گرائی همانند هانتینگتون, کسینجر و باند  پیروی میکنند,  نمیتوانند جهان را  ببینند تا متوجه شوند که در این جنگ قدرت  چگونه بازیچه دست قرار گرفته اند.

پس از فرو پاشی شوروی ساموئل هانتینگتون تئوری برخورد تمدنها را ارائه کرد هر چند تئوری او در مجامع علمی نقد و رد شد اما در عمل دولت جرج بوش در تعقیب آنست.  نادانی آنان در اینستکه  نمیدانند در این “عصر تحولات سریع ” امثال  هانتینگتون و کسینجر جنازه ای فکری با افکاری پوسیده  بیش نیستند.  این افراد که پا بسن پیری گذاشته اند نمیتوانند جهان را ببینند و درک کنند و تصویری که از جهان دارند همان است که از دهه های پیشین درذهن دارند.  بدین نوع تفکر و نگاه  میگویند واپس گرائی وعقب ماندگی ذهنی سیاسی.

اما ریشه این واپسگرائی نیز در آرمانهای خاص یهودیت آنها است. آرمانهائی که برای بشریت فاجعه آفرین خواهد بود و باید با چنین تفکراتی برخوردهای فلسفی در جهت حذف اشان از زندگی بشر نمود.

فلسفه و تفکر غلط بزرگترین برای خطر بشر است. همانطوریکه فکرانسان  باعث پیشرفت و تکامل اش گردید همین فکر هم میتواند خطرناکترین دشمن او در راه نابودی اش باشد. هیچ چیز بهتر و هیچ چیز بدتر از فکر و اندیشه که خود را در قالب فلسفه یعنی برنامه زندگی و آینده  نشان میدهد برای بشر نیست. آنچه انسان را ساخت نه دستهای او که پایه تئوریهای مارکسیستی است  بلکه فکر او بود. بهمین دلیل  جنبش روشنفکری اساسی ترین وظیفه خود را ارائه فکرو فلسفه ای کاملا نوین ومناسبت با شرایط زندگی بشر میداند. بهمین دلیل در مواردی مجبور به برخورد باسایر نظرات میباشد.

مخصوصا امروز جهان سیاست بدلیل تغییرات سریع نیازمند تعیین تکلیف و دورانداختن  تئوریسینهای پیر, پیرفکر, محافظه کار و آنانکه افکار پوسیده هزار ساله را دنبال میکنند بوده,  باید از جوانان فعال  و خوش فکر استفاده کند.

 بهتر است این امر را با ورزش مقایسه کنیم و فوتبال را مثال بیاوریم, در این ورزش کمتر اتفاق میافتد که ورزشکاری بیشتر از 5 تا 10 سال در صدر باشد خیلی زود نیروئی جوانتر که نه تنها از قدرت بدنی بیشتری برخوردار است جای خود را باز میکند بلکه این نیروها از تجربیات نسل قبلی نیز سود میبرد. اما تفاوت میان فوتبال و سیاست در آنستکه نیروی جوان در سیاست میتواند 50 ساله باشد زیرا که این رشته نیازمند تجربه فراوان است لیکن کسانی همانند کسینجر با آن سن بسیار بالا دیگر خرف و دچار کور ذهنی شده اند. جای تعجب آنجاستکه وقتی گورباچف با حدود 50 سال سن بر روی کار آمد همه جهان گفتند که اکنون نیروئی جوان  در شوروی بر سر کار آمده که میتواند با دگم ها و خشک مغزی ها ی پیران سیاسی برخورد کند زیرا که آن نسل سالها با آن تفکرات بزرگ شده بود و دیگر قادر به تغییر خود نبود پس نیروئی جوان همانند گورباچف میتوانست اینکار را  بکند اما اکنون که شرایط از آن زمان حساس تر است و تغییرات بسیار سریعتر صورت میگیرد و آن تجربیات نیز وجود دارد چه نامی بر سیاست آمریکا که از این گروه پیران محافظه کار استفاده میکند  میتوان نهاد؟  بی سیاستی و حماقت محض؟  یا اینکه باید گفت آمریکا بازیچه آمال کسانی شده است که در پی وعده یهوه برای سلطنت بر جهان هستند و عاقبت نیز در این راه آمریکا را بفلاکت میاندازند و آنگاه با سرمایه اشان دوباره بکشور دیگری مهاجرت میکنند.

سیاستی  که آمریکا در پیش گرفته بزودی او را بسر منزل نابودی خواهد کشاند امادر این راه دو فاکتور مهم وجود داشته, تعیین کننده است:

1 –  قدرت مالی و نظامی آمریکا که باعث میشود بتواند مدتی طولانی( به نسبت سایرین) روی پا بایستد.

 2- عملکرد سایر دول:   اگرسایرین عاقل نباشند و نتوانند از شرایط ایجاد شده استفاده لازم را ببرند آنگاه آمریکا میتواند در برابر نیروهائی که از او احمقانه تر عمل کرده اند پیروز گردد. نیروهای خارج از آمریکا همانطور که گفته شد دسته بندیهای خود را دارند اروپای مشترک از همه قوی تر و متحدتر است اما مشکلاتی هم دارند. روسیه, چین, کره, ایران و…  با هم موارد اتحاد و اختلاف دارند. تعدادی از آنها بارزش وحدت و پیدا کردن متحد نزدیک پی برده اند که اگر هشیاری بخرج بدهند میتوانند تا حدودی تعادل قوا را برقرار کنند, اما عده ای از کشورها هنوز سر در گریبان و گیج مانده اند . اگر اینطرف ماجرا نتواند عاقلانه عمل کند همچنان در زیر خواهد ماند و آمریکا علیرغم تمام بی سیاستی و نادانی همچنانان قدرت فائقه .

نگاهی به احتمال حمله آمریکا به عراق

ژانویه سال 2002 یعنی یکسال پیش جرج بوش رئیس جمهور آمریکا ظاهرا بدون اینکه متوجه باشد که در جریان حمله به افغانستان کشورش بازنده بوده و سایرین برنده, ایران, کره شمالی و عراق را محور شیطانی خوانده در پی تدارک جنگ برآمد. جنبش روشنفکری ایران طی مقالاتی در برخورد  با این نظر ضعفهای آمریکا را نشان داده  با دلایل مشخص ثابت نمود که آمریکا ابدا قدرت و توان و امکان حمله به ایران و کره شمالی را ندارد اما عراق را مستثنی کرد.  لیکن آنرا هم مشروط دانست زیرا همانطور که آمریکا قادر نبود به تنهائی به افغانستان حمله بکند و اگر کمک سایرین بخصوص ایران نبود در بندی شاید بدتر از ویتنام  میافتاد اکنون نیز اگر بخواهد به تنهائی به عراق حمله کند نه تنها با مخالفت دیگران روبرو خواهد شد بلکه چون جنگ برسر تقسیم قدرت در جهان است سایرین عراق را تقویت کرده و او را در چاهی عمیق میاندازند که در آمدنش چندان آسان نیست. هماکنون کمک ایران به تنهائی معادل بقیه جهان است.

تئوریسنهای آمریکائی نمیفهمند یا نمیخواهند بپذیرند که اصل توازن قوا برای تمامی دول جهان ارزش حیاتی دارد و هرچقدر هم که آمریکا از نظر مالی و نظامی قوی باشد دیگران در پی قدرت و سهم خود هستند.  آنها تاریخ را نخوانده اند و نمیدانند که بارزترین درس از جنگهای صلیبی آن  بود که هر گاه یکی از نیروهای درون مسیحیان  و یا مسلمانان در حال قدرت گیری  بود سایر نیروها با دشمنان مسیحی یا مسلمان متحد میشدند تا اجازه ندهند که او قدرت بگیرد.  اکنون نیز همین ماجرا در جریان است آمریکا در پی آنست تا قدرت مطلقه جهان شود اما اکثریت کشورهائی که در جهان نقشی دارند وبرای خود قدرت و سهمی  میخواهند با هم پیمانی نوشته یا نا نوشته بسته اند تا او را متوقف و حتی سرنگون سازند.

 جهت روشنتر شدن موضوع و بررسی سیاست  حمله به عراق و مشکلات و پیچیدگیهای موجود در این راه و هچنین اینکه آیا حمله ای به ایران و کره بعد از عراق صورت خواهد گرفت و اینکه چه مزایا و مضراتی برای آمریکا و سایرین خواهد داشت,  بهتر است تا بجای تحلیل گسترده سیاسی, نگاهی مختصربنکاتی چند از اهم مسائل  بشود.

 چرا آمریکا عراق را برای حمله انتخاب کرد.

در دنیا کشورهای بسیاری وجود دارند که باصطلاح دارای حکومتهای دیکتاتوری بوده یا  دارای سلاح های کشتار جمعی غیر متعارف بسیار پیشرفته ای میباشند که عراق نسبت بآنها در مرحله بسیار ابتدائی قرار دارد, یا هردو را با هم دارند.  هرچند عراق همین میزان را هم مدیون کشورهائی است که داعیه حقوق بشر و انسان دوستی را دارند.

  اما چرا از میان اینهمه کشورهای باصطلاح  دیکتاتوری  ودارای  سلاح های کشتار جمعی غیر متعارف عراق هدف اول شده است.

اجازه بدهید قبلا”  به ترم دیکتاتوری و اینکه تا چه حد از آن  صحیح استفاده میشود,  بپردازیم.

دیکتاتوری اختیاراتی بود که در روم قدیم در شرایط خاص از طرف سنا در اختیار سزار قرار میگرفت تا او بدون نیاز به تصویب سنا و حتی مشورت با آن دست به اقداماتی خاص و بسیار گسترده بزند. اعم این اختیارات و قدرت بیحد او  در شرایط جنگی بود. اما در این وضعیت دیگر او را  سزار یا قیصرنمیگفتند بلکه دیکتاتور مینامیدند.  در آن زمان این کلمه ابدا بار منفی نداشت اما بمرور زمان و همانند بسیاری نام های  دیگر,  بار منفی گرفت. همچنانکه دیو که زمانی از خدایان خوب و مورد احترام بود بار منفی گرفته منفورشده.  بهر صورت اگر این مثبت و منفی جای خود را عوض کرده است, اما باید دید که آیا برای افراد و حکومتها نیز درست و بجا انتخاب شده  و میشود یا نه . بهر رو  با توجه بمعنی اصلی و تاریخی دیکتاتور باید گفت که این اصطلاح اکنون کاملا برازنده جرج بوش رئیس جمهور آمریکا, خصوصا در مقطع کنونی و با گرفتن همان اختیارات نوع سزار میباشد.

 آمریکا کشوری استکه در آن انتخابات تنها یک سیرک و نمایش میباشد. مردم در این کشور تنها بصورت  بازیچه  مورد سوء استفاده ثروتمندان قرار میگیرند.  این گروه تمام قدرت را در اختیار دارد و تصمیم گیرنده است. جنگ قدرت برای دستیابی به پست ریاست جمهوری میان ثروتمندان است و از مردم بعنوان مهره استفاده میشود. مردم با دادن رائی مسخره که همواره میان دو گروه بسیار ثروتمند یکی باید انتخاب شود بظاهر در سیاست مملکت نقش دارند اما این پشتوانه را قدرتمندان بابت آن میخواهند تا آنگاه که لازم بدانند آنها را برای کشتار انسانها و غارت سایر ملل مورد استفاده قرار دهند برگه ای در دست داشته باشند و مردم گمان برند که این تصمیمات درست و بر حق و برمبنای خواست رای انتخابایتی اشان بوده است.

 درآمریکا از وسایل ارتباطات جمعی  جهت تحمیق و گمراه کردن مردم استفاده  تمام و کمال میشود.

 متاسفانه جامعه دانشگاهی وتئوریسینهای  سیاسی در بسیاری موارد چندان دقیق و علمی عمل نمیکند و از ضعفهای عدیده رنج میبرد که حاصل فلسفه و تفکرات غلط حاکم بر جهان میباشد  و در این میان قدرت بهره میگیرند.

حال پس از نگاهی بسیار مختصر به ریشه کلمه دیکتاتور باین نکته پرداخته میشود که در میان سه کشوری که محور شیطانی خوانده شد چرا عراق انتخاب گردید.

الف- کره شمالی

1- کره شمالی کشوری استکه در منطقه ای نه چندان استراتژیک و تعیین کننده قدرت در جهان  همچون خاورمیانه قرار دارد.

2- کره شمالی هرچند اقتصاد ورشکسته ای دارد اما دارای ارتشی قوی , منظم و با دیسیپلین است که میتواند در صورت بروز جنگ آسیبهای جدی به متخاصمین وارد کند, همچنین تجربه جنگی بزرگ را در قرن گذشته هنوز بهمراه  دارد.

3- کره شمالی متحدینی قوی  همچون روسیه و چین را پشت سر دارد. خصوصا چین که مرز مشترک نسبتا طولانی با کره شمالی دارد,  نمیتواند حضور آمریکا را در کنار خود تحمل کند.

 در صورت حمله به کره این احتمال هست که ایران نیز خود را در مرحله بعدی ببیند و بهمین جهت عکس العمل نشان بدهد که در پی موضعگیری این دسته کشورها مسلما تعداد دیگری هم یا موضع میگیرند و یا اینکه از حمله حمایت نخواهند کرد و کار را برای آمریکا سخت خواهند کرد.

ب- ایران

 ایران کشوری است بزرگ با جمعیتی زیاد, انتخابات ریاست جمهوری 4 سال یکبار, ارتشی منظم و با دیسیپلین, اپوزیسیونی ضعیف و مردمی که در صورت حمله آمریکا عکس العمل جدی از خود نشان داده متحد خواهند شد,  دارای متحدین بسیار در منطقه و جهان, در برابر آنچه که تروریست نامیده میشد ایستاد و همکاری کرد و از حمایتهای بین المللی برخوردار و بسیاری  امتیازات دیگر و از جمله اهم آنها علیرغم هر ایرادی که بر حکومت آخوندها وارد گردد اکنون مرکز جهان تشیع است. این نیروی مذهبی که سابقه هزار ساله دارد با طالبان بی ریشه تفاوت اساسی داشته, قابل مقایسه نیست و آمریکا نمیتواند بدین سادگی دست چپاول و تغییر رژیم بر آن دراز کند. نکته دیگری که در این معادلات جای بزرگی را میگیرد ارتباط این رژیم و رهبری مذهبی آن با واتیکان است که تا کنون چندین بار در رده های بسیار بالا میان اشان تماس بوده و حداقل دوبار برادر سید علی خامنه ای در واتیکان با پاپ ملاقات کرده است که در عالم سیاست معنای زیادی دارد.

بنظر میرسد که چنانچه آمریکا بخواهد با ایران وارد جنگ شود گسترش چنین جنگی بسیار فراتر خواهد رفت.  دامنه آن نه بصورت جنگ چریکی بلکه بصورت حمله مستقیم نظامی بداخل آمریکا کشیده خواهد شد. آنگاه  نیروهائی که در این راه محرک بوده اند (مخصوصا اسرائیل) از آسیب وضربه جهانیان در امان نخواهند بود. بدینجهت  آنها نیز نباید چندان تمایلی در براه انداختن چنین مصیبت گسترده ای داشته باشند بلکه باید آینده نگری بیشتری بخرج دهند.

یک نکته با اهمیت آنستکه اکثریت قاطع مردم ایران جنگ نمیخواهند و با انقلاب نیز مخالفند. مردم ایران با توجه به دو فاجعه , انقلاب 22 بهمن و جنگ هشت ساله با عراق, تجربه ای غنی بدست آورده,  کاملا بر آنند تا تحولات در جامعه از طرق صلح آمیز, اصلاحات و رفرم صورت بگیرد. در این راه نقش روشنفکران و دانشگاهیان نه تنها درون ایران بلکه در خارج از کشور نیز بسیار برجسته و با اهمیت است. متفکران ایرانی در خارج و مخصوصا آن دسته که در دانشگاهها بعنوان مراکز بررسی های سیاسی جهان تاثیر گذار هستند جو جهانی را در مورد ایران  برعلیه عملیات خشونت آمیز داخلی (انقلاب) ویا خارجی( دخالت سایر دول) بسیج کرده اند. ایرانیان معتقدند که مسائل داخلی اشان بخود آنها مربوط است و میتوانند با آنها دست و پنجه نرم کرده تغییرات لازم را ایجاد کنند و البته آنرا هم یک شبه نمیخواهند,  زیرا که آن بمعنی انقلاب و یا دخالت نیروهای خارجی استکه دروحله اول منافع خود را در نظر دارند. ایرانیان دخالت خارجی در کشور خود را تحمل نمیکنند.

اما یک احتمال  دیگر هم وجود دارد اینکه آمریکا ابدا قصد حمله به ایران را ندارد و در پشت پرده نیزایندو  با هم روابط خوبی دارند. اما از سیاست دشمن فرضی هر دو رژیم در جهت منافع خود سود میبرند. دیکتاتور ها همیشه باید یک دشمن واقعی یا فرضی را برای مردم تصویر کنند تا بتوانند آنها را مجبور به سکوت و تسلیم کنند.

ج- عراق

1- عراق کشوری است که جهان او را تحریم کرده  و حتی در میان کشورهای عربی هم متحدی ندارد.

2- ارتش عراق بسیار ضعیف , آسیب پذیر و بیروحیه است.

3- اقتصاد عراق در حد فاجعه باری داغان است.

4- اپوزیسیون عراق بسیار قوی است که البته خود مشکلی اساسی و بسیارجدی و دست و پاگیر برای آمریکاست.

5- برد موشکهای عراق به اسرائیل میرسد.  البته این نه از آن زاویه مطرح میشود که صدام از آنها بر علیه اسرائیل استفاده میکند بلکه او نگران حکومت آینده عراق است.

6- عراق دارای زراد خانه ای از سلاح های غیر متعارف است که غرب آنها را در اختیارش قرار داده و حتی اگر اکنون آنها را از بین برده باشد اما به تکنولوژی تهیه و استفاده از آنها دست یافته است. بهمین دلیل بازرسان سازمان ملل بدنبال لیست متخصصین عراقی هستند.

7- برد موشکهای ایران به اسرائیل میرسد و عراق در میان ایندو قرار دارد چنانکه آمریکا در آنجا قرار بگیرد سپر اسرائیل خواهد شد.

8- عراق میان مجموعه ای از کشورهای عربی قرار دارد و استراتژیک است.

9- عراق دارای منابع نفتی بسیار عظیم است.

10- چنانچه آمریکا در عراق مستقر شود کنترل 65% منابع نفتی جهان را که در آن منطقه است در اختیار خواهد گرفت و بدینترتیب قادر خواهد بود بر جهان حکمرانی کند.

11- و البته در این میان تئوری ناتان یاهو نخست وزیر سابق اسرائیل که هم اکنون برای در دست گیری دوباره این پست مبارزه میکند را باید گنجاند او بدنبال اسرائیل بزرگ یعنی از نیل تا بین النهرین است.

براین اساس بود که آمریکا, عراق را برای حمله انتخاب کرد وگرنه چنان نبود که یکباره از خواب بیدار شده کشف کرد که صدام دیکتاتور است, او همواره چنین بوده وبهمین دلیل هم برای ریاست جمهوری مادام العمر عراق از جانب غرب مورد تائید قرار گرفت.  صدام طی جنگ 8 ساله با ایران توسط آمریکا و اروپا کاملا حمایت شد, صدها هزار انسان را بکام مرگ کشید و تعداد بیشتری را مفلوج و معلول وبیخانمان کرد.

اگر آمریکا حمایتش را از صدام بر میداشت تا بحال مردم عراق تکلیف خود را با او روشن کرده بودند و نیازی برای لشکر کشی در جهت حذف او نبود. اکنون هم اگر آمریکا دخالت نکند مردم عراق براحتی او را برکنار خواهند کرد.

اساسا اینکه عراق و یا در مجموع کشورهای منطقه  دمکراسی و آنهم از نوع غربی که معلوم نیست,  نوع آمریکائی باشد یا انواع اروپائی را میخواهند,  بحثی است مفصل که جای صحبت و سئوال بسیار دارد. شیوه زندگی و نوع حکومت در کشورهای مختلف متفاوت است و کپیه برداری کور از سایرین احمقانه است و از آن بدتر تحمیل آن بدیگران میباشد. قانون و روش حکومت باید متناسب بر فرهنگ آن جوامع باشد در غیر اینصورت این عدم هماهنگی فاجعه آفرین است و بدان هر نامی از دیکتاتوری گرفته تا حکومت ظلم و ستم و جبار و… را میتوان منتسب کرد.

اگر قرار باشد کپیه ای از یکی از سیستمهای موجود آمریکائی, سوئدی, انگلیسی و… که با یکدیگر  هم تفاوتهای بسیار دارند, در عراق یا ایران یا… پیاده بشود بغیر از اضافه شدن مشکلی بر مشکلات حاصلی برای آن ممالکت نخواهد داشت. هیچ تفاوتی میان پیاده کردن این دمکراسی ها با سیستم کمونیستی,  در این جوامع نیست.

 کشورها غربی  قوانین اشان بر مبنای فرهنگشان است و بنابراین مورد قبول عامه میباشد. اگر در سوئد حکم اعدام وجود ندارد دلیل اش کاملا مشخص است زیرا که اساس این جامعه بر فرد است و اگر فردی توسط شخص دیگری بقتل برسد از آنجا که در وحله اول دارای خانواده ای کوچک است و آن افراد نزدیک نیز گرفتار مشکلات اقتصادی و عدم پیوستگی قومی بنابراین ماجرا به دادگاه کشیده میشود. اما همین مشکل تنهائی و نداشتن پشتوانه خانوادگی در دادگاه نیز عمل میکند و قضات چندان شجاع نیستند و بیم دارند تا حکم سختی را برای افرادی که ممکن است برایشان مشکل ایجاد کنند, صادرنمایند. اما در جوامعی که پیوندهای خاوادگی قوی است و مخصوصا هنوز حالت عشایری موجود میباشد. اگر احکام سنگین پیاده نشود آنگاه خانواده ها از میان خود افرادی را برای انتقام تعیین میکنند که این عمل کار دولت را سخت خواهد کرد.  بدینسان استکه احکام باید بر خواستهای و موقعیت جامعه متکی باشد. 

از آنجائیکه شرایط جامعه دائما در حال تغییر میباشد پس سیستم جامعه نیز باید قابلیت انعطاف لازم را جهت تغییر در قوانین و از جمله قانون اساسی داشته باشد. اشکال اساسی در این میان بر فلسفه ها و ادیان وارد است   که انعطاف ناپذیرند و قوانین ابدی ارائه میدهند. امادر فلسفه روشنفکری این نکته آغاز حرکت و از اصول اساسی است که در هر زمان و مکان باید کلیه قوانین را مطابق شرایط زندگی و فرهنگ مردم و در ارتباط با سایر ملل تنظیم کرد. فلسفه روشنفکری هیچ قانونی را ابدی نمیداند پس خود قانونی ارائه نمیدهد.

حال باید دید که مقصودآمریکا  از دمکراسی چه میباشد و آوردن آن به عراق چه ارتباطی با اوا دارد.  اگر در کشوری همانند عراق مردم تحت ستم هستند کدام حق را برای آمریکا ایجاب میکند تا در امور داخلی آن کشور مداخله نماید. اما از طرفی دیده شده که در هر کشوری که بر مردمش از جانب رژیم حاکم ظلم شده دست آمریکا در کار بوده,  تا زمانیکه ورق برگشته و آن رژیم دیگر پاسخگوی تمایلات استثماری آمریکا نبوده است. چه کسی میتواند با منطق و قلبی پاک و انسانی ادعا کند که در آمریکا آنچه که باصطلاح دمکراسی باید نامیده شود وجود دارد و مردم آن کشور تحت ستم نیستند. شاید با استدلال بیشتر بدانجا برسیم که در آمریکا از هر جای دیگری در جهان بیشتر بر شهروندانش ستم میشود, و البته این رتبه را باید در صورتی داد که اسرائیل را در معادلات نیاوریم زیرا آن کشور جائی در بحث دمکراسی و حقوق بشر ندارد. رژیم های دیگری همانند عربستان تا زمانیکه مطیع تمام و کمال بودند علیرغم تمام ستمی که در ملت اشان روا میداشتند  حتی در لیست حمله لفظی هم قرار نمیگرفتند.  

 بهررو اگر در حال حاضر سیستمی در جامعه ای بخوبی عمل میکند و مردم آن کشور راضی و خشنود هستند بهیچ وجه دلیل آن نیست که آوردنش به سایر کشورها,  بدانها نیز همان خوشبختی را ارائه خواهد داد. 

 اما اینکه آمریکا خواستار دمکراسی, آزادی, رفاه, آسایش و توسعه عراق و سایر کشورهای منطقه و فقیر جهان است حرفی بیهوده و کذب و در جهت مردم فریبی میباشد زیرا که این امر با ماهیت آمریکا از اساس بیگانه است,  ثروت آمریکا بر مبنای غارت و در نتیجه فقر سایرین است.

نقش و خواست کشورها در بحران کنونی

اکنون وضعیت منطقه بسیار حساس و پیچیده و خطرناک شده  تمام جهان نگران است و هر کشوری از زاویه دید و منافع خود بدان مینگرد. هیچکس نمیداند که آینده  چه خواهد شد. همه در حال مذاکره و زدو بند میباشند.

برای روشنتر شدن  موضوع  به بررسی مختصر موقعیت  بعضی کشورها و نیروها پرداخته میشود:

1- آمریکا: چنانکه گفته شد آمریکا هدف سروری بر جهان بر اساس تئوریهائی که اشاره گردید را دنبال میکند. تمامی این سناریو و در واقع جنگ سرد پنهانی که براه افتاده  و از دید عامه بدور نگهداشته شده,  جنگی است میان آمریکا و متحد بلاتردید نظامی ایدئولوژیک اش اسرائیل و جناح هائی خاص در انگلیس از یکطرف و سایر ملل از جهتی دیگر که البته توان هر کدام متفاوت است.

اما آمریکا در خود عراق نیز با مشکل روبروست.

1-  اینکه بعد از صدام اپوزیسیونی که  جانشین میشود, برده و فرمانبردار حلقه بگوش آمریکا نخواهد بود بلکه از جمله شیعیان عراق که قوی ترین نیرو میباشند با ایران رابطه بسیار خوبی دارند و کردها نیز در رفت و آمد دائم به ایران قرار دارند. صدام بهترین آلترناتیوی بود که آمریکا  تاکنون در  اختیار داشت و شاید هنوز هم باشد و مصالحه میان آندو بهترین شانس برای آمریکا.

2-  مشکل خود صدام بعد از سرنگونی است. صدام کسی استکه بخاطر جنایاتش باید در دادگاهی بین المللی همانند       ” هاگ” محاکمه بشود.  اما محاکمه او کار ساده ای نیست زیرا در آنجا پای آمریکا و روئسای جمهوری اش , جیمی کارتر برنده جایزه صلح نوبل که عامل براه اندازی جنگ عراق با ایران بود, ریگان و سایرین که همه به نوعی دستشان در جنایات خونین است,  کشیده خواهد شد.  پس از آن اروپا بعنوان حامیان اش چه در جنگ بر علیه ایران,  چه در جنگ برعلیه کویت,  چه کشتار شهروندان عراقی خصوصا توسط بمبهای شیمیائی, و بسیاری موارد دیگر مطرح گردیده باید پسخگو باشند.  شاید بدین دلیل بود که آمریکا پیشنهاد داده که صدام میتواند به کشور دیگری برود, تا بدینترتیب صدام  و خودش را از محاکمه برهاند.

باید توجه کرد که آمریکا دمکراسی حتی از همین نوع مرسوم در جهان را هم برای کشورهای منطقه نمیخواهد زیرا  کشورهائی با چنین  سیستم هائی اجازه دست درازی را به او نمیدهند. برای آمریکا کشورهای دیکتاتوری با روسای جمهور مادام العمر از نوع صدام بسیار ایده آل است. پس بهتر است با صدام کنار بیاید,  اگر نخواهیم قبول کنیم که این ادعای حمله به عراق یک بازی سیاسی میان آمریکا و صدام برای آوردن کامل آنها به منطقه نیست.

2- اروپای مشترک نمیخواهد سلطه آمریکا را بپذیرد. اروپای مشترک ایده ای قدیمی استکه اکنون فرصت بروز پیدا کرده و قصد دارد تا خود بنوعی آقای جهان شود. آنها بدین نتیجه رسیده اند که جنگهای جهانی قرن گذشته اروپا را ضیف کرد, جان میلیونها اروپائی را گرفت  و دلیلی بر رشد و آقائی آمریکا گردید بدین دلیل اتحاد را برگزیده اند تا شاید بدوران پرافتخار گذشته بازگردند. اما جناحی در انگلیس وجود دارد که در حال ضربه زدن باین اتحاد است.

3- آلمان, ایتالیا و فرانسه بدوران نه چندان دور مینگرند که بزرگترین قدرتهای جهان بودند. همچنین فرانسه منافع اقتصادی زیادی در منطقه و خصوصا عراق دارد. منافع اینها باید کاملا تامین شود. آنها سروری آمریکا را ابدا نخواهند پذیرفت.

 کشورهای آلمان و ایتالیا که پس از شکست در جنگ دوم جهانی اجازه داشتن ارتش در خارج از مرزهای خود را نداشتند از موقعیت بدست آمده در جنگ افغانستان, جنگ خلیج و این موقیت پیش آمده  سود برده بخارج از مرزها لشکر فرستادند. این امتیازی بود که سالها انتظارش را میکشیدند و آمریکا ندانسته آنرا براحتی در اختیارشان گذاشت. آنها تقویت شدند و در نتیجه آمریکا تضعیف.

4- انگلیس وضعیتی دیگر دارد زیرا از جمله کشورهای انگشت شماری استکه فروش اسلحه در اقتصادش نقش بازی میکند و از طرفی کشوری اروپائی و عضو اروپای مشترک است. از جانب دیگر یهودیان از قدیم در آن کشور صاحب ثروت و قدرت سیاسی بوده پایه گذاران صهیونیست از آن کشور برخواستند و اکنون در جهت منافع اسرائیل به انگلیس فشار میآورند تا با آمریکا همکاری کند. این حرکت میتواند در اتحادیه اروپا شکاف ایجاد کرده به تلاشی بکشاند.

5- روسیه و چین میدانند سلطه آمریکا بر عراق بمعنی سلطه بر آنهاست, پس با آن مخالف اند. با اینحال  روسیه از موقعیت استفاده کرده و کشتی جنگی به آبهای خلیج فارس فرستاده است,  این بدان معنی استکه آمریکا یگانه  قدرت  در منطقه  نیست و روسیه نیزخود را در آن شریک میداند.   بنظر میرسد که این اولین بار در طول تاریخ روسیه باشد که کشتی جنگی به خلیج فارس فرستاده است.  بنابراین باید بحساب یک پیروزی استراتژیک برای روسیه و متقابلا شکستی فاحش و استراتژیک برای آمریکا نوشته شود .

روسیه و چین دو کشوری هستند که در سیاسیت جهان نقش اساسی بازی کرده دانش خوبی از وضعیت جهان دارند. آنها در رابطه با مسئله عراق زیرکانه بازی میکنند و در پی دستیابی به امتیازات خوبی هستند که کمابیش نیز بدست آورده اند. اما اگر قرار باشد تا به ایران و یا کره شمالی حمله بشود آنگاه مو ضوع کاملا فرق خواهد کرد. انچنانکه گفته شد کره همسایه چین است و ابدا برای او امکان ندارد که حضور امریکا را در آنجا بپذیرد.  ژاپن نیز با این امر بهمین دلیل موافق نیست. موضع شوروی نیز در قبال احتمال حمله آمریکا به ایران بهمین شدت خواهد بود. ایران گذرکاه به خلیج فارس است و سالهاست که موضوع کشمکش و جدالهای تند میان دول بوده,   روسیه کنونی نسبت بدان بسیار حساس است. اکتون پس از سالهای طولانی روسیه توانسته رابطه بسیتر خوبی با ایران برقرار کند . بهیچ وجه حاضر نخواهد شد تا آنرا به آمریکا بفروشد. نقش استراتژیک ایران به چین نیز حکم میکند تا از این کشور کاملا حمایت کند. بنظر چنین میرسد که اگر واقعا در کله پوک آمریکائیان فکر حمله به کره شمالی و از آن بدتر حمله به ایران باشد آنها باید خود را برای جنگی بسیار بزرگ با جهان آماده کنند که در آن صورت بازنده خواهند بود حتی اینبار جنگ بدرون آمریکا نیز کشیده خواهد شد.

6- ژاپن کشوری بود که پس شکست در جنگ دوم جهانی همانند آلمان اجازه داشتن ارتش در خارج از مرزهایش را نداشت اما د رزمان حمله به افغانستان از موقعیت استفاده کرده کشتی های جنگی اش را به آبهای بین المللی فرستاد و اکنون نیز کشتی جنگی به خلیج فارس فرستاده امری که در خواب هم  نمیدید این موفقیتی بزرگ برای ژاپن است و در کنار آن شکستی بزرگ برای آمریکا.

 ژاپن که بعنوان یکی از برترین قدرتهای صنعتی جهان با اقتصادی بسیار قوی مطرح میباشد هنوز بخوبی عظمت اش در قرن گذشته را بخاطر دارد.  همچنین فراموش نکرده که تنها مورد استعمال بمب اتمی در جهان از جانب آمریکا و بر ژاپن فرود آمده نزرگترین فاجعه کشتار دستجمعی انسانی در کوتاهترین زمان را متحمل شد و آمریکا نیز بهمین دلیل صاحب رکوردی جهانی در طول تاریخ بشر گردید که حتی هیچ فاجعه طبیعی هم نمیتواند رکوردش را بشکند. بنابراین برای ژاپن حضور آمریکا در همسایگی اش بسیار ناخوشایند و همراه با ترس میباشد. ژاپن همین ترس را در صورت حمله به عراق و یا ایران از زاویه ای دیگر یعنی قدرت بلامنازع شدن دارد خصوصا اینکه حتی یک قطره نفت هم نداشته کاملا وابسطه بواردات نفت است. تسلط آمریکا بر عراق و چاه های نفت منطقه ناقوس اسارت ژاپن است زیرا که او از این زاویه یکی از آسیب پذیرترین کشورهای دنیاست.

7- کره شمالی به ضعف آمریکا پی برده و درست سربزنگاه اعلام کرد که برنامه هسته ئی اش را پیگیری خواهد کرد. او با موقع شناسی خوب فهمیده بود که اکنون آمریکا در تله افتاده و قادر نخواهدبود تا همزمان با دو مشکل یکی در عراق و یکی در کره دست و پنجه نرم کند.  بنابراین بهترین موقعیت برای ورود به یک بازی سیاسی نظامی تمام عیار بود. آمریکا نیز استثنا”  متوجه ضعف خود شده و عقب نشینی کرده است.

8- در رابطه با موارد فوق بجاست همینجا اشاره شود که گزارش بازرسان سازمان ملل در عراق دوشنبه 13 ژانویه2003 مبنی بر اینکه ادامه بازرسی دقیق در عراق نیازمند زمان اضافی میباشد دست و پای آمریکا را کاملا بسته است زیرا بنظر میرسد که باین ترتیب آنها مدت نامبرده را در آن کشور خواهند بود و آمریکا نیز نمیتواند به عراق حمله کند. البته بنظر میرسد حرف بازرسان بازی سیاسی در جهت به تعویق انداختن قضایا و در نتیجه تضعیف آمریکا باشد زیرا  در این مدت موازنه قوا بر ضد آمریکا تغییر خواهد کرد.

از طرفی تا این جنجال بر پاست کره شمالی فرصت ساخت بمب اتمی و یا یک معامله سودمند را بدست خواهد آورد. ایران نیز میتواند نیروگاه هسته ای خود را بسازد.

9- ترکیه بعنوان کشوری همسایه,  درگیری و حساسیتهای  بسیاری دارد. این کشور عضو ناتو میباشد و در ضمن تلاش دارد تا به اروپای مشترک به پیوندد پس باید منافع این جناح را در نظر داشته باشد. از طرفی موضوع کردها و نگرانی از جدا شدن آنها برایش وجود دارد.  ترکیه در ضمن کشوری مسلمان است که تا همین قرن گذشته بعنوان دولت عثمانی, عراق جزء امپراطوریش بوده  قدرتی جهانی بحساب میآمد. ترکیه اکنون پس از سالها با ایران روابط نسبتا خوبی برقرار کرده و نیز قدرت گیری نیروهای اسلامی تا حدودی هم آنها را به کشورهای مسلمان نزدیک کرده, حداقل اینکه دیگر نسبت بدانها بیتفاوت نیست. از جمله سیاستهای خوب ایران در برقاری رابطه با همسایگان ایجاد نوعی وابستگی بیکدیگر است. از جمله فروش گاز ایران به ترکیه هرچند هم که نرخی پائین صورت بگیرد اما نزدیکی و احتیاج  بیکدیگر را ایجاد کرده در ضمن خطرات قطع این روابط بر زندگی روزمره باعث حصول مصالحه فیمابین میگردد.

10- ارمنستان کشوری کوچک و تازه استقلال یافته که سابقه تاریخی بسیار قدیم دارد.  اکنون بعداز کش و قوس هائی که پس از استقلال طی کرده  باین نقطه رسیده که ارتباط با ایران برایش جنبه حیاتی دارد,  ایران نیز بهمین نتیجه دست یافته,  بهمین دلیل مرز بسیار کوچک میان ایران و ارمنستان بسیار استراتژیک  و برای هردو بسیار با اهمیت  بوده برای ارمنستان حیاتی است. این مرز نه تنها ارمنستان را تنها با عبور از ایران مستقیما به خلیج فارس وصل میکند بلکه بسیاری مشکلات دیگر از جمله نفت و گاز را هم حل کرده به آسانی در اختیارش قرار میدهد.

 اما اسرائیل تلاش زیادی  بخرج داد تا با اتحاد با آذربایجان و ترکیه در این قسمت مشکل ایجاد کند موفق نشد.

 در صورت هر گونه تغییر در جغرافیای سیاسی منطقه مثلا ایجاد یک کشور کرد( جدا شده از هر کدام از کشورها) احتمال جدائی مناطق کرد نشین از سایر کشورها خواهد رفت و در آن صورت اگر قرار باشد که آذربایجان ایران نیز جدا شود آنگاه ارمنستان در محاصره کشورهای ترک زبان قرار میگیرد که ابدا برایش جالب نیست,  پس بدلایل عدیده همان مرز اندکی که با ایران دارد برایش جنبه حیاتی دارد و میخواهد تا آنرا بهر شکل حفظ کند. سابقه تاریخی میان دو کشور نیزآنچنان استکه شاید بهیچ کشور دیگری  در همسایگی خود نتوانند همانند یگدیگر اعتماد و اطمینان کنند. برای ارمنستان تمامیت ارضی ایران و عدم تغییر در جغرافیای سیاسی آن امری حیاتی است. بدینجهت ارامنه آمریکا علیرغم تعداد اندک  دارای لوبی قدرتمندی در کنگره آمریکا میباشند ودر آنجا بحمایت از ایران پرداخته اند.

11- آذربایجان علیرغم خواب و خیالهائی که در باره الحاق آذربایجان ایران آنهم با کمک اسرائیل  و ترکیه داشت راه بجائی نبرد و نخواهد برد.  زیرا سوای بسیاری دلایل منطقه ای و بین المللی آذریهای ایران در مقایسه باکشور آذربایجان  رابطه بهتری با سایر اقوام و ملل ساکن ایران داشته و دارند. حتی از جنبه فرهنگی خود را باینطرف نزدیکتر میدانند از جانبی آنها در ایران جزء ملل سرکوب شده نبودند بلکه همیشه در قدرت بوده اند. آذریهای ایران هیچ دلیلی برای پیوستن به آنطرف مرزی ها نمیبینند ,  زبان مشترک دلیلی کافی نیست.  زیرا بسیاری اقوام وملل دنیا هستند که نه تنها همزبانند بلکه حتی از یک خانواده اند اما دلیلی برای یکی شدن نمیبینند مثلا عربها. زبان مشترک شرط لازم وکافی برای تشکیل یک کشور مشترک نیست. اما آذربایجان در بازی های جهانی سردر کم است و نتوانسته موقعیت خود و شرایط جهان را درک کند بهمین دلیل همچون مهره ای بی اهمیت است که فعلا در دست آمریکاست. آنها پس از جدا شدن از شوروی بر این باورند که آمریکا بزرگترین قویترین کشور جهان است و اگر در اتحاد با او بمانند میتوانند خود را شریک در قدرت جهانی بحساب آورند. بهرصورت آذربایجان کشوری ضعیف است که نتوانسته سیاسیت را درک کند و متوجه آن شود که تنها در اتحاد با کشورهای همسایه و ایجاد روابطی صلح آمیز, سالم و سازنده با آنهاست که راه توسعه برایش باز خواهد شد.

12- کشورهای عرب همسایه و منطقه همانند عربستان, کویت و…  هم اکنون با آمریکا مشکل پیدا کرده اند. این کشورها که تا همین چند سال پیش دنباله رو تمام وکمال آمریکا بودند اکنون در مقابل او موضع میگیرند که این خود از توان بین المللی آمریکا بمیزان بسیار کم میکند. اروپای مشترک و سایر کشورهائی هم که در بازی قدرت جهانی نقش دارند باین امر آگاهند و استفاده کافی را از تضاد بوجود آمده میبرند.

عربستان بنوعی بر کشورهای کوچک عرب همسایه نفوذ دارد پس در جریان ایجاد طالبان در افغانستان  با او همکاری میکردند.  بهمین دلیل نه تنها تعدادی عرب از عربستان به افغانستان برای تشکیل حکومت اسلامی بآنجا رفت بلکه از این کشورها نیز افرادی بدانجا عزیمت کردند. اما آنها از دانش کافی برای دیدن آینده بهره ای نداشتند و البته این را باید در همان رابطه ذکر شده,  یعتی تغییرات سریع در جهان و دشواری پیش بینی آینده  گنجاند.  موضوع بر سر اینستکه این مردم  که سالیان بسیار طولانی جنگ نکرده بودند و از طرفی گنجی (نفت) بی زحمت و باد آورده در زیرپایشان پیدا شده بود, تن پرور و رفاه طلب شده بودند.  اما در زمان ایجاد طالبان براحتی اجازه داده شد  تا جوانان عرب به آنجا بروند,  نتیجه آن شد که این نسل با جنگ و مرگ رودررو گردید,  ترس و هراسش ریخته,  جنگجو از آب  در آمد. تاثیر آن بسیار سریع و مستقیم بر جوامع عرب  وارد آمده  بحرانی غیر قابل تصور را در آنجا بوجود آورد. این نیروهای جوان آنچه را که باید در افغانستان پیاده میشد بکشورهای خود آوردند و تاثیری عمیق بر سایرینی که در این نبردها نبودند گذاشته روحیه آنان را هم دگرگون کردند.  نتیجتا”  این کشورها دیگر نمیتوانستند همانند سابق غلام حلقه بگوش آمریکا باشند زیرا که در داخل با مشکل اعتراض جوانانی جنگجو و از جان گذشته که آرمانهای قدیمی درونشان زنده شده بود روبرو بودند.

سوریه – اردن

13- پاکستان پس از اسرائیل دومین نشانه خجالت و شرمساری بشر قرن بیستم ایجاد پاکستان و در نتیجه تقسیم بنگلادش  کشورهائی بر مبنای یک ایدئولوژی مذهبی است. هرچند تفاوتهائی میان ایجاد این دو وجود دارد ازجمله اینکه خود مردم پاکستان همانند یهودیان از چند دهه قبل با یرنامه و شخصا جهت ایجاد کشوری اقدام نکردند بلکه این انگلیسیها بودند که چنین ظلمی را در حق جهان روا داشتند. پاکستان را از روی نامش که بمعنی سرزمین پاک, پاک شده از کثافت یعنی سایر ادیان مخصوصا هندوها میتوان شناخت. ساکنین این کشور از متعصب ترین و عقب افتاده ترین مردمان جهان هستند. در نتیجه مردمان این کشور همواره ضد آمریکا ولی دولتهایش آمریکائی اند. پاکستان یکی از بی ثبات ترین کشورهای دنیا است. هیچ رئیس جمهور و نخست وزیری احساس امنیت وقدرت نمیکند زیرا هر لحظه امکان دارد تا آمریکا کودتای نظامی ترتیب بدهد حتی خود کودتا گران نظامی هم احساس امنیت و قدرت ندارند زیرا از جانب مردم پشتیبانی نمیشوند و آمریکا نیز که حامی آنها بوده هر لحظه ممکن است تا سیاست خود را عوض کرده زیر پایشان را خالی کند. اما آخرین کودتای نظامی پاکستان توسط ژنرال پرویز مشرف صورت گرفت و جهان غرب که همواره بوق دفاع از دمکراسی دروغین اش گوشها را کر میکند ابدا نسبت بدان اعتراضی نکرد و آب از آب تکان نخورد. این کودتا مشخص میکرد که وقایعی در جهان در حال گذر است که تقریبا همه با آن موافقند. جالب توجه اینجاست که اولین کشورهائی که او را تائید کردند ایران و آمریکا بودند و پرویز مشرف در همان هفته اول کودتا که قاعدتا میبایست کشورش در حالت حکومت نظامی بوده  و خودش از جایش تکان نخورد از کشور خارج شده به ایران سفر میکند. نگاه باین واقعه میتواند بسیاری ازمسائل پشت پرده و در وحله اول  توافق و همکاری  میان ایران و آمریکا برای تغییرات در منطقه را  نشان بدهد.  اولین تغییر مبارزه با طالبان و فناتیکهای پاکستان که نه تنها حامیان طالبان بوده برای آمریکا,   کشورهای عربی نامبرده در بالا  و  سایرین مشکل آفرین شده بودند بلکه ایران نیز با کنار رفتن آنها و پیدا کردن رابطه نزدیکتر با رهبران و حاکمان پاکستان وآمریکا و در مجموع از میان برداشتن این گروه رابطه اش را با کشورهای عربی بهتر میشد و  سود زیادی میبرد.

 پاکستان کشور همسایه ایران با مرزی طولانی  در عین بی ثباتی,  توسط آمریکادارای قدرت اتمی شد, که خطری بسیار جدی است. بنابراین کشورهای منطقه در برابر آن باید سیاستی بسیار زیرکانه داشته باشند وگرنه باوجود آن مردم عقب افتاده و بینهایت فناتیک کشورهای ثرتمند غربی و خصوصا آمریکا میتواند از آنها در جهت وارد کردن فشار و ایجاد جنگ استفاده ببرد. اما دولت کنونی پاکستان هماکنون بدلیل مشکلی که خودشان ایجاد کردند یعنی ایجاد طالبان و در نتیجه زنده کرده اسلام خواهی با مشکل اساسی داخلی رودر رو است و نمیتواند در مسئله عراق نقشی داشته باشد.  خصوصا اگر ورق جنگ بر علیه ایران برگردد, آنگاه ژنرال مشرف بسختی میتواند بر سر کار باقی بماند و کشورش غرق در آشفتگی و جنگهای داخلی خواهد شد. برای حکومت فعلی پاکستان حمایت ایران بسیار ارزشمند است. ایران هم نیاز دارد تا خود را از دست مزاحمتهای متعصبان پاکستان و مشکلاتی که ممکن است از جانب دولتهای آن کشور ایجاد شود رها سازد. بدیت دلیل است که هردو کشور بهم نیاز داشته سعی دارند تا روابط دوستانه ای برقرار سازند که تاحدود زیادی هم موفق بوده اند.

14- افغانستان اما بر خلاف پاکستان آنچنان مذهبی خشک نبود بلکه باوتحمیل شد این کشور پس از سه دهه جنگ داخلی هیچ رمق و توانی ندارد. افغاتستان کشوری بود که قبل از کودتای کمونیستی از هیچگونه صنعتی کوچک و ابتدائی بهره نداشت بزرگترین کارخانه آن تهیه روغن نباتی با 500 کارگر بود و معلوم است که پس از این مدت طولانی جنگ و صادراتی که تنها مواد مخدر بود چقدر ضعیف و ناتوان است. بهمین دلیل و دوری از عراق در این جنگ نقشی ندارد اما اگر قرار باشد تا دامنه جنگ به ایران بکشد آنگاه نمیتوان چندان مطمئن بود که پایگاهها و نیروی نظامی آمریکا بتوانند چندان روی افغانستان حساب باز کنند. زیرا که اولا:  این کشور با ایران سابقه هزار ساله دارد نیز از زمان جدا شدن آن از ایران و ایجاد کشوری مستقل بغیر از این چند سال آخر که طالبانها مشکل ایجاد کردند هیچگاه با ایران مشکل نداشته و همیشه از رابطه خوبی یرخوردار بوده اند. دوما”:  در طول این سه دهه جنگ و آوارگی آنان ایران بدانها پناه داد و ازدواج های بسیاری صورت گرفته پیوند قوی تر شد. سوم اینکه جناح عمده ای که بر قدرت است سالها در ایران بود و بوسیله ایران بدینجا رسید و خود میداند که باید  ایران را بر آمریکا ترجیح دهد. چهارم در صورتیکه بخواهد بکمک آمریکابیاید باید پاسخگوی اعتراضات داخلی که تا پای جنگ داخلی کشیده خواهد شد باشد. جنگ داخلی افغانستان برای دولت مرکزی ضعیف آن هزینه های مالی نظامی و انسانی بسیاری دارد و در چنان سرزمینی آمریکا ابدا قادر نخواهد بود تا وارد جنگ داخلی بشود زیرا بغیر از شکست مفتضحانه هیچ چیزی نصیب اش نخواهد شد. واقعیت اسنستکه اگر آمریکا میخواست به تنهائی به جنگ طالبان برود در دامی میافتاد که خروج اش تنها با شکست امکان داشت.  کمک ایران به تنهائی بیشتر از همه بود.  نیروهای شمال که نیروهای مورد حمایت ایران و بنوعی نیروهای ایران بحساب میامدند با حملات و پیشروی  سریع خود آمریکا حیرت زده کرده وادارکردند تا آنها را بعنوان برترین نیرو بپذیرد. حال این نیرو در افغانستان  در قدرت شریک است و اگر قرار باشد آمریکا به ایران حمله کند آنها بحمایت از ایران برمیخیزند و حتی اگر آمریکا نخواهد از پایگاههای آنجا استفاده کند باز هم با اعتراض آنها روبرو میشود این اعتراض میتواند  آنها را به جنگ با آمریکا در جهت اخراج اشان از افغانستان میکشاند.

15- کشورهای شمال شرق ایران که از شوروی جدا شده اند نه تنها بدلایل ضعف نظامی, اقتصادی در مناقشات شرکت نکرده سیاست صبرو انتظار را پیشه کرده اند بلکه با توجه به اینکه سالها در دل شوروی قرار داشته ان از اندک دانشی سیاسی برخوردارند و میداند که مصالحه با همسایگان از جمله ایران و روسیه بهتر است تا خود را در اختیار آمریکا قرار دهند. بهمین دلیل آنها نه تنها بدلیل دوری و ضعف در جنگ عراق نقشی ندارند بلکه اگر قرار باشد آمریکا با ایران وارد جنگ شود ترجیح میدهند که روابط خوبی را که با ایران دارند و به آنها امکان میدهد تا به آبهای خلیج فارس راه پیدا کنند حفظ کنند. سیاست همکاری اقتصادی تجاری با این کشورها و ایجاد وابستگی بیکدیگر در تثبیت  صلح بسیار موثر است. این کشورها ایران را بر آمریکا ترجیح خواهند داد.

16- گروهی از کردها از حمله آمریکا حمایت میکنند با این امید که برایشان کشور بسازد. البته از جائیکه بسیاری از کردهای مقیم اروپا یهودی هستند انگیزه دیگری هم در این میان بوجود میآید.

پس از انقلاب که خمینی با آن بی دانشی گسترده اش فکر میکرد  مرد قدرتمندی شده و حرفهای بسیاری از سر نادانی میزد و همه جهان را بر علیه ایران بر انگیخت, آنها نیز هر نیروئی را بر علیه ایران تقویت میکردند. زمانیکه خمینی گفت “من به دهان آمریکا میزنم”  و البته فورا متوجه شد که یک تنه نمیتواند و برای خود شریک جرم تراشیده گفت ” با کمک این ملت بدهان آمریکا میزنم”  ابدا نمیدانست که دهان آمریکا کجاست, آیا قدرت نظامی اش است یا اقتصادیش. بهر صورت ازنادانیهای  او رندان سیاسی جهان سود بردند و هزاران مشکل برای ایران بوجود آوردند که از جمله مسئله اسقلال  کردها و ایجاد کردستانی در سطحی وسیع تر از ایران کنونی. این از آن مشکلاتی بود که دست وپای ترکیه را هم بست. اما از چند سال پیش که یونان بعنوان حامی کردهای ترکیه,  و ترکیه قصد پیوستن به اروپای مشترک را داشتند,  مجبور به حل و فصل مسائل میان خود بودند.  پس بر سر مسئله قبرس و کردها به توافق رسیدند و بدینترتیب در حالیکه عبدالله اوچلان رهبر حزب کارگران کمونیست کردهای ترکیه فکر میکرد بدامان حامی خود یعنی سفارت یونان در کشوری آفریقائی پناه برده است,  توسط یونانیان دست بسته تحویل ترکیه شد. در آن هنگام هیچ کردی واقعیت مسئله را نفهمید, حتی نتوانستند بفهمند که چرا,  در حالیکه آنان در تمام دنیا تظاهرات میکنند و حتی خود را بآتش میکشند( که در مواردی بمرگ هم منجر شد ) کشورهای اروپائی که برای مرگ یک گربه عزا میگیرند بآنها بها نمیدهند, در حالیکه تا اندک زمانی پیشتر آنها در صدر اخبار مطرح و حمایت میکردند. اما این تنها امتیازی برای ترکیه نبود بلکه کار را برای ایران و سایرین هم ساده کرد. در دنباله این ماجرا و برای حسن ختام و پایان دادن به مسئله جدا شدن کردها ( حداقل تا این مقطع زیرا که سیاست جهانی یعنی نگهداشتن برگهای سوخته و نه دورانداختن آنها) دست به یک اقدام بظاهر بی ارتباط با موضوع زدند. در سوئد زمانیکه پدری کرد,  دخترش را بدلایل ناموسی کشت از این ماجرا سناریوئی بسیار عظیم ارائه دادند بطوریکه کردها در تمام اروپا بعنوان یکی از عقب افتاده ترین مردمان جهان قلمداد شدند,  کار آنچنان با هیاهو و قدرت پیش رفت که کردها کاملا در موضع دفاعی قرار گرفتند. آنها نتوانستند متوجه شوند که این یک بازی سیاسی بود وگرنه در همین سوئد هم هر ساله قتلهای ناموسی صورت میگیرد.

موضوع دیگر لینکه ایران و عراق از زمان قدیم کردهای ساکن کشور دیگر را تقویت میکردند.  حال در صورتیکه ائتلافی از شیعیان, کردها و ملیون در عراق حاکم شود ایران دلیلی برای مبارزه با آن دولت و تقویت کردها ی عراق ندارد. متقابلا بنظر نمیرسد که دولتی با آن ترکیب در عراق دلیلی برای ایجاد مشکل با ایران داشته باشد. تنها در صورتیکه کردها با هم برای ایجاد کشور بزرگ کردستان بخواهند همداستان شوند( که احتمال این امر و رسیدن بیک توافق میان آنهابسیار بعید میباشد) آنگاه به تقویت کردهای جدائی طلب ایران خواهند پرداخت. این امر بدین معنی استکه کردهای عراق, ترکیه وسوریه  نیز قصد تجزیه دارند.   بدینترتیب یک مشکل بزرگ دست و پای منطقه و کردها را خواهد بست.  مشکل بتوان تصور کرد که کردها قادر باشند تا بچنین عملی دست یزنند.  مخصوصا با توجه به روابط جدیدی که ایران در منطقه ایجاد کرده  که حسن همجواری,  وحدت و همکاری و حمایت  را طلبیده و تا حدودی باجرا در آمده , کردها  بتوانند در مقابل اتحادی گسترده از ایران , ترکیه و کشورهای عرب کاری از پیش ببرند.

 بدینسان پرونده حمایت از کردها و ایجاد کردستانی مستقل تا آینده ای نامعلوم فعلا در اروپا بسته شده  و جای هیچگونه نگرانی از تجزیه برای کشورهای ایران, ترکیه و…  نیست.

17- کمونیستها: گروهی از کمونیستهادر جهان که همواره تمام نیرویشان در راه مبارزه با باصطلاح امپریالیسم آمریکا صرف میشود بر این باورند که صدام با آمریکا در حال جنگ است و باید حمایت شود و یا حداقل از این موضوع برای حمله بامپریالیسم استفاده میکنند و بدینسان بسیاری از مسائل اصلی را نادیده گرفته بازیچه  و آلت دست قرار میگیرند. بهر صورت کمونیستهای منطقه هیچ نقش تعیین کننده ندارند. در جهان نیز کمونیستها قدرتی بحساب نمیآیند . تنها در تظاهرات ضد جنگ آنهم در اصل بمنظور مخالفت با آمریکا حضور مییابند.

18- مجاهدین مسعود رجوی: این گروه اکنون در تنگتای کامل قرار گرفته زیرا در صورت حمله آمریکا باید در جنگ موضغ بگیرد در ضمن آمریکا آنرا در لیست تروریستها قرار داده که در نتیجه مجبور به برخورد با آنان است. حتی پس از تغییر صدام از آنجا که مجاهدین مهره او در برابر شیعیان طرفدار ایران بودند این جابجائی و در قدرت قرار گرفتن شیعیان واقعیت وجودی اشان را نه تنها زیر سئوال میبرد,  بلکه تحت تعقیب نیز خواهند بود. آنها مشکلات بسیاری دارند و ظاهرا هیچ حمایت و دلسوزی در جهان نسبت بدانها وجود نداشته در معادلات و بازی سیاسی هیج جائی نداشته,  کاملا در مخمصه قرار دارند.

19- اسرائیل اما بعنوان یکی از برترین قدرتهای نظامی جهان و بازوی راست نظامی آمریکا مسائل دیگری دارد.

 در اصل یهودیان ثروتمند که هسته اصلی صهیونیست ها را تشکیل میدهند  در اسرائیل سکونت ندارند بلکه بیشتر در آمریکا و اروپا زندگی میکنند. آنها بدنبال افکار پوسیده و عقب مانده و چندهزار ساله در رویای سروری بر جهان بسر میبرند و در این راه از جان و مال آمریکائیان مایه میگذارند.  آنان افکاری غیر انسانی را پیگیری میکنند  و در هر حال برای دستیابی بدان از هیچ جنایتی روی گردان نیستند.

اما در اینجا باید این توضیح مختصر را داد.

یهودیت موضوعی کم و بیش پیچیده است که بنظر میرسد برای پاسخ به خیلی از سئوالات حتی خود آنها نیز جوابی ندارند.  حتی کتاب عهد عتیق که مورد استناد آنهاست,  سوای بسیاری اشتباهات فاحش تاریخی و دستورالعملهای غیر قابل پذیرش در عصر جدید همانند سنگسار و عدم ازدواج با زنان مطلقه , حکم قتل در صورت کار در روز شنبه , آتش زدن افراد و…  اما در خصوص توضیح خود یهودیت و یهودی  نیز از پاسخ عاجز است. بر این کتاب و دین یهود ایرادات بسیار میتوان وارد کرد که در جای خود بدان پرداخته خواهد شد.  اما  یهودیت در واقع دین است که میتواند هر انسانی را از هر جائی در بر بگیرد,  لیکن در عمل در آن نوعی هرم قدرت وجود دارد که بعضی از گروهها را بعنوان یهودی با سابقه تاریخی متعلق به اسباط  بر سایرین رجحت میدهد و در اینراه تا مرحله ای فراتر از نژاد پرستی پیش میرود.  مسائل و مشکلات درونی آنها آنقدر گسترده است که اگر آنها را بحال خود رها کنند در اندک مدتی از درون متلاشی خواهند شد.  همانطور که در جای دیگر گفته شد دیکتاتورها برای بقای خود نیازمند آنند تا دشمنی واقعی  و یا فرضی را بتراشند,  اسرائیل را بحال خود بگذارید بعد از اندک مدتی بهمراه یهودیت از بین خواهد رفت. تاریخ هم نشان داده یهودیت بیشتر از هر دین دیگری نیروهای خود را از دست داده و تحلیل میرود.

اما ذکر این نکته اهمیت دارد که شاید در طول تاریخ بشر این اولین باری است که کشوری ایجاد میشود تا مردمی با یک عقیده خاص( و در این مورد دینی خاص)  به آن مهاجرت کنند. استدلالهائی از قبیل سابقه زندگی در هزاران سال پیش در حد وسیعی احمقانه است زیرا اگر قرار باشد سایرین هم چنین استدلالهائی ارائه داده  متقاضی باشند,  آنوقت مسخرگی این شیوه استدلال مشخص میگردد. در واقع ننگ بشر قرن بیستم بود که تن به چنین امری یعنی ایجاد کشوری برای معتقدان به یک دین مشخص داد.

یهودیان را در یک مورد اساسی یعنی  نظرشان  در خصوص  کشور محل سکونت میتوان به دو گروه عمده تقسیم کرد.

الف- دسته ای معتقدند که آنها بعنوان قوم برگزیده خدا ( حتی در قرآن نیزچندین بار از آنان بعنوان قوم برگزیده نام یرده شده است.  در قران نیز اشتباهات بسیاری هست مخصوصا در برجسته کردن قوم یهود و از جمله دادن قدرتهای خارق العاده به سلیمان که حتی در عهد عتیق نیامده)  باید به ارض مقدس آمده در خدمت یهوه باشند و بر جهان حکومت کنند. این گروه تبلورخود را در صهیونیست نشان داد.  در سالهای پایانی قرن 19 و اوایل قرن 20 آنها در انگلیس و فرانسه از جنبه مالی قوی و در سیاست نقش  برجسته داشتند و بدینجهت این دو کشور را در راستای  جنگ بر علیه آلمان و عثمانی برای تخلیه فلسطین از این دو کشور و جایگزین شدن یهودیان در آن تحت فشار قرار دادند.  ناهوم سوکولف که از رهبران برجسته آنها( و در حد هرتضل) بود باین مسائل در کتاب خود بنام تاریخ صهیونیسم که در 1919 و فقط برای یکبار چاپ شد اشاره دارد. در میان این گروه عقاید بسیار تندی وجود دارد که شاید بزرگترین وخطرناکترین تفکرات فناتیکی جهان باشد.  آنها از هیچ اقدام خشونت بار, ترور, انواع  توطئه برعلیه مخالفان,  براه انداختن جنگها و هیچ جنایتی ابا ندارند. آنها با این استدلال که در جنگ جهانی دوم قتل عام شدند,  اکنون با استفاده از توان مالی خود و در اختیار داشتن بزرگترین وسایل ارتباطات جمعی در جهان, هر کشور, جریان و یا کسی را که بخواهد به صهوینیستها انتقاد بکند به انواع مختلف زیر ضریه میگیرند و تا هر مرحله ای هم پیش میروند. آنها تمام جنایات خود را در پس مظلوم نمائی با چهره ای مظلوم و ستم دیده که آزارش به مور هم نمیرسد و اینکه قربانی شده اند, و بطریقی که ظاهرا فقط از خود دفاع میکنند و قصد صدمه بکسی را ندارند انجام میدهند. اما در همیشه در حال تهاجم هستند و این کارها را با برنامه انجام میدهند.

 آنها حتی رئیس جمهور اسرائیل را هم ترور کردند. همچنین ثروتمندان و تئوریسینهای صهیونیست  آنان از براه اندازی هیچ جنگی  و کشتار هر تعداد انسان  واهمه ای بخود راه نمیدهند اما اینکار را تحت نام های دیگری مثلا آمریکا انجام میدهند.

 آنان بدلیل اتحاد مذهبی که در میانشان هست و  سیستم بسته ای که بوجود آورده اند( بطوریکه هیچ سازمان جاسوسی در جهان و هیچ تشکل دیگری در آن حد نیست)  میتواند هر اقدام جنایت آمیزی را بدون اینکه مشخص شود از جانب کیست انجام دهند.  این گروه در هر کجا و برای هر مدتی هم که زندگی کرده باشند در وحله اول خود را یهودی و وابسطه به آن میدننند و بعد شهروند آن کشور و حاضرند هر ضربه ای را بکشور محل سکونت خود در جهت منافع صهیونیستی وارد آورند. این گروه خطرناکترین انسانها و غیر قابل اعتمادترین های  روی زمین هستند.

ب- دسته دیگر آنانی هستند که یهودیت را تنها بعنوان یک دین برای خود میشناسند. آنها در مرحله اول خود را شهروند کشوری میدانند که در آن زندگی میکنند.  مانند سایر شهروندان زندگی میکنند و تمام هم و نیروی خود را صرف پیشرفت کشور خود میکنند و خدمات بسیار برجسته ای به هموطنان خود که عقاید دیگری دارند میکنند. اینان انسانهائی شرافتمندند که حاضر نیستند تا برای دین دست بهر جنایتی بزنند. آنها دین را فرضه ای جدای از سیاست و شخصی دانسته از آن بعنوان ابزار رسیدن بقدرت استفاده نمیکنند. این افراد در کشورهائی (همانند سوئد) که تعصبات مذهبی ندارند بسادگی با سایر مردم و ادیان در آمیخته تن به ازدواج با غیر یهودی داده و در واقع همانند انسانی متمدن زندگی شریف و انسانی دارند. این افراد در فعالتهای عادی سیاسی جامعه شرکت دارند در احزاب سیاسی وارد میشود در دولتها جای دارند اما در قالب همان سیاست عام حاکم بر احزاب و دولتها. بسیاری از این افراد از فعالترین نیروهای ضد صهیونیست و طرفدار صلح در جهان هستند. آنها یهودیت را نه بعنوان ملیت بلکه دین مینگرند از این زاویه ایشان چهره ای دیگر و انسانی را از یهودیت ارائه میدهند. این چهره است که میتواند بقائی به یهودیت بدهد در حالیکه گروه اول فقط برای کوتاه مدت میتواند دوام بیاورد.

در اوایل انقلاب ایران برای مدت کوتاهی این موضوع مطرح شد که ما اول مسلمان هستیم و بعد ایرانی  ولیکن و کار پیش نرفت و بسرعت تغییر و چنین شد که اول ایرانی هستند و ایرانی میتواند مسلمان, یهودی, مسیحی, زردشتی و …  حتی لامذهب باشد. اما آن دسته اول از یهودیان که شاید چنین تفکری را همانند بسیاری افکار فناتیک و عقب افتاده دیگر که به مسلمانان و از جمله  فناتیکهای ایران و منطقه دادند ( از هزاران سال پیش نیز چنین میکردند) خود هنوز در این عقب ماندگیهای وحشتناک غوطه ورند.

 البته دسته دیگری هم از یهودیان شرافتمند ووالا هستند که در اسرائیل زندگی میکنند و با سیاستهای جنایتکارانه, توسعه طلبانه و عقب افتاده مبارزه میکنند. آنان بدنبال زندگی مسالمت آمیز با سایر مردمان ساکن آن سرزمین اعم از هر رنگ و مذهبی میباشند. لیکن متاسفانه قدرت اصلی را صهیونستها در اختیار دارند و بقیه هم چوب بد نامی آنها را میخورتد, اما باید کاملا هشیار بود و این دو را از یکدیگر جدا دانست.  باید حساب یهودیان شریف, انساندوست و برجسته را  از گروهی صهیونیست و والاتر از نژاد پرست کاملا جدا دانست.

 علیرغم کلیه این مسائل  و چگونگی ایجاد:   اکنون اسرائیل بعنوان یک کشور وجود دارد و باید سعی کرد تا مسئله بشکلی مسالمت آمیز حل شود. در این میان اولین قدم جدا کردن دین از سیاست,  یعنی پذیرش این نکته که آنجا کشوری برای یک مذهب خاص نیست وگرنه یا باید تمامی مسلمانان و مسیحیان را بیرون کرد یا قتل عام. اسرائیل تنها کشوری در جهان است که در دولتش دین و سیاست کاملا بهم پیوند دارند. همچنین اسرائیل تنها کشوری استکه بظاهر در آن انتخابات صورت میگیرد که ابدا با ملاکهای موجود انتخاباتی دمکراتیک نیست. همچنین  همیشه دولتهایش نظامی هستند.

اسرائیل کشوری است که حتی یک قطره نفت هم ندارد, و بجای سعی در ایجاد رابطه دوستانه با همسایگان سعی در ارعاب دارد. تئوری ناتان یاهو مبنی بر اسرائیل بزرگ از نیل تابین النهرین تنها با جنگ پیش خواهد رفت و این میتواند دلیلی بر تحریک کردن آمریکا توسط آنها برای جنگ در عراق باشد. تمامی شواهد نشان میدهد که در این ماجرا و حمله نظامی به عراق پای اسرائیل کاملا در میان است.

بر لیست بالا میتوان نام  بسیاری کشورها  که هر کدام بنوعی در این تقسیم قدرت در جهان شرکت مستقیم یا غیر مستقیم دارند را  اضافه کرد,  همچنین کشورهائی در جهان وجود دارند که نه تنها صاحب قدرتی نیستند و یا از منطقه دورند بلکه حتی دانش و درک کافی هم از حساسیت مسئله ندارند. اما غالب کشورهای جهان  در این جنگ سرد که احتمال دارد قسمت گرم آن در عراق پیاده شوند دستی دارند.

بجرات میتوان گفت: علیرغم هر اتفاقی که در عراق بیفتد امکان ندارد که فکر حمله نظامی بایران مطرح شود. شواهد نیز نشان میدهد که ایران هیچ نگرانی از این بابت بخود راه نداده است.  مثلا دیده میشود در حالیکه صحبت از حمله نظامی گسترده بکشور همسایه ایران مطرح است و قاعدتا باید نوعی حکومت نظامی اعمال شود نه تنها چنین نمیشود بلکه  برعکس تظاهرات دانشجوئی  اوج میگیرد. این نشانگر اطمینان جناح ها از در امان بودن ازحمله به ایران است. از طرفی ملاقاتهای پشت پرده میان  ایران و آمریکا در پرده نمانده است  و این در حالیستکه از 65 نماینده ومذاکره کننده  منتخب اپوزیسیون عراقی که مورد تایید آمریکا هم قرار گرفته 32 نفراز شیعیان هستند که تنها یکنفر بیشتر آنرا اکثریت میکرد. از طرف دیگر پوئن هائی که آمریکا به جمهوری اسلامی داده آنقدر عیان هست که رضاپهلوی مدعی تاج و تخت نیز مجبور باعتراف و اعتراض شده و حتی مادر او که همسر شاه سابق ایران بوده در فرودگاه آمریکا با بی احترامی روبرو میشود.  این عمل پیام مستقیمی به رهبران اپوزیسیون ایرانی در جهت نشان دادن موقعیت و رابطه سیاسی میان ایران و آمریکا بوده , تکلیف و  وضعیت اپوزیسیون در این ماجرا را روشن میکند.

پیروزی چیست و چه کسی پیروز خواهد شد:

برای  شناخت موقعیت جهان و بحران کنونی کاملا ضروری است تا معنی پیروزی را از جنبه فلسفی دانست:

پیروزی واژه ای است که در برابر شکست قرار میگیرد. بدون طرف بازنده برنده ای وجود نخواهد داشت. بودا بدین مسئله توجه خاص داشت. اوکه شاهزاده ای جنگجو بود و با این موضوع از نزدیک برخورد داشت به نتیجه جالبی رسید.  بودا میگفت چون پیروزی برای یکنفر یعنی شکست برای دیگری است که در نتیجه روح و روان و حتی جسم او را خدشه دار خواهد کرد پس برای اینکه برکسی آسیبی وارد نیاورم وارد هیچ مبارزه ای نخواهم شد.  شاید یکی از دلایل اصلی او در گوشه نشینی و حالات مشخص متفکرانه اش ناشی از همین تفکر باشد.  اما جنبش روشنفکری ایران با این عقیده مخالف است.  همه چیز در جهان در حال نوعی مبارزه و کشمکش است همین موضوع استکه علیرغم بسیاری فجایع برای بشر,  اما درتکامل نقش لصلی را  بازی کرده در غیر اینصورت  نه فقط رشدی وجود نداشت بلکه هیچ حیاتی هم نمیبود.

اینکه در جهان همواره دولتهائی قدرتمند وجود داشته از سایرین بهره کشیده اند,  همیشه و صد در صد منفی نبوده وشاید در آینده هم نباشد زیرا اساسا نمیتوان یکسانی مطلق ایجاد کرد. آن بهشتی که مذهبیون در آن دنیا و مارکس در این دنیا وعده میدادند از هر جهنمی بدتر است.

لیکن درک شرایط جهان در دورانهای مختلف و عملکرد متناسب بسیار با اهمیت است. در هزاره های گذشته و حتی قرون گذشته نه چندان دور انسان حتی از حضور همنوعان خود در سایر قاره ها اطلاع نداشت زیرا آنها را کشف نکرده بود. در اینجا کلمه کشف معنی گسترده ای دارد یعنی اینکه این یک گروه از انسانهای پیشرفته تر بودند که میبایست آن سرزمین ها و انسانهای عقب مانده اش را کشف کند و نه اینکه یکدیگر را کشف بکنند.  اساسا سیر تکامل جوامع انسانی بصورتی بود که بسیاری از خشونتها اجتناب ناپذیر میشد.  تقاضای بشر در دستیابی آسان بر حاصل دیگران هرچند که خون انسانها را برزمین میریخت( کاری که کمتر حیوانی با همنوع خود میکند),  اما تجمع ثروت در یک نقطه باعث رشد میشد که در طی زمان حاصل اش به بقیه نیز میرسید.  جنبش روشنفکری  بعنوان یک فلسفه کامل در جای خود وسیعا بدین نکته خواهد پرداخت .   نتیجه آنکه در عصر کنونی اگر ما در واقع عصر و یا دورانی را که در آن زندگی میکنیم شناخته باشیم باید عاقلانه و انسانی و از راههای دیپلماتیک در را ه حل و فصل مسائل و حتی غارت و استثمار یکدیگر برآئیم. در همین قرن گذشته دول قدرتمند برای غارت و استثمار ضعفا راهی غیر از حمله نظامی و فرستادن سرباز و بخطر انداختن جان شهروندان خودشان را در پیش گرفتند, آنها با استفاده از اهرم های اقتصادی جدید و پیشرفته و با توجه بقدرت برتر تکنولوژی و علم اشان سود خود را میبردند.

 اکنون چه شده که آمریکا طبل جنگ را خاموش نمیکند آیا برای غارت باید کشتار هم کرد.  آیا غارت بدون کشتار مزه ندارد.  آیا خدای شما خون میخواهد و قربانی میطلبد.  تفکر و فلسفه این افراد بسیار عقب افتاده و ضد انسانی است.

همانطور که گفته شد جنبش روشنفکری با تساوی مطلق موافق نیست حتی میان دو نفر, زیرا که این امکان وجود ندارد.  اما در عین حال یکنوع تساوی و حس همدردی و همکاری  انسانی  و انسان دوستی باید میان انسانها باشد.  اگر گوشت همدیگر را میخورید استخوان را  دور نیاندازید و یا آتش نزنید. آنقدر نبرید که برای دیگران چیزی نماند,  برای فقرا هم چیزی بگذارید.

با این تحلیل میتوان گفت آن زمانی  که خمینی این شعار پوچ را  داد که” آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند”  و با ندانم کاری دست آمریکا را برای هر عملی باز گذاشت,  سپری شده  زیرا دیوانی همانند آمریکا با جنگ زنده اند .

در عصر حاضر,  سیاست صلح و پیدا کردن دوستان و ارتباط  و همکاری  میان دول  در راستای پیشبرد روابط  اقتصادی,  آمریکا و چند کشور اندک جنگ طلب را به نابودی میکشد.  در این صورت است که میتوان گفت ” آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند”.

                                                                                                جنبش روشنفکری – ایران

                                                                                                                                                                                                                                                      ژانویه  2002       دیماه 1381

                                                                                                                                                      I.M.I    Box 230 90      750 23      Uppsala – Sweden

Intellectualism_Movement_Iran@hotmail.com  

نگاهی به وقايع پس از تسخير عراق توسط آمريکا

نگاهی به وقایع پس از تسخیر عراق

وضعیت جنگی در منطقه، موقعیت ایران و بمب اتمی

حمله آمریکا و انگلیس یا به تعبیری جرج بوش و تونی بلر و در اصل اما پشت پرده صهیونیستها به عراق؛  بدلایلی چند صورت گرفت اما استدلالات دروغین دیگری برای آن ارائه شد.

از دلائل اصلی حمله میتوان چند نکته ذیل را برشمرد.

1-     نفت: ساده ترین استدلالی که همه بدان اشاره داشتند.

2-     خواست صهیونیستها: آنچه که در پشت پرده اصلی ترین محرک بود اما کسی از آن صحبتی نمیکند. زیرا قدرت تبلیغاتی جهان در اختیار این گروه کوچک اما بسیار متشکل و خطرناک است. ضمنا ترس از انتقام کشی ناجوانمردانه صهیونیستها بسیاری را بسکوت وامیدارد.

3-     تسلط بر منطقه و حضور فیزیکی.

4-     انتقام شخصی جورج بوش پسر از صدام که قصد ترور پدر او را داشت. 

5-     موقعیت دلار: زیرا شروع معاملات نفتی با پول اروپا موقعیت دلار را تضعیف میکرد و در نتیجه سلطه آمریکا بر جهان را بزیر سئوال میبرد.

 به لیست بالا میتوان نکات دیگری را اضافه کرد.  همچنین دلایل دیگری برای حمله وجود دارد که نمیتوان آنها را حدس زد زیراکه سیاست است و در سیاست همه چیز رو نیست؛  در بازی های سیاسی بسیاری مطالب پشت پرده است.

چه کسی بر آمریکا حکومت میکند

در ابتدا باید گفت  این صحبت که جورج بوش مرد مقتدر جهان است و… از مزخرفترین حرفهاست.  آنچه که کاملا مسلم است در آمریکا و سایر کشورهای سرمایه داری این سرمایه داران بزرگ هستند که حرف آخر را زده تصمیم اصلی را میگیرند. اما آمریکا بخاطر شرایط استثنائی اش افراد خاصی را که به سرمایه داران بزرگ نزدیک باشند بعنوان مهره برسرکار میآورند.

در این مقطع، دستهای قدرتمند پشت پرده در آمریکا،  جورج بوش پسر را که نه تنها کینه نقشه ترور پدرش توسط صدام را داشت بلکه فردی مذهبی و از مسیحیان صهیونیست بود،  بهمراه باند مسیحیان صهیونیست  بروی کار آوردند.

 در مقطعی نیز هیتلر علم شد. مرد هیچ کاره ای که از پشت پرده هدایت میشد. اما پشت پرده نشینان  برملا نشده،  آسیب جدی ندیدند.

در سیاست امروز آمریکا صهیونیستهای یهودی و مسیحی دست بدست هم داده کنترل کشور را در اختیار خود گرفته اند.  سایر مسیحیان صهیونیست در دیگر کشورها نیز از آنها حمایت میکنند.  نمونه مسیحیان صهیونیست در سوئد Livets ord   ( Words of life)میباشد.  تشکیلاتی مذهبی که همه چیزاش مشکوک بوده و هست و از خرافی ترین عقاید پیروی میکند. مثلا در حالیکه اسقف اعظم کلیسای سوئد  معجزات مسیح را بزیر سئوال برده؛  آنان در قرن بیست و یکم برای معجزات تبلیغ کرده و اظهار میدارند که بسیاری از بیماران توسط معجزات شفا یافته و مییابند.

کلیه شرکتهای مشاوره حول و حوش کاخ سفید متعلق به یهودیان صهیونیست است. بوش، رامسفلد و افراد نزدیک به آنها در لیست مسیحیان صهیونیست قرار دارند.  رئیس رکن دوم یا اطلاعات ارتش آمریکا که ظاهرا این شخص  تمام اطلاعات مربوط به سلاح های کشتار جمعی عراق را تغییر داده وبعد در اختیار کاخ سفید گذاشته؛ از یهودیان صهیونیست  میباشد.

در واقع تمامی تئوریهای مربوط به مداخله آمریکا در منطقه توسط یهودیان صهیونیست ارائه و بوسیله آنها اجرا میشود.

هرچند اکنون صحبت از شکست نومحافظه کاران میشود؛ اما اشاره نمیکنند که اینان خطرناکترین یهودیان صهیونیست هستند که طرح هایشان برای منطقه با شکست روبرو شده، آمریکا را به ورطه بحران اقتصادی، سیاسی و سقوط کشانده اند.

آمریکا اکنون بصورت منفورترین کشور جهان در آمده است. اما چنانچه صهیونیستهای یهودی و مسیحی و تفکرات مذهبی فناتیک آنها را از خود بزداید؛  میتواند چهره  صلح طلب و مثبتی از خود به جهان ارائه بدهد. بدینترتیب مورد احترام و علاقه عموم مردم جهان قرار میگیرد.

نقش تونی بلر و  سایرین

 اما شخصیت تونی بلر نخست وزیر انگلیس از بوش هم ضعیف تر و موقعیتش متزلزل تر است . هنوز معلوم نیست چرا بلر این خودکشی سیاسی  و حمله به عراق را پذیرا شد؛  آیا او هم از مسیحیان صهیونسیت میباشد که برای آمال صهیونیستی همه گونه فداکاری کرده و آماده است تا بهر تعداد انسان را بکشتار داده به فلاکت بکشاند؟

در دوران بحران حمله به عراق کشورهائی و از جمله فرانسه با آن مخلفت کردند.  جالب آنجاستکه بعضی از مخالفان جنگ که استدلالات معقولی نداشتند؛  بر این نکته تکیه میکردند که فرانسه مهد دمکراسی  و آزادی  با آن مخالف است.  اما آنها حافظه تاریخی ندارند واین بسیار بد و خطرناک است.  فرانسه،  مهد دمکراسی و کعبه آمال بعضی ها!!!  در همین قرون و دهه های اخیر آنقدر جنایت کرده که از حساب و به حافظه سپاری خارج شده است.  شاید بهمین دلیل هم این افراد جنایات فرانسه مهد دمکراسی را فراموش کرده اند.  دو نمونه مشخص این جنایات حمایت آنها از صدام در جنگ علیه ایران و تجهیز او به انواع سلاح ها از جمله شیمیائی و دیگری عامل اصلی بودن در کشتار صدهاهزار نفر از انسانهای بینوا و فقیر در رواندا میباشد.

 سایر دول نیز حمایت ها و مخالفتهایشان نه از زاویه انساندوستی بلکه در راستای منافع اشان بوده است.  دمکراسی و انسانیت در فلسفه اینها فقط الفاظی برای فریب میباشد.  در این کشورها برخلاف آنچه ادعا میشود که با ماکیاوالیسم مخالفند اما در عمل فلسفه اشان همان است.

کدام حکومتها در جهان مذهبی اند

در ظاهرامراین تنها  کشورهای اسلامی هستند که یا مذهبی اند یعنی رژیم های مذهبی بر آنها حاکم است و یا از پتانسیل بالائی برای داشتن حکومتی مذهبی برخوردارند. اما اگر کمی چشم ها باز شوند دیده میشود که تقریبا در تمامی کشورهای مسیحی حکومت بنوعی مذهبی است اما ثروت آنها سایه ای بر چهره مذهبی اش انداخته است؛ این امری بسیار عادی درتاریخ  بوده است. هرزمان جامعه ای ثروتمند میگردید از شدت  تظاهرات مذهبی کاسته میشد.  نمونه های روشن آنرا میتوان  در همین کشورهای منطقه در چند صد سال گذشته که مسلمانان قدرت و ثروت داشتند دید.  این جوامع  علیرغم فاصله اندکی که  با صدر اسلام داشتند که ظاهرا باید متعصب تر میبودند؛  برعکس جوامعی  بسیار باز و بی تعصب بودند.  در حالیکه فقر در اروپا آنها را به انکیزاسیون کشانده بود. 

اما آنچه که جالب است در قرن بیست و یکم و علیرغم اینکه آمریکا ثروتمندترین و قدرتمندترین کشور جهان میباشد، در عمل حکومتی مذهبی بر آن امر میراند  و بدون اینکه اجازه بدهد مردم متوجه اهداف مذهبی آنان بشوند در پشت پرده آنها را دنبال میکنند.

اما بدترین نوع حکومت مذهبی دنیا اسرائیل است؛ کشوری که اساسا برای اقامت عده ای با یک دین خاص بوجود آمد و برای ایجاد آن نیز جنگهای اول و دوم جهانی براه افتاد. اما آنچنان مخفیانه و پشت پرده عمل شد و آنچنان تبلیغات گسترده ای با برنامه ریزی موذیانه صورت گرفت که همه دنیا فریب خورده و عاملین اصلی جنگ بعنوان قربانیان جنگ و مظلومان قلمداد شدند.

اوضاع پس از جنگ عراق

اکنون پس از جنگ  و سرنگونی صدام اوضاع بر آن روالی که آمریکا و صهیونیستها تصور میکردند نیست و در دو جبهه افغانستان و عراق با مشکلات اساسی سربگریبان مانده اند. دلیل آن نیز بسیار ساده و روشن است. اکثریت و یا تمامی گروهائی که بعنوان مشاور دوروبر کاخ سفید واشنگتن را گرفته اند صهیونیستهای یهودی هستند و مسیحیان صهیونیست نیز آنها را حمایت میکنند. آنان بدلیل برخورداری و پیروی از تفکری بسیار بسیارعقب افتاده که شاید ازاین نظر در جهان بی نظیر و بی رقیب باشد،  قادر بدیدن جهان نیستند. آنان به نوعی کوری دچار شده اند و تنها دستیابی به اهداف و وعدههای داده شده درعهدعتیق برایشان اهمیت دارد.

 برای آنان کشتار ملیونها انسان و بفلاکت نشاندن صدها ملیون چیزی نیست که غمی ایجاد کند.  زیرا کتاب مقدس آنها که  راهنما و قوت قلب اشان در این گونه اعمال است  گوی سبقت در آدم کشی را ازهمگان در طول تاریخ بشر ربوده است.

لیکن با تکیه به قدرت مالی، اتحاد و در اختیار داشتن وسائل ارتباطات جمعی اولا از شکست خود جلو گیری میکنند ثانیا تمامی گناهان را  بگردن دیگران میاندازند.

بهر صورت وضعیت عراق هنوز آنچنان سردرگم است که هیچ کس نمیداند چه خواهد شد.

آیا به ایران حمله خواهد شد

 پیشتر در نوشتاری  بدلایل  ضعف و عدم توان آمریکا در حمله به ایران اشاره شد.  لیکن باید این نکته بسیار مهم و تعیین کننده را هم اضافه کرد که :

اکنون تنها عامل ثبات در منطقه و آنچه باعث میگردد تا کشورهای غربی و تولید کنندگان صنعتی بتوانند محصولات خود را در منطقه ثروتمند و نفتخیز بفروش برسانند؛ ایران است.

 اگر کوچکترین احتمال حمله ای به ایران برود و از آن بدتر گلوله ای به ایران شلیک بشود تمامی اقتصاد دنیا با رکود و ورشکستگی روبرو خواهدشد. آری تاریخ جهان چنین رغم خورده که حتی در اواخر دوره قاجاریه که ایران در اوج ضعف بود باز هم موقعیت استراتژیک اش  او را در مقامی قرار میداد تا دست نخورده باقی بماند.

در این مقطع زمانی هر نوع بی ثباتی در ایران  برتمامی منطقه اثر گذاشته  مشکلات بزرگی را برای جهان ایجاد میکند.

چندین دهه جنگ در منطقه کشورها را بفلاکت کشاند و توان خرید آنها را پائین آورد.  بدینترتیب ضربه ای بر پیکر اقتصاد اروپا وارد گردید. اگر قرار بر جنگ دیگری باشد آنگاه غرب باید غرامت آنرا با ورشکستگی کامل،  بیکاری و تعطیلی کارخانجات بپردازد.

این نکته خود باعث رودر روئی ( اما در نهان وبدور از چشم مردم) میان صاحبان صنایع جنگی و صهیونیستها از یکطرف و سایرین از جانب دیگر شده است.

نگاهی  به افغانستان و رابطه آن با ایران

دلائل جنگ در آنجا نیز منافع آمریکا و غرب بود اما تحت  بهانه دیگری براه افتاد.

 یکی از اساسی ترین مشکلات و دلایل اصلی جنگ و اشغال افغانستان،  موضوع عبور خط لوله نفت و در مجموع ترانزیت کالاهای  جمهوریهای شوروی سابق بود. بحثی که سالها پیش از حمله به افغانستان میان ایران و آمریکا درگیربود.  آمریکا حاضر نمیشد این پروژه از طریق ایران انجام شود؛  زیرا در آن صورت اساس حکومت ایران؛  ثبات رژیم و آرامش را باید میپذیرفت.

پس از آنکه تمامی طرفندهای آمریکا در افغانستان و حتی برنامه براه اندازی جنگی میان افغانستان و ایران به بن بست رسید و بدتر از آن  طالبان و القاعده با آمریکا وارد مبارزه رودرو شدند،   

آمریکا  به این خیال احمقانه افتاد که با تسخیر افغانستان مسیر جدیدی را باز کرده و در نتیجه ایران را هم بزیر کلید بگیرد.  اما در عمل چنین نشد. حتی کار به جائی رسید که همین چندی پیش دست بدامان طالبان گردید و با التماس بدنبال آنان برای همکاری بود. اما طالبانی که آمریکا ساخته بود و( همانند بسیاری افکار احمقانه دیگر) تصور میکرد،  میتواند همه گونه کنترلی بر آن داشته باشد؛  به او جواب های تند داده، خواستار خروج آمریکا از افغانستان گردید و اخیرا هم نیروهایش را بیشتر آماده، تجهیزو سازماندهی نموده؛  عرصه را بر آنها تنگ کرده است.

 در نتیجه برای آمریکا مشکلات اقتصادی فراوانی ایجاد شد و دیگر نمیتوانست بیشتر از این فشارهای اقتصادی و کسری بودجه را تحمل کند.  بناچار باید راهی برای رهائی ازاین منجلاب و آغاز تجارت با کشورهای شمالی افغانستان مییافت. این راه نجات چیزی نبود بغیر از راه ایران .  بهمین دلیل حمید کرزای و رئیس جمهور ترکمنستان همزمان به ایران آمدند و قرار داد استفاده ترانزیت از ایران را بستند و یکی دو روز بعد از آنها رئیس جمهورازبکستان به ایران آمده عین همان قرار داد را منعقد کرد.

 آقای حمید کرزای شخصی بود کاملا مطیع و مهره آمریکا که او را برای ریاست جمهوری این کشور از آمریکا آورده بر کرسی نشاندند.

 سفر حمید کرزای به ایران مسلما و بدون هیچ جای شک و تردیدی به درخواست آمریکا بوده است.  درواقع این آمریکا بود که چنین قراردادی را با ایران بست و نه حمید کرزای، بعنوان رئیس جمهوری کشورمستقل افغانستان!!!

 حتی نمیتوانیم  برای یک لحظه این احتمال را بدهیم که حمید کرزای نیز همانند بسیاری نیروها  که آمریکا آنان را ساخت اما بعد بر رویش خنج کشیدند عمل کرده است.

این قرار دا د که ظاهرا ایران را در موقعیت جاده ابریشم قرار داده و جمهوریهای سابق شوروی را وابسته به ایران میکند؛  امری نبود که کرزای در شرایط کنونی اش جرات داشته باشد به تصمیم  و اراده خودش انجام بدهد.  بلکه باید آنرا قراردادی میان ایران از یکطرف و آمریکا و متحدانش از طرفی دیگر بحساب آورد.

خصوصا شرکت دو کشور دیگر (ترکمنستان و ازبکستان) در این قرار داد  نشانگر برنامه ریزی و تصمیمی عمیق تر و گسترده تر است.

 حقیقت آنستکه بعد از حمله به افغانستان نه تنها کنترلی بر آن کشور حاصل نشد بلکه پاکستان نیز به مشکلات اضافه شد.  آمریکا بر این باور بود که برای عبور خط لوله و ترانزیت در پاکستان بامشکلی روبرو نخواهد گردید. اما پس از حمله به افغانستان؛  دولت پاکستان که طرفدار و بنوعی وابسته به آمریکا بود خود در مخمصه قرار گرفت؛  بطوریکه مجبور به جلب حمایت ایران گردید.

 دولتهای پاکستان همواره آمریکائی بوده اند اما مردم ضد آمریکا.  پس از حمله به افغانستان شدت مخالفت مردم اوج بیشتری گرفت و در دولت نیز مشکلات فراوانی بروز کرد. تفکرات اسلامی خصوصا اینکه میدانند دست یهودیان در پشت پرده است بیشتر اوج گرفت و مشکلات را  برای آمریکا بیشتر کرد.  بطوریکه مسئله عبور خط لوله و ترانزیت از مسیر پاکستان به بن بست کامل رسید.

اکنون پس از عقد قرار داد ترانزیت کالا صحبت بر سر عبور خط لوله نفت از ایران است.

اروپا و کلیه دول صنعتی  جهت رهائی از بن بست اقتصادی  چاره ای ندارند مگر اینکه کشورهای بیشتری را وارد بازار کنند.  خصوصا کشورهای  منطقه را که از پتانسیل بالائی  برخوردارند و برای اینکار هیچ راهی غیر از ایرانی با ثبات و یکپارچه وجود ندارد.

 بنابراین تمامی شواهد نشانگر آنستکه ثبات؛ آرامش و صلح در ایران میتواند این هر سه باضافه رهائی از بن بست اقتصادی  را به جهان عرضه کند.

دعواهای میان ایران و آمریکا

اینکه چرا دعواهای ایران و آمریکا در صدر اخبار است و تمام نمیشود امری استکه به شرایط خاص زمان و حل بعضی مسائل از جمله اسرائیل بستگی دارد. اما چنانچه دولتمردان آمریکا و جهان  توانستند واقعیت تفکر صهیونیستی را که سلطه بر جهان است؛  درک و توسعه طلبی آنرا مهار کنند آنگاه شانسی برای صلح هست وگرنه این جنگ و جدلهای  سیاسی که هزاران سال در جهان سابقه دارد به جاهای بسیار خطرناکی کشیده خواهدشد.

 اسرائیل  در زمان شاه،  ایران را کاملا در اختیار داشت.  حتی علیرغم این ادعا که شاه ساواک را در اختیار داشت عملا اسرائیل بود که بر آن حکم میراند.  پس از انقلاب و قدرت یابی اسلامگرایان اسرائیل موقعیت خود در کشور استراتژیک ایران را از دست داد.  بهمین دلیل تلاش میکند تا بهر شکل مقداری  از آنرا  بازیابد.

لیکن جنگ و جدلهای آمریکا و ایران بنوعی عادیست، زیرا جنگ قدرت است. این جدلها میتواند در شرایطی آرام شود یا شدت یافته به رودر روئی بکشد.  اما شدت و ضعف آن به مسائل بسیاری بستگی دارد. مثلا موضوع اتمی شدن ایران آنرا تند میکند.

 در این میان از جمله سلاح های آمریکا برعلیه ایران تحریک گروهی ایرانی بعنوان اپوزیسیون است. آمریکا با اختصاص بودجه 57 ملیون دلاری عملا در سیاست داخلی کشوری مستقل دخالت کرده است.  مسلما هیچ کشوری در دنیا چنین دخالت آشکاری را تحمل نخواهد کرد و با عکس العمل متقابل کاملا جدی با آن برخورد میکند. کدام کشور اروپائی یا … است که برای دخالت در امور داخلی اش بودجه ای تعیین کنند و بیکار بنشیند.

 دولت ایران باید این دخالت آشکار را بدون تلف دادن وقت به سازمان ملل و دادگاههای بین المللی ارجاع دهد.

آمریکا نمیتواند چنین شیوهائی را در پیش بگیرد و آنگاه انتظار داشته باشد که مورد ترور که عکس العملی سیاسی است قرار نگیرد.

 این مبلغ بسیاری را بطمع انداخته است. حتی کسانیکه ابدا دستی در سیاست نداشته اند تنها به خیال دستیابی بمبلغی پول وارد میدان شده اند.  اینها افتضاح و رسوائی خود و آمریکا را بیشتر کرده اند، زیرا تعدادی از آنها از ابتدائی ترین درک و دانش  سیاسی کاملا بی بهره اند.  تعدادی از آنان نه تنها سواد سیاسی نداشته با انشا و املا  سیاسی آشنائی حداقل و ابتدائی  هم ندارند؛   نوشته هایشان نیز در حد قابل قبول از جنبه نگارش فارسی نیست و نشان میدهد که افرادی در حد  سواد و تحصیلات دوره ابتدائی هستند.

بهانه های مسخره  دیگری مانند دمکراسی و حقوق بشر در ایران مطرح میشود که برای افراد عاقل و صالح و بیغرض مشخص استکه تنها ترفندهائی سیاسی از جانب کشوری غیر دمکراتیک و مداخله گر از زاویه دخالت در ایران برای کسب منافع خود و نه برای مصالح ایران میباشد. در حالیکه دمکراسی امری داخلی است و ارتباطی به کشور تحت سلطه صهیونیستها که عملا دمکراسی ی برای آمریکا باقی نگذاشته اند ندارد.  تعمیم دادن نظر مورد علاقه قدرتمندان برای تمام جهان و در نتیجه لشکر کشی،  قانون جنگل است.  زیرا همواره به قدرتمندان اجازه دخالت در امور دیگران را میدهد.

 ایران در قلب منطقه جنگی

در قرن گذشته بعد از جنگ اول و دوم جهانی دو جنگ ویتنام و عراق بر علیه ایران، بزرگترین جنگها بوده اند. ابتدا جنگ در افغانستان شروع شد. اندکی بعد حمله عراق به ایران شروع شد و هنوز چند سالی از جنگ هشت ساله ایران و عراق نگذشته بود که عراق کویت را اشغال کرد؛  در نتیجه نیروهای گسترده ای به رهبری آمریکا به عراق حمله کرد. جریان کاملا آرام نشده بود که آمریکا به افغانستان حمله کرد. این یکی هم هنوز به هیچ جائی نرسیده بود که آمریکا به عراق حمله کرد و با یک جنگ تمام عیار اما کاملا نابرابر و بااستفاده از کلیه سلاح های کشتار جمعی غیر مجاز( رادیواکتیو)  شاید بزرگترین فاجعه انسانی را آفرید، که برای هزاران سال و باعلم کنونی باید گفت برای تمام طول حیات بشر قابل پاک سازی نیست.

حال سئوال اینجاست که آیا آمریکا ( صهیونیست) به جنگ طلبی اش خاتمه میدهد و یا اینکه این قطار ویرانگری و مرگ توقف ندارد؟

بهر صورت منطقه کاملا جنگی است و ثبات پایدار در آن تضمین نشده است. ایران نیز در قلب این بی ثباتی قرار گرفته و در عین حالیکه میتوان خطر جنگ را برای آن پیش بینی کرد؛  میتواند تنها عامل صلح و ثبات در منطقه باشد.

جالب آنستکه در حالیکه آمریکا دورترین کشور جهان از منطقه جنگی است  در کشورش حالت حکومت نظامی جنگی را اجرا میکند و از جمله فشار و خفقان دوران مک کارتیسم را به اجرا گذاشته هنرمندان و اقشار روشنفکر و مترقی را تحت فشار قرار میدهد.

اما شگفت آنجاستکه متقابلا در حالیکه در کشورهای همسایه ایران جنگ درگیر است و قاعدتا  این کشور میبایست  حالت اضطراری اعلام میکرد،  چنین عملی صورت نگرفت.  بلکه در عوض سروصداهای داخلی بر علیه تمامیت طلبان مذهبی بالاتر رفت. این حالت عجیب را شاید بتوان چنین توجیه کرد:

1-   اعلام حالت اضطراری، جو را آشفته کرده اقتصاد را به رکود کشیده احتمال سرمایه گذاریهای داخلی و خارجی را ضعیف میکند.

2-   رهبران سیاسی ایران از عدم حمله نظامی آمریکا به  ایران مطمئن بوده؛ در بازیهای سیاسی تضمین های لازم را گرفته اند؛  اما سکوت و مخفی کاری از جانب هردو رعایت شده است.

3-    اینکه رهبران سیاسی ایران کاملا مطمئن بوده اند که آمریکا توان حمله به ایران را بدلائل بسیار که به تعدادی از آنها اشاره شد، ندارد.

نکته ای که باید بدان توجه نمود آنستکه؛ افرادی همانند صدام حسین یا شاه سابق ایران  که رهبران سیاسی و افرادی مستبد بودند را میتوان با نیروی نظامی از میان برداشت اما رهبران فکری را نمیتوان.  بهمین دلیل استکه آن حمله احمقانه به افغانستان نه تنها طالبان و القاعده را ازمیان نبرد بلکه بنوعی قهرمان و نجات دهنده تبدیل اشان کرد. بطوریکه افکار طالبانی بصورت بسیار گسترده ای در پاکستان درحال گسترش بوده آن سختگیریهای  مذهبی در حال اوج گیری است. این امر در خصوص ایران بسیار قوی تر است  و حمله نظامی به ایران، رهبران مذهبی و تفکرات مذهبی را بیشتر تقویت کرده موقعیت آمریکا را در هرجائی که مسلمانان هستند به خطر خواهد انداخت. ضمن اینکه پیروزی نظامی آمریکا بر ایران کاملا منتفی است.

 آمریکا به آشکار نشان داده که در کلافی سردر گم گیر کرده است و مخصوصا هیچ برنامه ای برای ایران ندارد چرا که از ضعفهای زیاد و گسترده ای در تمامی امور اقتصادی، سیاسی، نظامی و مشاوره ای  رنج میبرد.

در عین حال باید بیک فاکتور جالب و جدید در سطوح رهبری سیاسی ایران اشاره کرد.

در ایران کنونی بدون تردید در سطوح بالای مملکتی دسته بندیهای چندی وجود دارد که بعضی از آنها بشدت با یکدیگر در تضاد هستند. اما در عین حال در صورت احتمال هرگونه مداخله خارجی همه آنها با هم متحد میشوند و اختلافات را بکنار میگذارند. این نکته بسیار مثبت در جامعه ایران برای اولین بار بدین شکل و در چنین سطحی  تجربه میشود. امری که در سطوح پائین و مخصوصا اپوزیسیون اصلا سابقه نداشته و آنها از این تجربه بی بهره اند و هنوز هرکدام میخواهد خود به تنهائی حاکم شود.

 اولین تجربه وحدت در ایران توسط خمینی بدست آمد و نتیجه آن سرنگونی بی دردسر رژیم شاه بود. حال نیز رهبران کشور با برخورداری از این تجربه در شرایط حساس اختلافات را کنار میگذارند. نمونه واضح و آشکار آنرا در همین یکی دو ماه پیش که تیغ انتقادات بحد خطرناکی برروی خامنه ای کشیده شده بود و انتظار میرفت تا خاتمی نیز از آن حمایت کند، میتوان دید.  اما خاتمی با هشیاری تمام متوجه شد که موضع گیری برعلیه خامنه ای در آن مقطع همه چیز را به زیر سئوال خواهد برد و در نتیجه تمامی رژیم، حاکمیت، مملکت و از جمله خود او نیز ضربه خواهند خورد.  بنابراین موضعی در حمایت از خامنه ای اتخاذ کرد.

خاتمی انسانی متفکرو برجسته ترین رهبر سیاسی جهان است که اگر در کشوری غربی ظهور میکرد او را به عرش میرساندند. اما در جامعه ایران شیوه بسیار ناپسند بغض و مخالفت با اشخاصی که نوعی برجستگی دارند، بسیار گسترده و فراگیر است.  مسلما در کشورهائی با فرهنگی دیگر افرادی  در سطحی بسیار پائین تر از خاتمی را برای پست دبیر کلی سازمان ملل متحد کاندید میکردند؛  در حالیکه او لایق ترین فرد برای این مقام است.

جامعه و مردم عادی ایران از درک عملکرد سیاسی دولت در امور بین المللی کاملا عقب مانده است.  در سطوح اپوزیسیون خارج از رژیم و مخصوصا خارج از کشور وضع از این هم بدتر است.

 اپوزیسیون و رادیوهای بین المللی که بیشترین توجه را بخود جلب میکنند هنوز در بند مسائل ابتدائی اجتماعی اند و ابدا متوجه نیستند که شرایط جهانی و منطقه چیست و آن حرکتی که در داخل ایران برای اصلاحات شروع شده چگونه است. آنان نمیدانند که تغییرات اساسی در ساختار اقتصادی سیاسی جوامع تاثیر گسترده ای بر فرهنگ میگذارد. در سوئد ضرب المثل معروفی استکه: ” وضع اقتصادی را از اندازه دامن زنان میشود فهمید”.  با خراب شدن وضع اقتصادی دامن زنان بلندتر میشود و زمانیکه افتصاد بهبود مییابد دامن ها کوتاهتر میشود.  موضوع بلند و کوتاه شدن دامن  در همین دهه گذشته بعینه دیده شد؛ با خراب شدن وضع اقتصادی دامن لباس زنان بزیر زانو رسید و زمانیکه اوضاع بهبود یافت دوباره دامن کوتاه رواج یافت.  این واقعیت ساده بیانگر رابطه مستقیم اقتصاد با فرهنگ و روحیه انسانهاست.  در جوامعی که از فقر گسترده رنج میبرند خرافات مذهبی بیداد میکند. البته شکل کار در جوامع کمی هم متفاوت است در کشورهای پیشرفته مذهب در پشت پرده است و زمانیکه اقتصاد به فلاکت بیفتد آنگاه کاملا آشکارا سربر میآورد.  در کشورهای ثروتمند نفتخیز خلیج فارس علیرغم فشار برای حفظ حجاب و ممنوعیت مشروبات الکلی که نوعی سنت و فرهنگ بحساب میآید اما خرافات بصورت گسترده و علنی همانند افغانستان بیداد نمیکند.

 برای ایران حرکت از تغییرات در دیپلماسی خارجی، توسعه اقتصادی و بعد رسیدن به تغییرات   عمیق ترسیاسی و فرهنگی داخلی تنها مسیر اساسی و معقول است. 

جامعه ایران به دلیل شرایط  تاریخی، فرهنگی  خاص خود و منطقه و توطئه های جهانی، هنوز نیازمند دولت مرکزی قدرتمند میباشد.

شرایط خطرناک منطقه ایجاب میکند تا نیروها در مبارزه با رژیم بر سر خواسته های آزادیخواهانه جنبه احتیاط را از دست ندهند.  حرکت آزادیخواهانه ای که برای استقرار مردم سالاری شروع شده باید از عقل و صبر و متانت برخوردار باشد. بسیاری از کسانی که شعارهای آزادیخواهی میدهند و دیگران را محکوم میکنند خود هیچ درک و دانشی از آن ندارند و حتی تعدادی از آنها از فلسفه های بسیار خطرناکتری پیروی میکنند.

 در بعضی شرایط حساس تندروی و اصرار بر خواسته هائی که استقلال کشور را بخطر میاندازد، کاری غلط است.

  نهایت اینکه اپوزیسیون بسیار کم تجربه اما پر ادعاست و بدتر از آن،  بدون اینکه ضعفهای خود را بشناسد و یا حتی قادر بدین کار باشد سایرین را بیرحمانه و در کمال ناشی گری و بی احتیاطی بزیر تیغ انتقاد میکشد.

ایران در محاصره فقر

یکی از مشکلات ایران همسایگان فقیر از جنبه های مختلف است. اگر چه کشورهای نفت خیز خلیج از ثروت باد آورده نفت بهره مندند اما هیچ چیز ارزشمندی برای ارائه ندارند. آنان از هرگونه تکنیک و علمی بی بهره اند لیکن تنها حسنی که دارند ایران باید بتواند از بازار آنان استفاده بکند. کشورهای بسیار فقیر افغانستان و پاکستان و ازجانب دیگر ترکمنستان، ارمنستان و آذربایگان چیزی برای ارائه ندارند. در یک مقایسه ساده با اروپا، دیده میشود که همه آنها بیکدیگر در رشد و اعتلا کمک میکنند؛ یک ضرب المثل میگوید: همنشین تو از تو به باید… اما میبینیم که ایران گل سر سبد منطقه است و هیچکدام از همسایگان چیز ارزشمندی ندارند. بعنوان مثال اکنون که اروپا قصد ساختن بزرگترین هواپیمای مسافربری را دارد نیروهایشان را روی هم گذاشته و هر کدام قسمتی از آنرا میسازد. در حالیکه ایران برای ساختن ساده ترین چیزها نمیتواند روی کمک همسایگان حساب باز کند. متاسفانه قوی ترین همسایه  عراق بود که آنهم جنگی خانمانسوز را تحمیل کرد. همسایه دیگر پاکستان استکه اتمی میباشد و باید نسبت بدان بسیار با احتیاط رفتار کرد زیرا که بر روی رهبری سیاسی آن نمیتوان حساب کرد.  مردم آن کشور نیز بسیار فناتیک و عقب افتاده اند. جمهوریهای شوروی سابق از تکنیکهای بسیار عقب مانده استفاده میکنند.  حتی سلاح های آنها پیشرفتی نکرده لیکن اگر دارای بمب اتمی باشند بیشتر از اینکه بتوان تکنیک آنرا فرا گرفت باید از آنها ترسید. اما حساب ترکیه جداست؛ هرچند از بقیه پیشرفته ترست اما رابطه بسیار خوبش با آمریکا باعث مشکل میشود. ایجاد ارتباط با او هم پیچیده است زیرا خودش گرفتار مشکلات فراوان است و بهر صورت هنوز آمریکا و اروپا را به ایران ترجیح میدهد وبدلایل استرتژیک، هم مرزی با اروپا و امکان تامین سوخت و نفت ازهمسایگان  نزدیک خود عراق و آذربایگان؛ چندان احتیاجی به ایران ندارد.

به این ترتیب دیده میشود که ایران کشوری است که یک تنه باید مشکلات خودش را حل کند و در کنار آن بار عقب ماندگی همسایگان را کشیده بآنها نیز کمک کند.  لیکن با تمام این مسائل مجبور است  این همسایگان را تحمل کند زیرا نمیتواند به آنها بگوید خانه اتان را عوض کنید یا خود خانه اش را تغییربدهد. این اجبار به همسایگی را باید درک کرده هردو طرف تلاش کنند  بهر طریق ممکن بیکدیگر کمک نموده همگی با هم خودشان را از منجلاب فقر و عقب ماندگی بیرون بکشند.  تا زمانیکه همسایگان ایران در اوج عقب ماندگی هستند ایران نمیتواند به سطح کشورهای پیشرفته جهان برسد. حتی اگر به سطح خوبی هم برسد باز هر لحظه احتمال فروریزی آن هست. زیرا بهر صورت جهان بشکلی استکه کشورها بدون کمک و همکاری با یکدیگر قادر بادامه زندگی در سطح بالا نیستند و زمانیکه این فاصله فرامرزی گسترده با اختلافات فرهنگی، مذهبی میان ایران و دول مترقی وجود دارد نمیتوان بر روی همکاری های دراز مدت کشورهای دوردست حساب باز کرد. تقویت همسایگان از جنبه های علمی تکنیکی و گسترش همکاریهای اقتصادی راهکار مناسبی برای پیشرفت و توسعه همه جانبه است.

ایران و سلاح اتمی

بشربعنوان وحشی ترین و بیرحم ترین جانور در روی کره خاکی برای اندکی ثروت بیشترین کشتارها را از همنوعان خود میکند. بمب اتمی که خطرناکترین آنهاست دوبار توسط آمریکا بر ژاپن فرود آمد و هنوز آثار آن پاک نشده است. اما اگر این بمب تنها در دست آمریکا باقی میماند آنگاه چه اتفاقی میافتاد؟

اینکه بعد از آمریکا فورا کشور دیگری یعنی شوروی سوسیالیستی که در جبهه مقابل او بود بدین سلاح دست یافت؛ باعث گردید تا استفاده مجدد از آن کار ساده ای نباشد.

لیکن اگر تنها آمریکا آنرا در اختیار داشت آنگاه امکان زیادی میبود تا سیاست گذارانی که در پشت پرده بودند از آن در جهت منافع و اهداف خود استفاده مجدد بکنند.  زیرا هیچ کس را یارای مخالفت نبود.

اکنون در منطقه جنگی؛  پر تلاطم و خطرناک حول و حوش ایران که چندین قدرت اتمی مانند اسرائیل؛ پاکستان و احتمالا کشورهای جدا شده از شوروی سابق وجود دارند و از طرفی قدرتهای اتمی مانند آمریکا و انگلیس در آنجا حضور نظامی پیدا کرده اند،  داشتن سلاح اتمی برای ایران امر عجیبی نیست.  البته اینکه گفته شود ایران با آن به اسرائیل حمله میکند حرفی بسیار احمقانه و برای فریب مردم است.

 زیرا ایران میداند که اگر دست به چنین اقدامی بزند تنها تعدادی یهودی فقیر را کشته است، ولی مهره های اصلی صهیونیست در کشورهای غربی جای خوش کرده اند.  اما در مقابل بارانی از بمبهای اتمی اکثر شهرهای ایران را نابود خواهد کرد. پس برای ایران چنین کاری خودکشی است. لیکن بمب اتمی برای ایران سلاحی تدافعی و باز دارنده خواهد بود.

 زمانیکه آمریکا طالبان را تحریک کرد تا جنگی کثیف را با ایران آغاز کند،  بر روی سلاح اتمی پاکستان برعلیه ایران حساب باز کرده بودند.

اساسا داشتن بمب اتمی در مقابل دیگران نوعی از باز دارندگی از جنگ است.  در مسائل نظامی صحبت از داشتن سلاح هائی در ردیف کشورهائی که مورد تهدید آنها هستند امری عادی است.  پس اگر اسرائیل که خود تنها عامل بحران و جنگ در منطقه است دارای سلاح اتمی میباشد،  چرا ایران که در محاصره است نداشته باشد؟

اگر آمریکا ادعای جنگ و حمله به ایران را میکند  پس ایران حق دارد تا خود را در برابر این حریف قدرتمند تقویت نماید.  خود همین تهدید آمریکا مجوزی برای تهیه بمب اتمی برای ایران جهت تقویت بنیه دفاعی میباشد.

اما علیرغم این استدلاها که منطقی هم هستند؛ همچنانکه در مقالات پیشتر گفته شد؛  آمریکا و اسرائیل دیوانی هستند که با جنگ زنده اند و در صلح میمیرند.  بگذارید تا آنها ثروت اشان را صرف اسلحه بکنند.  بگذارید تا اسرائیل کشوری برای خودش باشد و کاری باو نداشته باشید آنگاه خواهید دید که مشکلات درونی اش او را منفجر خواهد کرد.

 تا زمانیکه صهیونیستها با نوعی حکومت نظامی اعلام نشده،  مردم اسرائیل را به بهانه شرایط جنگی خفه کرده اند مشکلات جرات بروز پیدا نمیکنند. اما در شرایط صلح از درون منفجر خواهد شد.

اما:  ایران نباید هیچ قراردادی  و از جمله پروتکل الحاقی را  بدون قید وشرط امضاء کند. در جهان همیشه چنین بوده و هست که در امضاء قراردادها میبایست منافع ملی در نظر گرفته شود. نباید تحت فشار و جو سازیهای جهانی تن بکاری داد که در آینده دراز مدت بزیان مصالح و منافع ملی است. هیچ کدام از کشورهائی که حتی با ظاهر دوستانه وارد میشوند منافع کشور دیگر را بر منافع خود ترجیح نمیدهند.

در جهان کنونی سیاست، هیچ دوست یا دشمن واقعی وجود ندارد. هیچ کشوری از قوی شدن دیگری خشنود نمیشود.  بویژه اگر کشوری در موقعیت استراتژیک ایران از جنبه اقتصادی، یا نظامی تقویت شود مورد لطف قرار نمیگیرد.

 مخصوصا اتمی شدن ایران که توان نظامی اش را بسیار بالا میبرد باعث نگرانی آمریکا و اروپا خواهد بود زیرا که دیگر نمیتوانند از زبان چماق و زورگوئی  برعلیه ایران استفاده کنند. 

در حال حاضر توان آمریکا بسیار تحلیل رفته است و قادر به شروع جنگ یا درگیری دیگری نیست بهمین دلیل برای فشار بر ایران دست بدامن اروپا و سایرین شده است.  مسلما سایر کشورها هرچند خود خواستار اتمی شدن ایران نیستند اما در عین حال از آمریکا امتیاز میخواهند. پس صلاح ایران در آنستکه امتیازات کافی را بگیرد وباین مسئله توجه کند که اگر درآینده آمریکا نیرویش را باز یافت آنگاه ایران بامشکل روبرو خواهد شد.

حتی باید سایر کشورها را هم  درنظر داشت؛ هرکدام از آنها میتوانند در آینده خطرناک باشند.  نباید تصور کرد که بسیاری کشورهای اروپائی بمب اتمی ندارند.  آنها روابط اشان بصورتی است که امنیت یکدیگر را حفظ میکنند و در آن حد از پیشرفتهای تکنیکی هستند که هرگاه لازم شد در اسرع وقت و حتی با برخورداری از کمکهای سایرین آنرا تهیه کنند. ضمنا اروپای مشترک قدرتی گسترده است که اجازه زورگوئی به هیچ کس را نمیدهد.

 بنابراین در امضا هرقرارداد بین المللی و خصوصا پروتکل الحاقی باید کمال احتیاط ، صبر و دقت را خرج داده، هیچ عجله ای بخرج نداد.

ایران کشوری است در قلب بحرانهای بین المللی و متاسفانه  بی بهره از همسایگانی قوی.  بنابراین میبایست تنها برروی توان خودش حساب بکند و بناچار میبایست از جنبه نظامی قوی باشد.

                                  جنبش روشنفکری –ایران

                                                                        آگست 2003  مرداد 1382

Intellectualism Movement – Iran

Box 23090   75023 Uppsala – Sweden

Intellectualism_movement_iran@hotmail.com

جنگ عراق و زدوبندهای پشت پرده و نقش ايران در سرنگونی صدام


جنگ عراق و زدوبندهای پشت پرده 

نقش ایران در سرنگونی صدام و آینده منطقه

انتخاب زمان حمله

حمله آمریکا و انگلیس و بازیگر اصلی و پشت پرده یعنی اسرائیل به عراق پنج شنبه 29 اسفند آخرین روز از سال ایرانیان و تنها یکروز پیش از نوروز صورت گرفت. در این ایام ایرانیان، افغانها، کردها، بسیاری از ساکنین جنوب عراق وملتهای دیگری در منطقه سرگرم برگزاری مراسم نوروز هستند. مخصوصا تعطیلی نوروز در ایران با سکوت نسبتا کامل مطبوعات و مسافرت مردم بسایر شهرها و دید وبازدیدها توجه زیادی را بخود جلب میکند. در چنین شرایطی دولتمردان ایران میتوانستند بسادگی از روی موضع گیریهای حساس بگذرند و منتظر آینده باشند.

همچنین این روزها با ماه محرم همراه بود که برای شیعه مذهبان از ارزش دیگری برخوردار است. از طرفی در حدود جشن پوریم یهودیان است.

مسئله زمان حمله قبل از فرا رسیدن گرما که حداکثرتا دو هفته پس از نوروز شروع میشود هیچ فرصتی را برای جرج بوش باقی نمیگذاشت.

 این جنگ از جنبه ای در تاریخ بشرکاملا بیسابقه است. میزان رفت آمدهای سران کشورها و جلسات برگزار شده آنهم در مدتی آنچنان کوتاه آنقدر زیاد بود که میتوان گفت رکوردی تاریخی بجای گذاشته است. بهمین دلیل باید گفت که میزان ضد و بندها،  کنار آمدنها و پشت کردنها و… آنقدر زیاد بوده و هست که میتواند موضوع سالیان سال مباحث سیاسیون و دانشجویان علوم سیاسی و علاقمندان باشد. شاید بتوان گفت  هنوز حتی یک در صد از آنچه  در سطوح بالای سیاسی در جهان گذشته به بیرون درز نکرده است.  در اصل اگر هم چیزی بیرون آمده باشد در شلوغی راست و دروغ ها گم میشود و بسختی میتوان تحلیلی از وقایع داد و مخصوصا آینده را پیش بینی کرد،  چه این یکی امری است که برای هیچ کشور یا فردی امکان ندارد. تنها میتوان پس از هر دوره از وقایع با نگاهی گسترده و بدون جناح بندی به اندکی از قضایا پی برد. بر این اساس آنچه  اکنون پس از نزدیک به سه هفته که از حمله به عراق میگذرد میتوان دید نکاتی بس اندک است.

طرح، طراح و مجری حمله

طرح ولفوویتز و رامسفلد و در اصل صهیونیستها برای حمله به عراق از سالها پیش وجود داشته اما آنها نتوانسته بودند بیل کلینتون را به آن وادار کنند. اساسا نیز بنظر میرسد مسئله رسوائی جنسی بیل کلینتون توطئه ای بوده که بدلیل بعضی موضع گیریهای او صورت گرفت،  مثلا زمانیکه ایران موشکی را امتحان کرد که بردش به اسرائیل میرسید و آنها خواستار شدند تا آمریکا،  ایران را محکوم کند.  بیل کلینتون در مقابل گفت؛  ایران حق دارد از خود دفاع کند . درست اندکی پس از آن بود که رسوائی جنسی او  با یک دختر یهودی که مطابق نامش باید از خانواده رهبران مذهبی یهودیان  باشد؛  افشا میشود.  حتی گفتند زمانیکه باید عرفات را ملافات میکرده با این دختر مشغول بوده،  تا بدینوسیله او را در چشم اعراب سیاه کرده باشند.  با وجود اینکه کنگره آمریکا حمله به عراق را تصویب کرده بود و این امر حمله را اجتناب ناپذیر میکرد بیل کلینتون زیر بار نرفت زیرا این تنها پرزیدنت آمریکا بود که میتوانست بنوعی از زیربار حمله شانه خالی کند؛  او تنها به شلیک چند موشک از ناوهای جنگی اکتفا کرد.

اما فشار اصلی و پشت پرده از جانب صهیونیستها برای رسیدن بوعده یهوه ( برترین خدای یهودیان) در عهد عتیق بیشتر و بیشتر میشد. وعده یهوه بصورت تئوری ناتان یاهو نخست وزیر سابق و عضو برجسته و صاحب نفوذ در دولت اسرائیل در آمده است.

 برای  سرمایه داران غیر یهودی آمریکا نیز مسئله مطرح بود؛  تعدادی از آنان خواستار آن بودند تا با تسخیر چاه های نفت عراق و تسلط بر منطقه به قدرت کامل جهان تبدیل شوند؛ لیکن گروهی تن بدین کار نمیدادند و موضع گیری میکردند.                                

مسئله  دیگر ترس از آن بود که در آینده ای  نه چندان دور چین بزرگترین قدرت جهان خواهد شد؛  پس باید بند ناف را که همان شریان نفت است در دست گرفت تا برچین کنترل پیدا کرد.                                                                                              

 جرج بوش دلیل شخصی و انتقام از صدام برای طرح ترور پدرش را هم پشتوانه داشت.

بهر صورت مخالفت اکثریت دول جهان راه بجائی نبرد و به آنها ثابت کرد که باید به خطر صهیونیستها جدی بنگرند.

هرچند ظاهر قضیه چنین مینماید که در آخرین روزهائی که به تاریخ شروع جنگ مانده بود جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا بدنبال راه گریزی از جنگ میگشت.  اما ظاهرا همه پل ها را پشت سر خراب کرده،  مجبور بود در چاهی بپرد که در آینده آن ابر قدرت را به کشوری اگر نه ضعیف بلکه نه چندان هم قوی تبدیل میکرد. جنبش روشنفکری پیشتر نوشته بود که این عمل آمریکا میتواند نقطه عطف سقوط اش باشد والبته پس از آن یهودیان آنجا را ترک کرده به کشور دیگری که قدرت برتر جهان بشود میروند؛ برای آنان این تجربه و حرکتی هزارساله است.

رامسفلد در خصوص توان نیروها و هزینه ها؛ آمریکائیان و جهانیان را فریب داد. او میدانست که تحت شرایط موجود امکان شکست صدام طی یکی دو روز وجود ندارد و کسی هم با گل به استقبال نمیآید. با اینحال آمریکا را به دام جنگ کشید زیرا میدانست تحت چنان شرایطی راه عقب گرد نیست و دولت مجبور به تامین بودجه و ارسال نفرات بیشتر میباشد.

تقسیم عراق میان آمریکا و انگلیس

وقایع جنگ چنین مینماید که شمال در اختیار آمریکا و جنوب برای انگلیس تعیین شده بود اما چرا:

1- ایران رابطه دیپلماتیک خوبی در بالاترین سطوح با انگلیس دارد و نمیخواهد پس از سالها تلاش جهت حصول؛  آنرا بهم بزند. بنابراین برای ایران آرام کردن شیعیان و عدم ابراز عکس العمل منفی نسبت به انگلیسیهای آسانتر بود  تا آمریکائیها.    در این راستا در اوج بحران شروع جنگ،  انگلیس ممنوعیت صدور بعضی کالاها به ایران را برداشت.

2- در جنوب شیعیان هستند و رابطه ایران و آمریکا در ظاهر حسنه نیست.  خصوصا با  اسرائیل مشکل دارند. پس در این مقطع نیاز بحمایت تودههای مسلمان؛  در جهان آنها را از ارتباط و برخورد مستقیم و علنی با آمریکا باز میدارد. حضور آمریکائیان در بصره  مشکل آفرین میشد و مخصوصا صدور نفت جنوب به اسرائیل مسئله را لاینحل میکرد. کمااینکه دیده شد در گرماگرم جنگ اسرائیل مطرح کرد که لوله نفتی شمال عراق به آن کشور باز خواهد شد. بدینترتیب از جنبه روانی آزمایشی کرد و زمینه را آماده ساخت.  ایران نیز بدلیل سازش های پشت پرده و نیز حساسیت زمان مجبور بسکوت شد.

3-  ارسال نفت شمال به اسرائیل با مشکل کمتری روبرو خواهد شد زیرا اولا یهودیان ایران و عراق بیشتر در میان کردها هستند. همچنین کردها با این امید که توسط آمریکا صاحب کشوری بشوند؛ نه تنها از روبرو شدن با آمریکاپرهیزداشتند،  بلکه با او همکاری کردند.

اعلام بیطرفی ایران چگونه تعبیر میشود

دراولین روز حمله وزیر امور خارجه،  موضع رسمی ایران را در جنگ حفظ بیطرفی و عدم مداخله بنفع هیچ کدام از طرفین اعلام کرد. این موضعگیری در واقع دستوری رسمی به تمام نیروهای طرفدار ایران در حفظ آرامش و بیطرفی بود. هرچند توافق میان رهبری سیاسی و مذهبی بر همین پایه صورت گرفته بود اما اعلام رسمی آن از جانب نماینده دولت چند مضمون را با هم و یکجا در بر میگرفت و کار را نه تنها آسان میکرد بلکه امکان تغییر موضع را برای رهبران مذهبی باز میگذاشت.

واقعیت اینستکه اگر نیروهای شیعه مذهب جنوب که حدود 95% جمعیت را تشکیل میدادند و رهبری آن در ایران بود وارد جنگ با آمریکا( و البته در جنوب، انگلیس) میشدند،  برای مهاجمین امکان پیروزی ابدا وجود نداشت. اساسا یکی از دلائلی هم که انگلیس برای حمله به بصره انتخاب شد همان رابطه خوب در بالاترین سطح دیپلماتیک با ایران بود.

نیروهای شیعه تجربه جنگ 1991 را داشتند پس صلاح در آن دیدند که منتظرگردند تا در مرحله اول صدام از سر راه برداشته شود؛  مبادا آمریکا دوباره پشیمان شده و بنوعی مصالحه با او تن در دهد. نه همکاری با صدام معقول بود زیرا او را قهرمان و رهبر جنبش آزادیبخش میکرد و نه همکاری با آمریکا زیرا آنها را نجات بخش نشان میداد.

 باید تاکید کرد  بیطرفی شیعیان که بخش اعظم جمعیت جنوب را تشکیل میدادند،  باعث شد تا فقط نیروهای طرفدار صدام در مقابل انگلیسیها و آمریکائیها قرار بگیرند؛  بدینترتیب کار برای مهاجمین بسیار آسان شد. اما اگر شیعیان برعلیه صدام وارد مبارزه میشدند؛ آنگاه طی همان یکی دو روز اول کار نیروهای طرفدار صدام تمام بود.

عراق پس از صدام

پایان صدام هر لحظه نزدیکتر میشود. هر آن انتظار میرود که قدرت صدام بنوعی از میان برود و در نتیجه این حکومت استبدادی فردی برچیده شود. در همین حال و قبل از اعلام رسمی شکست صدام که همه آنرا حتمی قلمداد میکنند؛ موضوع اصلی و مورد بحث در میان دول جهان؛ آینده عراق بعد از صدام حسین میباشد.

 موضوع اینستکه آیا پس از شکست کامل صدام نیروهای ائتلاف مهاجم قادر هستند  درعراق بمانند و حکومت کنند.

برخلاف  تحلیلهائی که ارائه میشود در وحله اول باید گفت عراق؛  ویتنام نخواهد شد.  زیرا زمان جنگ سرد بسرآمده  و آن قدرتی که هزینه های سنگین جنگ ویتکنگها با آمریکا را بر دوش میکشید اکنون وجود ندارد. اما در صورت عدم خروج نیروهای ائتلافی مهاجم،  مشکل اصلی تر در جنوب  خواهد بود که در اختیار انگلیس است. لیکن انگلیس  بدلایلی چند خواستار راه حل مسالمت آمیزمیباشد؛ از جمله اینکه عضو اروپای مشترک است و باید با آنها کنار بیاید.  در ضمن روابط خوبی را با ایران شروع کرده که نمیخواهد آنرا از هم بپاشد.  همچنین در آنصورت باید در روابط خود با جهان اسلام و عرب نیز ضرباتی را بپذیرد. شیعیان نیز خواستار حل سریع و مسالمت آمیز هستند.

 ظاهر قضایا نشان میدهد که آن قسمت از عراق مشکل زیادی نخواهد داشت مگر آنکه آمریکا تحت فشار صهیونیستها دست بدخالت بزند که دیوانگی محض است.

مشکل شمال عراق دیگر است. هرچند اکثریت قریب باتفاق دول جهان خواستار تمامیت ارضی عراق هستند اما از جانب اسرائیل ( با توجه به طرح اسرائیل بزرگ از نیل تا فرات) نمیتوان مطمئن بود که دست بتحریکات و آشوب و اساسا دست درازی بمنطقه نزند.

 کردها از نظم و سازمان وتجربه و آنچه لازمه اولیه ایجاد و اداره کشور است  برخوردار نبوده و نیستند؛ اما قضیه آنجاست که چنین آرزوئی را دارند.  شاید خودشان اکنون متوجه شده باشند که تشکیل یک کشورو از آن فراتر اداره و توسعه آن؛  کار ساده ای نیست. چنانچه اکراد از اندکی هوشیاری سیاسی برخوردار باشند؛  باید متوجه گردیده باشند که در اتحاد با سایر ملل و اقوام ساکن عراق و ایجاد کشوری فدرال مسیر بهتر و سریعتری را برای رسیدن  به پیشرفت و توسعه خواهند پیمود. لیکن در این راه فقط آنها نیستند که تعیین کننده اند بلکه دست پنهان اسرائیل در آنجا مناقشه بر انگیز است و موضوع را پیچیده میکند.

علیرغم تمامی مخالفتها با جنگ؛ رامسفلد و ولفو ویتز و صهیونیستها جنگ را براه انداختند. ولی اکنون  تقریبا کلیه کشورهای جهان حتی آنانکه بشدت با شروع آن مخالفت میکردند؛ همانند فرانسه، آلمان و روسیه ووو خواستار پایان آن و برکناری صدام هستند.  لیکن مشکل اصلی بصورت جدی در سر راه باقی است. در حالیکه رامسفلد؛ ولفوویتز و صهیونیستها خواستار تسلط بر عراق هستند جناحی دیگر درآمریکا که وزارت امور خارجه آنرا رهبری میکند مایل است تا سازمان ملل رهبری عراق را بدست بگیرد. این ابتدای یک شکاف عمده در دستگاه حاکمه آمریکاست. از طرف دیگر نزدیکترین متحد نظامی آمریکا یعنی انگلیس نیز خواستار رهبری سازمان ملل در عراق است. سایرین؛  روسیه؛ چین،  فرانسه؛ آلمان؛ ایران و تقریبا تمامی دول جهان نیز خواستار آنند تا سازمان ملل در عراق مسئولیت اصلی را بر عهده داشته باشد. در واقع اکنون تمامی دول جهان در یکطرف قرار دارند و جناحی در دولت آمریکا باضافه اسرائیل در طرف دیگر.

ازهم اکنون عواقب فاجعه بار تسخیر شهرها توسط نیروهای ائتلافی مهاجم( نبود دولت، نظم، قانون، سیستم اقتصادی وغیره که اساس زندگیست) کاملا مشهود است. باید هرچه زودتر جلوی این فاجعه بزرگ انسانی  که صهیونیستها مسبب اصلی آن هستند،  گرفته شود.

مسئله خسارت جنگ عراق با ایران و نقش آمریکا در این بدهکاری

 یک نکته بسیار اساسی و مهم همیشه باید جلوی چشم ایران و ایرانیان باشد. عراق جنگ با ایران را آغاز کرد و این مطلب را مجامع بین المللی تایید کرده اند.  بنابراین خسارت جنگ را که بالغ بر 1000 میلیارد دلار میشود باید بپردازد. این پولی استکه برای باز سازی ایران اهمیت حیاتی دارد. دوم اینکه آمریکا و غرب اعتراف کرده اند که در راه اندازی جنگ و حمایت از صدام دست داشته و اشتباه کرده اند پس باید آنها نیز در این بازپرداخت شریک باشند.دیگر اینکه تعدادی از شهروندان آمریکائی با متهم کردن جمهوری اسلامی در بعضی عملیاتی که توسط جنبشهای اسلامی در کشورهای دیگر صورت گرفته و خساراتی بر آنها ویا اقوام اشان وارد آمده تقاضاهای میلیارد دلاری مطرح کرده اند. پس  دولت ایران نیز باید در جهت حفظ حقوق و منافع شهروندان خود دست باقدام متقابل زده مراکزی را برای طرح شکایت آنها ایجاد کند تا هزاران هزار ایرانی که در طرح حمایت این کشورها از صدام و حمله او به ایران نه تنها اموال خود را از دست داده اند (که در لیست 1000 میلیارد دلار آمده)  بلکه بدلیل از دست دادن خویشان،  ناقص العضو شدن و یا اسیر جنگی چندین ساله در عراق بودن، خواستار مبالغی  هزاران برابر درخواست آمریکائیان بشوند. جای بسیار شگفتی است در حالیکه بعنوان مثال مشخص یک وکیل یهودی شهروند آمریکا بدلیل ضربه ای که یکی از خویشانش در اسرائیل از نیروهای مذهبی طرفدار ایران خورده بود بدادگاهی در آمریکا شکایت برده و ملیونها دلار خسارت طلب  کرده و آبروی ایرانیان را در جهان برده اند؛  دولتمردان،  هوشمندان، انساندوستان و وطن پرستان ایرانی درس نمیگیرند و اقدامات مشابه گسترده بعمل نمیآورند؛  حتی بهتر آنستکه  شکایات را به سطح دادگاههای بین المللی بکشانند.

حال چنانچه آمریکا پس از شکست صدام بخواهد بر عراق حکومت کند باید بعنوان دولت عراق خسارت جنگی ایران را بپردازد. بنابراین شاید برای ایران مقرون بصرفه باشد که دولت ثروتمند آمریکا ( یا اسرائیل) بر عراق حکومت کند.

اما آنچه که محتمل بنظر میرسد آنستکه؛ آمریکا نمیتواند تنها به اتکا حمایت اسرائیل که از منفورترین کشورهای جهان است، سیاست فشار بر جهان،  برای کنترل عراق را پیش ببرد. پس مجبور بعقب نشینی خواهد بود،  تا سازمان ملل وارد عمل بشود. در واقع آمریکا با این جنگ عملا نقطه عطف در جهت سقوط را آغاز کرد.  قدرت  برترنظامی بودن برای اعمال قدرت بر جهان کافی نیست. جنبش روشنفکری پیشتر هم گفته بود سیاسیون و برنامه ریزان آمریکا از دانش کافی برخوردار نیستند و تاریخ را نخوانده اند تا یاد بگیرند؛  در جهان هیچ گاه دولتها بسادگی اجازه نداده اند تا یکی بر همگی چیره شود.

آیا آمریکا قادر است به ایران حمله کرده باهداف خود دست یابد.

 اینکه آمریکا به ایران حمله نظامی خواهد کرد حرفی است که تا عمل راه بسیار طولانی دارد.  زیرا دیده شد، علیرغم اینکه عراق کشوری  بسیار ضعف  در حد ضعیفترین کشورهای جهان بود و صدام از هیچ حمایت خارجی برخوردارنبوده  از درون  نیز  مردم از رژیم ابدا حمایت نکردند؛ بلکه برعکس با او در شمال بطور علنی وارد مبارزه شدند؛  با اینحال شکست  کامل صدام برای آمریکا و متحدانش تا این لحظه هنوز حاصل نشده است. پس چگونه میتواند با ایران وارد جنگ بشود.

 حمله به ایران هیچ حمایت بین المللی را بدنبال نخواهد داشت. نزدیکترین متحدین آمریکا در جنگ علیه عراق مانند انگلیس و اسپانیا در بالاترین سطوح دولتی؛  در همین مقطع جنگ به ایران سفر میکنند و میدانند کمک ایران چقدر برای آنها ارزشمند است. آنها از حمله به ایران حمایت نخواهند کرد. بنظر میرسد برای چنین حمله ای آمریکا و اسرائیل تنها باشند.

 اکنون ایران از نظر نظامی کشوری قوی است و ابدا قابل مقایسه با نیروهای صدام نیست.

 حمله به ایران بزبانی ساده یعنی قطع صدور نفت؛ زیرا ایران به آسانی میتواند با موشکهای خود تمام خلیج فارس و دریای عمان و حتی مقدار زیادی از دریای هند را بپوشاند.

 نتیجتا در وحله اول آمریکا باید ناوهای جنگی و هواپیمابر خود را از خلیج فارس و دریای عمان خارج کند. حتی معلوم نیست ناوهای آمریکائی در دریای هند، سیاه و مدیترانه نیز از تیر رس در امان باشند. سپس باید منتظر آن باشد که شورشی عظیم در جنوب عراق آنها را گرفتار کند. حمله به ایران و یا حتی سوریه زنگ خطر برای سایر کشورهای منطقه را بصدا در میآورد و در آنجا نیز مخالفت و در گیری با آمریکا گسترش خواهد یافت.  باید افزود که شعار های جهادی که صدام یا اسامه بن لادن میدادند ارزش مذهبی نداشت اما حمله آمریکا( که بحساب اسرائیل گذاشته خواهد شد) به ایران که اکنون پایگاه شیعه  است موضوع دیگریست که میتواند بطور واقعی و جدی احساسات مسلمانان و بویژه شیعیان را که در تمام جهان و خصوصا از لبنان تا هند بصورت گسترده وجود دارند تحریک کرده آسایش را از آمریکا و اسرائیل و شهروندانشان در تمام جهان صلب کند. اما از همه مهمتر میتواند باعث بایکوت جدی و همه جانبه آمریکا و اسرائیل و اینبار نه تنها توسط مردم بلکه توسط اکثریت دولتهای شرقی و غربی بشود.

 یک نکته دیگر را هم باید کاملا مورد توجه قرار داد و آن تفاوت اساسی میان ایران و عراق است. در عراق  یک فرد بنام صدام حسین تمام قدرت را در دست داشت.  در حمله آمریکا به عراق با ازبین رفتن صدام کار جنگ و مقاومت آنها به اتمام میرسد. در واقع جنگ بر علیه صدام و نیروهایش است؛  لیکن در مورد ایران قضیه کاملا متفاوت است. ایران کشوری است که در منطقه نمونه دمکراسی میباشد و آزادی بیان در آنجا بنوعی از بسیاری  کشورها حتی اروپائی و آمریکا نیز بیشتر است.  زیرا در این کشورها تسلط گسترده صهیونیستها بر اقتصاد؛  وسایل ارتباطات جمعی و خصوصا مطبوعات یک نوع سانسور و شستشوی مغزی اعلام نشده  و مخفی را برقرار کرده  که از بدترین انواع است. اما بهر صورت چنانچه آمریکا بخواهد به ایران حمله کند فرد خاصی همانند صدام را در مقابل ندارد تا با از میان بردنش پیروزی را بدست آورد؛ بلکه با یک مجموعه و یک ملت رو بروست.

بااین دلایل و همچنانکه جنبش روشنفکری  یکسال پیشتردر تحلیل از سخنان جرج بوش،  درقرار دادن ایران در محور شیطانی؛ مفصل تر توضیح داده  بود؛  آمریکا قادر به حمله به ایران نخواهد بود هرچند که چنین فکر و آرزوئی را بعنوان شرط لازم و ضروری  برای سروری  بر جهان  در سر داشته باشد.

جنبش روشنفکری همواره تاکید داشته : حیات دیوانی مانند آمریکا و اسرائیل بر جنگ است آنها در صلح میمیرند. پس باید تمامی تلاش را بکار برد تا از جنگ گریخت.

احتمال دخالت غیر مستقیم آمریکا در امور داخلی ایران

 اینکه گفته میشود آمریکا دخالت نظامی نخواهد کرد،  بلکه از اپوزیسیون ایرانی در تغییر رژیم  سود خواهد برد؛  حرفی در حد همان حمله نظامی پوچ،  وحرکتی غیر قابل اجراست.

ایران میتواند از طریق مجامع بین المللی  آمریکا را بدلیل دخالت در امور داخلی اش به دادگاه بکشاند. حتی همین حالا نیز آمریکا بابت حمایت از سازمان مجاهدین مسعود رجوی که خود  آنها را تروریست نامیده باید پاسخگو باشد. این ضعف اساسی و قابل انتقاد به دولت ایران است که چرا آمریکا را بابت حمایتش از مجاهدین به دادگاههای بین المللی نمیکشاند. اگر آمریکائیان بابت اعمال حزب الله ووو از ایران غرامت میخواهند؛  ایران نیز باید بابت اعمال مجاهدین که مورد حمایت آمریکا بود از او ادعای خسارت بکند.  ضعف ایران در عدم قدرت انطباق با مقرارات بین المللی و کمبود این دانش( که ضعفی تاریخی و ریشه دار میباشد) و عدم شرکت در این نوع بازیهای سیاسی  از جمله نکاتی استکه باعث گردیده تا بجای عملکرد سیاسی- دیپلماتیک بیشترگرایشهادر جهت اعمال خشونت آمیز تمرکز یابند.  در واقع ضعف در این دانش باعث گردید تا کشورهائی همانند آمریکا و اسرائیل که بزرگترین جنایات را در دنیا میکنند؛ چهره واقعی خود را پشت نقابی از مظلومیت مخفی کرده و یک عمل کوچک ویا انتهاری را جنایتی بزرگ جلوه دهند.

دیگر اینکه اپوزیسیون خارج از رژیم از چنان قدرت و انسجام و برنامه و طرفدارانی برخوردار نیستند که قابل بحث برای جایگزینی باشند.  سلطنت نیز تاریخا نه تنها در ایران بلکه حتی در کشوری همانند افغانستان که مملو از طوایف بود عمرش بسر رسید.  نگاهی بهمین چند سال پیش وسرنوشت پادشاهان  کشورهای بلوک شرق سابق که  نتوانستند به سلطنت باز گردند؛  نشانگر نقطه پایان بر حکومتهای سلطنتی درچنین نقاطی در جهان میباشد.

ایرانیان و چگونگی برخورد با مسائل داخلی و جهان

اکنون یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ رقم میخورد که در آن ایران و ایرانیان نقش تعیین کننده ای میتوانند داشته باشند . همانطور که جنبش روشنفکری پیشتر نیز گفته صحبت بر سر تقسیم  و آقائی بر جهان است. چنانچه آمریکا و اسرائیل موفق شوند دنیا را بزانو در آورند آنگاه برای دوره ای طولانی بر این قدرت باقی خواهند ماند. اما سایر دول جهان سعی دارند تا نیرویشان را رویهم گذاشته در برابر آندو بایستند. از آنجائیکه این جنگ میان آمریکا و اسرائیل از یکطرف و سایر کشورها در طرف دیگر در منطقه استرتژیک خاورمیانه رقم میخورد،  هشیاری و دقت ایرانیان بسیار مهم است.  اکنون زمانی استکه عملکرد ایرانیان در تاریخ  ثبت شده برایشان ننگ یا افتخار بهمراه خواهد آورد.

ایرانیان باید با حفظ حق خود برای تغییرات گسترده و اساسی در سیستم حکومتی و تغییر قانون اساسی جمهوری اسلامی به قانون اساسی ایران؛  هشیار باشند که در این راه دیگران و مخصوصا آمریکا و اسرائیل دوست اشان نیستند و بازیچه دست آنها نگردند. ایرانیان نباید اجازه بدهند تا سایرین برای آنها تعیین تکلیف بکنند.  بلکه باید حرکتی که از انقلاب مشروطیت شروع و تا امروز ادامه دارد سرلوحه کار خود قرار دهند و آزاد و مستقل با توجه بمنافع ملی حرکت کنند.

                  جنبش روشنفکری ایران               فروردین 1382      آپریل 2003

Intellectualism_movement_iran@hotmail.com

انفجار هواپيمای مسافربری برفراز انگليس، کار سيا يا ليبی؟


انفجار هواپیمای مسافری بر فراز انگلیس؛

کار سیا  یا  لیبی؟

چهار شنبه 12 تیر ماه 1387 برابر با 2 ژولای 2008  در ایران مراسم  یادبود بیستمین سالگرد حمله جنایتکارانه نیروی دریائی آمریکا به یک هواپیمای مسافربری ایران  برفراز خلیج فارس برگزار شد.

در آن عمل جنایتکارانه تمامی 290 تن سرنشنیان  که در میان آنها 53 زن، 57 کودک 2-12 سال و 42 تبعه  غیر ایرانی قرار داشت کشته شدند.

در سالگرد آن  تلویزیون ایران برنامه هائی برگزار کرد و آقای زارعی یکی از کارشناسان مسائل سیاسی اظهار داشت: در انفجاری  که  مدتی پس از این حادثه  در هواپیمای مسافری برفراز انگلیس صورت گرفت و تمامی سرنشنینان آن کشته شدند آمریکا لیبی را محکوم کرد و دوتبعه آنرا بازداشت کرده و این امر را دستآویزی برای حمله به لیبی قرار داد؛ در حالیکه چندی بعد سیا اظهار داشت که این عملیات توسط بعضی عوامل داخل سیا صورت گرفته بود.

این نکته بسیار سئوال برانگیز است.  واقعیت چیست؟ آیا آمریکا بدلیل مسائلی که آن زمان در خصوص  پروژه اتمی لیبی داشت چنین جنایتی را مرتکب شد تا دستاویزی برای فریب اذهان عمومی جهان بیابد و عمل جنایت آمیز خود را با کشتاری دیگر تکمیل کند؟ اگر چنین باشد حقیقتا نام این عمل سوای از تروریسم بوده  جنایت ، دد منشی  و دیو صفتی گویا تر است. زیرا در جهان امروز تروریستها اکثرا انسانها ی شریفی هستند که بدلیل همین جنایتها دست از جان خود میشویند و انتقام میکشند.

این موضوع دقیقا درارتباط با برج های دوقلوی آمریکا قرار میگیرد. آیا واقعا گروهی ستم دیده و دست از جان شسته برای انتقام دست بدین کار زده اند و یا اینکه در پشت پرده  دست آمریکا و اسرائیل

( مطابق بعضی اخبار منتشر شده) در کار بوده  تا زمینه را برای حمله ای بس جنایتکارانه تر به افغانستان و برنامه هائی که برای حملات بعدی  داشته اند، فراهم کنند؟

اما واقعیت هرکدام از این دو  باشد یک نکته یا استدلال  حقوقی و یا فلسفی را نباید از نظر دور داشت اینکه: فرض که این عمل بنا بر قول آمریکا توسط عده ای تروریست صورت گرفته باشد در اینصورت اگر این کشتار بد و غیر انسانی است کدام منطق معقول و انسانی برا ی توجیه انتقام کشی و کشتار هزاران برابر مردم فقیر و بی پناه افغانستان وجود دارد. از طرف دیگر بیاییم فرض کنیم که آمریکا حق داشته انتقام بکشد پس بر همین اساس و منطق نیز مردمی که زیر تیغ جنایتهای آمریکا و اسرائیل قرار گرفته اند نیز حق دارند دست به انتقام کشی بزنند. حال به یک تفاوت میرسیم اینکه آمریکا برای کشتارهای خود از ارتش منظم و سیر استفاده کرده از فاصله دور با شلیک موشک  پیر  و جوان؛ زن و مرد ووو همه را در هر حال و  با تعداد  زیاد میکشد اما طرف مقابل مردمی فقیر و گرسنه اند که تنها  یک ضربه کوچک میزنند و جان خود را نیز فدا میکنند.

نکته دیگر اینکه هیچکدام از وسائل ارتباطات جمعی غرب که ادعای آزادی دارند ابدا حاضر نیستند این گونه مسائل  را به سطح جامعه بکشند. مسلما خبرنگاران عادی از این مسئله و خفقان و ستمی که بر آنها روا میشود تا سکوت کنند آگاه هستند.  زیرا میدانند جریمه ای که برعلیه آنها در صورت زبان  گشودن ( زبان درازی ) اعمال میشود سنگین است،  ناچارا سکوت میکنند.

چنانچه رسانه ای در جهان بطور واقعی آزاد است و یا میخواهد واقعیت جنایات ضد بشری روشن شود بفرمائید این گوی و این میدان.  از یکطرف آقای زارعی و یا مدعی دیگری بیاید و از جهت مقابل آمریکا نماینده بفرستد  و به مناظره بنشینند تا مردم بدانند چه اتفاقی افتاده و کدام راست و کدام دروغ میگویند؛  تا درسی بشود برای آینده مردم عادی و دیگر بار فریب نخورده جان شان را فدای مطامع غیر انسانی ثروتمندانی حقیر نکنند.

اگر اروپائیان ادعا دارند که در کشورهایشان آزادی بیان و… وجود دارد چرا اجازه میدهند که چنین بیرحمانه کشته بشوند؟ این کشتار میتواند دامن هر کسی را بگیرد؛  پس چرا سکوت میکنند ؟ مسلما ترس و عدم وجود آزادی  جلوی  آزادی بیان  را میگردد.

کاملا بجاست  تا نکته دیگری نیز در همین رابطه مطرح شود.

آمريكا پس از 48سال ماندلا را از فهرست تروريست ها خارج كرد!

رئيس جمهور آمريكا با امضاي قانوني، نام نلسون ماندلا سمبل مبارزه با نژادپرستي را از فهرست تروريست ها خارج كرد.
به گزارش پايگاه خبري سي ان ان، براساس اين قانون، محدوديت هاي درنظرگرفته شده براي اعضاي حزب ميهني آفريقا توسط وزارت خارجه آمريكا و سازمان سيا برداشته خواهد شد.
نلسون ماندلا و اعضاي كنگره ميهني آفريقا، هنگامي كه مشغول مبارزه با رژيم نژادپرست جنوب آفريقا بودند، در فهرست تروريسم آمريكا قرار گرفتند.
جان كري سناتور دمكرات ضمن استقبال ازاين اقدام آمريكا اظهار داشت: نام ماندلا در فهرست تروريسم جايي ندارد.
رژيم نژادپرست آفريقاي جنوبي كه از حمايت غرب برخوردار بود در سال 1960 «حزب ميهني آفريقا» را كه در حال مبارزه براي نابودي آن بود در فهرست تروريسم قرار داده بود و آمريكا نيز به تبعيت از آن، اقدام به اين كار كرد.براساس اين قانون جديد كه بوش روز سه شنبه آن را به امضا رساند، منع مسافرت اعضاي حزب ميهني آفريقا به آمريكا برداشته شد.ماندلا در سال 1942 به كنگره ميهني آفريقا كه از اكثريت سياهپوست در جنوب آفريقا دفاع مي كرد پيوست و به عنوان رهبر آن در سال 1948 شناخته شد.وي در سال 1964 به حبس ابد محكوم شد و پس از 27 سال در سال 1990به عنوان سمبل مبارزه با تبعيض نژادي از زندان آزاد شد.

(این خبر مستقیما از کیهان چاپ ایران کپی شده است.)

توجه شود کشوری نژاد پرست که برمبنای همان نژاد پرستی اعمالی انجام داده که ورای تمامی

ترم هائی مانند تروریست و… قرار میگیرد مورد حمایت آمریکا و اروپا بوده است.

آن حکومت نژاد پرست،  آقای  نلسون ماندلا مبارز سیاه پوست آزادی خواه را تروریست نامید  و آمریکا نیز او را درلیست سیاه خود قرار داد. اما در حالیکه اکنون بیشتر از یک دهه از سقوط آن رژیم نژاد پرست میگذرد و ماندلا رئیس جمهور آفریقای جنوبی  نیز شد  تازه امروز آمریکا میخواهد نام او را از لیست تروریستها بردارد.

اگر این نکته را به بررسی بگذاریم  نتیجه آن میشود که مبارزه با نژاد پرستی و برای دستیابی به آزادی و حقوق اولیه انسانی ( حقوق بشر) تروریسم است.

نیازی به بحث زیاد نیست و بنظر میرسد هر شخصی کمی انسانیت و همت انسانی داشته و آزاد و رها از قید و بند ها باشد میتواند از همین مختصر نتیجه لازم را بگیرد و بداند که در این بازی های سیاسی کنونی متاسفانه دروغ  و سیاست بازی  جای  سیاست و انسانیت را گرفته است.

بزرگترین جنگها و جنایتها در این عصر جنگهای رسانه ای و فریب مردم است.

بگذارید اسم ما  نیز در لیست تروریستها ووو  چنین حکومتهای جنایتکاری قرار بگیرد چه این خود افتخاری است و نشانی از انسانیت، شرف، آزادمردی و آزادی خواهی.

                                                                 جنبش روشنفکری – ایران

                              بیستمین سالروز جنایت آمریکا در کشتار مسافرین هواپیمای مسافری ایران

Info@intellectualism-movement-iran.com

حمله آمريکا به ايران، واقعيت يا حيله ای سياسی بز ترسانی


حمله آمریکابه ایران؛  واقعیت یا حیله ای سیاسی و بز ترسانی

ازهمان چند سال پیش که با قدرت گیری افراطی ترین جناح های صهیونیستی درآمریکا؛  کره شمالی، عراق و ایران محورشرارت نامیده شدند و شایعات حمله به این کشورها اوج گرفت  جنبش روشنفکری ایران در چند مطلب مختصر و شفاف به بررسی این موضوع پرداخته  دلایل عدم توانائی آمریکا و اسرائیل و یا هردو با هم  برای حمله به ایران و نیز حمله آمریکا به کره شمالی را بر شمرد. از طرفی حمله به عراق را ممکن دانست. در اینجا به آن نکات که صحت آنها ثابت گردید پرداخته نمیشود و به کسانیکه میخواهند آن پیش بینی ها را بخوانند و بدانند که چگونه همه آنها درست بود توصیه میشود تا آنها را از آرشیو در آورده و بار دیگر مطالعه کنند زیرا که میتواند کمک خوبی برای بررسی  آینده و شناخت و درک دقیق تر این نوشتار باشد. اما:

اخیرا دوباره ساز حمله به ایران  کوک شده و عده ای را به وحشت انداخته است. در اینجا به عدم امکان چنین حمله ای پرداخته میشود اما جای دارد که گفته شود: چنانچه آمریکا به ایران حمله کند تنها دلیلی را که برای آن میتوان یافت نادانی آمریکا است که از عقل و درایت و مشاوران عاقل و با دانش و افکار انسانی بهره نمیبرد.  تنهااین نکات است که میتواند باعث حمله آمریکا به ایران بشود.

پیش از حمله به عراق بصراحت نوشته شد که اگر آمریکا اقدام باین عمل بکند بزرگترین برنده آن ایران خواهد بود و در پس آن به بررسی وضعیت بیش از 20 کشور جهان پرداخته  و نشان داده شد که هر کدام اشان از این حمله چه نفعی میبرند، ولی آمریکا تنها بازنده خواهد بود. اما علیرغم تمام آنها آمریکا دست بدان حمله زد که همه را خوشحال کرد و خودشان را ناراحت که نتیجه اش قرار گرفتن در موقعیت کنونی است.

حال ببینیم موقعیت کنونی چگونه است و چرا آمریکا برای برون رفت از منجلابی که در آن قرار گرفته بدست وپا زدن و شاخ شانه و عربده کشیدن های تو خالی افتاده است.

مشکل آمریکا را از زاویه درگیریهای در عراق بررسی نمیکنیم زیرا اکنون دیگر همه میدانند. این مشکلات همین ها هستند که در قبل از حمله به عراق جنبش روشنفکری ایران نوشت اما آمریکا که میتوانست از آن نوشته درس بگیرد نخواست و بدنبال آمال صهیونیستها به عراق حمله کرد و نتیجتا دولتی در عراق برسر کار آمد که مطابق نوشته های جنبش روشنفکری در پیش از حمله در همکاری و هماهنگی با ایران میباشد.

اما مشکلات آمریکا بسیار عدیده گردیده است. آمریکا که سرمایه و نیروی اصلی خود را در یک قمار تماما روی عراق گذاشت تا شاید با پیروزی در آنجا بتواند در نهایت منابع نفتی جهان را در کنترل بگیرد و صهیونیستها نیز به وعده های پوچ عهد عتیق برسند؛ از سایر مسایل بسیار بدور افتاد.

از جمله بزرگترین مشکلات آمریکا عدم توازن تجاری است که هیچ آینده روشنی نیز برای آن دیده نمیشود. در اصل اکنون آمریکا دارد از حساب اعتباری مصرف میکند و یا بزبان دیگر دارد از سایر کشورها وام میگیرد و زیر بدهکاری میرود. این درست حکایت آدمی است که خرجش از دخلش بیشتر است و روزانه از کاسب محل نسیه میخرد وکاسب زرنگ محله نیز علیرغم اینکه میداند آن شخص آینده روشنی ندارد تا بدهی او را پس بدهد اما برای اینکه این فرد را که اتفاقا قلدر و زور گو و خطرناک بحال او میباشد  با بدهکار کردن و فروش نسیه به بند بکشد هر آنچه او میخواهد باو میفروشد.  اما نباید تصور کرد که این فروش ابدالدهر است بلکه آنگاه که زمان مناسب فرا رسید فروش قطع و طلب ها خواسته میشود در آنصورت نتیجه مشخص است که چه خواهد بود.

از طرفی این مشکلات اقتصادی آمریکا از چشم کشورها بدور نمانده و نگرانی آنها را تشدید کرده و بهمین جهت آنها نیز دست به اقداماتی نظیر خارج کردن پولهای خود از آمریکا  و یا تبدیل سپرده های خود در بانکها از دلار به یورو میکنند. این اقدام متقابلا وضعیت بد و گرفتار اقتصادی آمریکا در بدتر میکند. در واقع آمریکا در وضعیت ورشکسته قرار دارد اما اعلام آن ضربه ای به طلبکاران است و در ضمن هنوز هم جای دوشیدن اش هست پس هنوز کسی حاضر به اعلام صریح آن نیست.

حال در آینده ای نه چندان دور که آمریکا مجبور به بازپرداخت بدهی ها و باضافه سود پولهاست  با مشکل اساسی روبرو میشود. پس شاید راه حل را چماق نظامی ببیند و بخواهد تا باایجاد جنگ وترس ناشی از جنگ در دیگران بدهی های خود را ملغی کند و یا بتواند با فروش سلاح های بیشتر کمی توازن اقتصادی ایجاد بکند. اما این عدم توازن تجارت معنی دیگری هم دارد یعنی رکود در تولید و  حتی تعطیلی کارخانجات  و  افزایش بیکاری در جامعه.

اززاویه ای دیگر در این زمان با کوبیدن بر طبل جنگ و ناامنی و مخصوصا درمنطقه نفتی خاورمیانه قیمت نفت بسرعت در حال بالا رفتن است. با این کار تنها در آمدن کشورهای صاحب نفت بالا نمیرود بلکه درآمد صاحبان چاه های نفت در آمریکا و تجار نفتی آمریکا نیز بالا میرود. از سالها پیش همواره قدرت در آمریکا را به دو دسته  تقسیم میکردند که در یکطرف آنها نفتی- نظامی ها و در مقابل صنعتی- تجاری قرار داشتند. اکنون البته در آمد نفتی- نظامی ها بالا رفته ولی این کار به قیمت داغان شدن سایر صنایع و تجارت و… است که چون این توازن برخلاف موقعیتهای سابق ابدا دارای یک تناسب و یا وضعیت قابل قبول و معقول و قابل کنترل نیست و کار را از حیطه امکان بازسازی اقتصاد کشور خارج کرده است بناچار درگیریهای جناح های قدرت درون حکومت را در آمریکا شدت بخشیده است که نمود علنی آن در شروع انتقادات به رامسفلد وزیر دفاع آمریکا و استعفاها و… است. مسلما چنانچه منتقدان بتوانند بر رامسفلد فائق آیند قدم های بعدی را برخواهند داشت و بهمین دلیل استکه جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا مجبور به دفاع از رامسفلد گردید و او را در مقام اش باقی گذاشت و از طرفی برای اینکه مردم را گمراه کند علیرغم اینکه همین یکی دو هفته پیش امکان حمله به ایران را نفی کرده بود دوباره آنرا مطرح و حتی از حمله اتمی صحبت کرد.

اما واقعا حمله نظامی آمریکا چگونه خواهد بود.

سالهاست که از حمله نظامی آمریکا به بعضی نقاط استراتژیک و یا تاسیسات اتمی ایران صحبت میرود. واقعیت اینستکه آمریکا و هر کسی در جهان میداند که حمله به ایران و لشکر کشی همانند عراق امکان ندارد. دلایل مفصل در نوشته های پیشین جنبش روشنفکری ارائه گردیده است.  پس برای خلاصه کردن مطلب از بررسی آن میگذریم.  بنابراین سرمایه گذاری آمریکا و طرح هائی که از آن صحبت میشود برروی حمله به مناطق استراتژیک است؛ اما آیا این عمل نیز ممکن و عملی میباشد؟

چندی پیش جنبش روشنفکری ایران توصیه ای به ایران ( و بعضی کشورها) داشت که برای جلوگیری از حمله آمریکا پیمان نظامی با بعضی کشورها و از جمله سوریه امضا کند که ایران نیز به این توصیه توجه کرد و در همان هفته چنین پیمانی با سوریه نوشته شد. البته این کافی نیست و ایران میتواند با کشورهای دیگری مانند کوبا و… چنین پیمانهائی را منعقد بکند. گستردگی چنین پیمانهائی از این کشورها میتواند قدرت بزرگی بسازد.

 بنابراین آمریکا برای حمله به ایران ابدا نمیتواند روی پایگاه هایش در کشورهای عربی  حساب بکند و در صورت  تصمیم به حمله باید از این کشورها خارج بشود. زیرا که آنگاه جنگ باین کشورها نیز کشیده خواهد شد و نه تنها اگر این کشورها پایگاه به آمریکا بدهند بصورت مستقیم وارد جنگ باایران  شده اند و این کاری ساده نخواهد بود زیرا که توان و آمادگی جنگ را ندارند واز طرفی دیگر خود را با سوریه که کشوری عربی است رودر رو میکنند؛  بلکه از جانبی دیگر خود را درگیر مسئله جنگ با کشوری اسلامی کرده اند که در  چشم  مسلمانان تمامی جهان ناشایست است و باید برای آن غرامت سنگینی را بپردازند. غرامتی که آنها را با مشکلات بسیار جدی داخلی روبرو میکند. شاید مشاوران  آمریکا ندانند که اکنون ایران با موضعگیریهایش در میان مسلمانان با هر مذهب و یا فرقه ای و در هر کجای جهان از آمریکا تا آفریقا و شرقی ترین کشورهای آسیائی مانند چین نفوذ پیدا کرده است. غنی سازی اورانیوم بعنوان دستاوردی برای جهان اسلام به مسلمانان روحیه ای جدید داده است و آنان را بدفاع از ایران تحریک و بنوعی ملزم ساخته است.

اما مهمتر از همه اینکه جنگ با ایران که اکنون بعنوان مرکز اصلی شیعیان در آمده (و در مقام مقایسه و برای روشنتر کردن قضیه میتوان گفت همانند واتیکان شده است)  بدون پاسخ از جانب شیعیان ساکن کشورها نخواهد ماند. توجه شود  واتیکان که تنها یک محل بسیار کوچک است بعنوان کوچکترین کشور جهان شناخته میشود و با این حال هیچ قدرتی در جهان جرات دست درازی به آن را ندارد. اکنون ایران نیز کمابیش همین حالت را پیدا کرده است. از جانب دیگر بخاطر مواضع سیاسی ضد صهیونیستی در میان غالب مسلمانان از هر مذهب و فرقه ای پایگاه یافته است.

اما از طرف دیگر اگر آمریکا به ایران حمله بکند و حتی در بدترین حالت از بمب های اتمی فرو رو در زمین استفاده بکند چه حالتی اتفاق میافتد.

اولا خود همین بمب ها مسئله دار است  و در عین اینکه نمیتواند ضربه اصلی را به تاسیسات اتمی زیرزمینی ایران بزند ولیکن تشعشعات اتمی آن میتواند برای مردم فاجعه آفرین باشد. برمبنای بررسی گروهی از دانشمندان اتمی چنین حمله ای میتواند چندین ملیون کشته و چند ده ملیون بیمار داشته باشد.  که اولین قربانیان آن مردمان ساکن در شهرهای نزدیک همانند اصفهان، نطنز و… است.  البته فاجعه تنها متعلق به ایران نیست بلکه به ده ها کشور همجوار شرقی و غربی  و از جمله ترکیه و روسیه و حتی  اسرائیل کشیده میشود. در اینصورت تکلیف سربازان آمریکائی و همپیمانانش در کشورهای همسایه ایران چه خواهد بود. هیچ حمله نظامی بدون ورود نیروهای زمینی پیروزی بحساب نمیآید.  و با یک حمله اتمی محلی برای ورود نیروهای نظامی باقی نمیماند. حال باز هم از بررسی گسترده نظامی مسئله گذشته به نکات دیگری پرداخته میشود.

اما پس از این همه چه خواهد شد:  گفته شد که در صورت خواست جدی آمریکا برای چنین حمله ای در ابتدا باید از کشورهای همجوار ایران بیرون برود تا هم خود و هم این کشورها در امان باشند. پس این اولین نشانه نزدیکی زمان حمله نظامی آمریکا است.

اما دومین و مهمترین نشانه خروج نیروها یعنی ناوهای جنگی آمریکا از خلیج فارس است زیرا مسلما موشکهائی که ایران دارد و اخیرا تعدادی از آنها را به نمایش گذاشت قادر خواهند بودن ناوهای آمریکا را مورد هدف قرار بدهند و باعث غرق شدن آنها گردند که این بمعنی شکست نظامی آمریکا و پایان جنگ خواهد بود.  

پس آمریکا چگونه میتواند به ایران حمله بکند؟  تنها راه،  خروج از خلیج فارس و شلیک موشک از نقطه ای است که برد موشکهای ایران به آنها نرسد. این در حالی استکه موشکهای ایران بیشتر از 2000 کیلومتر برد دارد. در این حال نیز باید دید که آیا ایران قادر به نابود کردن این موشکها در هوا و یا گمراه کردن آنها در یک جنگ الکترونیکی هست یا نه؛  که در اینصورت فاجعه انفجار موشک در آسمان و یا منحرف کردن آن و اصابت موشک به منطقه ای دیگر معلوم نیست، کدام شکل از فاجعه دیگری را و برای کدام کشور و… در برخواهد داشت.

به بررسی گسترده این نکته نیز از زاویه نظامی  نمیپردازیم  بلکه:  نکته اساسی و مهم آنستکه خروج نیروهای نظامی آمریکا از خلیج فارس بخودی خود بمعنی شکست کامل سیاستهای آمریکا و پایان قدرت برتر جهان بودن اش میباشد.

آنچه که باعث بیشترین مشکلات و درگیریها میباشد همین تسلط بر منطقه نفت خیز و خلیج فارس است. اگر آمریکا از خلیج فارس خارج بشود که دیگر تسلطی نخواهد داشت. تصور این نکته هم که بعد از بمباران بازخواهند گشت خواب و خیالی بیشتر نیست زیرا که نیروهای متحرک و سبک نظامی بسادگی میتوانند تنگه هرمز را ببندند.

باید توجه داشت که بعد از هر بمباران اتمی مدتها طول میکشد تا منطقه از مواد آلوده پاک شود و بتوان در آن منطقه همانند پیش به کار و تجارت پرداخت در چنین صورتی برای مدتهای مدید نه تنها نفتی صادر نخواهد شد بلکه هیچ کارو فعالیتی صورت نخواهد گرفت و از این منظر نیز ضربه اقتصادی شدیدی به منافع تمامی کشورهای جهان خواهد رسید.

حال زمانیکه از این زاویه به بحران نفت نگاهی انداخته بشود دیده میشود که جهان ابدا و ابدا طاقت چنین جنگی را ندارد زیرا بمجرد اینکه جنگی در گیر شد و آمریکا چنان حمله ای را کرد تنگه هرمز بسته خواهد شد و نفتی صادر نخواهد شد. عدم صدور نفت یعنی فاجعه برای جهان و مخصوصا آمریکا، اروپا، چین ، ژاپن و هند. زیرا کشورهای کمتر توسعه یافته و مردمانش به سختی و ریاضت عادت دارند اما این کشورها نمیتوانند بدون این خونی که در رگهای صنایع اشان جاری است زنده بمانند. اگر این ماجرا فقط چند ماه طول بکشد آنگاه فاجعه ای بتمام معنی غرب را بزانو در خواهد آورد.  شاید تصور شود که در چنان صورتی غرب با تمام قوا و با همکاری یکدیگر یکی دوملیون نیرو برای کنترل منطقه میفرستند اما اینها بیشتر خواب و خیال و رویاهائی است که تنها میتوان بوسیله آن مردم عادی را فریب دارد و بیشتر به داستانهای  بی ارزش هالیودی شباهت دارد.

بیشتر باید روی آن حساب کرد که اگر قرار باشد به قلب امپراطوری شیعه حمله بشود و از رهبران جهان شیعه موشهائی ترسو و تحت اختیار ساخت باید مطمئن بود که با غرق کردن چند کشتی نفت کش و مین گذاری و…  تنگه هرمز برای ماهها به تعطیل در خواهد آمد و همین چندماه برای بزانو در آوردن غرب و تمامی کشورهای وابسته به نفت و حتی کشورهائی که با فروش نفت زندگی میکنند؛ کافی است.  ضمن اینکه آنها ازداشتن سوخت کافی بی بهره خواهند بود  با بالارفتن قیمت نفت که میتواند از طلای زرد هم گران تر بشود( در آنزمان دیگر صحبت از بشکه ای 100 دلار تنها شوخی است) هیچ محصولی با صرفه اقتصادی تولید نخواهد شد و هیچ ماشینی حرکت نخواهد کرد.  

توجه شود که پیشتر در مقاله در پاسخ به پادشاه اردن که گفته بود ایران میخواهد هلال شیعه ایجاد کند نوشته شد که این هلال سالهاست بشکلی بسیار محکم تر از آنچه تصور کنید ایجاد شده است.  زیرا تمامی رهبران مذهبی- سیاسی شیعه از لبنان تا ایران و آنطرفتر با هم قوم و خویش  و فامیل هستند که این امر بسیار معنی دار است. با حمله به ایران تمامی منطقه در جنگ و آشوب فرو خواهد رفت.  باید متصور شد که در تمامی کشورهای اسلامی که جمعیت شیعه دارند تمامی منافع شرکت کنندگان در جنگ و جان شهروندان آنها در خطر خواهد بود. شاید از همه بدتر که آمریکا تصورش را ندارد و برایش بسیار مهم است هندوستان باشد که علیرغم اینکه مهر کشوری هندو خورده اما دهها ملیون مسلمان شیعه در آن میتوانند برای آمریکا و بقیه همدستانش مشکلات جدی اقتصادی و جانی ایجاد کنند. نباید از عکس العمل مسلمانان چین و حتی اروپا و آمریکا نیز چشم پوشید. و البته باید متوجه بود که بیشترین ضربه را اسرائیل که اکنون بصورت گروگانی در دست ایران ( برخلاف ادعاهای معکوسی که از طرف اسرائیل میشود و زبان درازی کرده بظاهر خود را قوی و قدرتمندتر از ایران جلوه میدهد) افتاده؛  خواهد خورد.

جنگ در منطقه از صدور کالای کشورهای شمال ایران جلوگیری میکند ( توجه شود که بمباران هسته ای  بطور طبیعی خطوط ارتباطی راه آهن و زمینی را از میان خواهد برد) و چون صادراتی نیست وارداتی هم نخواهد بود در نتیجه کارخانه های غرب از این بابت نیز به تعطیلی کشیده خواهند شد.

از این منظر تعداد بیکاران در کشورهای غربی حداقل دوبرابر( و یا شاید 3- 4 برابر) خواهد شد. در چنین حالتی کشورهائی که سیستم حمایت از بیکاران و پرداخت حقوق بیکاران را دارند قادر به پرداخت  نخواهند بود. و آنگاه که نتوانند حقوقی بپردازند مردمان گرسنه، بیکار وفقیر راهی بغیر از دزدی نخواهند داشت. این فاجعه برای کشورهای اروپائی بسیار گسترده تر خواهد بود زیرا نفت ندارند و مردم آن خود را برای زندگی تحت سیستمی حمایت شده از طرف دولت آماده کرده اند و اکثر مردم که فقیر بوده و هیچ پس اندازی ندارند از همان اولین ماهی که حقوق بیکاری دریافت نکنند در اوج فلاکت بوده راهی بجز سرقت از فروشگاهها و… ندارند. در آنصورت آشوب و بلوا، ناامنی و… در غرب فاجعه ای غیر قابل حل خواهد بود.

اینها تنها نکات اندکی از مشکلاتی استکه میتواند با حمله نظامی به ایران پیش بیاید اما سئوالی که مطرح میشود اینستکه آیا آمریکا به این همه مشکلات واقف است یا نه؟  

تجربه عراق نشان داد که آمریکا از مشاوران( که بسیاری از آنها ایرانی هستند) عاقلی  بهره نمیبرد و در ضمن جناح صهیونیست که در قدرت مرکزی آمریکا نشسته اند آمریکا را درمسیر آمال و آرزوهای خود و وعده های عهد عتیق میبرند،  بدون اینکه ذره ای برای این کشور و مردم آن ارزش قائل باشند.

در این لحظه و شرایط خاص ایران،  موضوع با عراق کاملا فرق میکند.  وضعیت استراتژیک ایران و نیز قدرت حاکم  مذهبی شیعه بر این کشور آنرا بسیار متمایز میکند. وضعیت ایران  حتی ابدا قابل مقایسه با کره شمالی نیست. کره شمالی با تمام ضعف هایش  که نیازی به برشمردن آنها نیست براحتی در برابر آمریکا ایستاده و آمریکا جرات حمله به آنرا ندارد پس چگونه خواهد توانست به ایران حمله کند. هر چند از نظر استراتژیک و ارزشها، کره شمالی ابدا قابل مقایسه با ایران نیست با این حال حداقل چین ابدا راضی نیست که آمریکا بر این کشور مسلط شده همسایه اش گردد. پس چگونه چین و روسیه و البته کشورهای دیگری مانند هند، ژاپن و… اجازه بدهند تا آمریکا با تسلط بر منطقه نفتخیز آنها را بزیر کلید بگیرد. حتی اروپا نیز چنین نمیخواهد.

چگونه روسیه اجازه بدهد که آمریکا همسایه جنوبی او بشود و کشور استراتژیکی ( ایران) را که قرنها برای تسلط بر آن تلاش کرده براحتی به آمریکا، بزرگترین دشمن خود بسپارد. روسیه کشوری است که با تمام گستردگی از یک ضعف بزرگ رنج میبرد. با یک نگاه اندک به نقشه جغرافیا متوجه میشویم که این کشور بدترین مرزهای آبی بین المللی را دارد. این کشور نیازمند راهی مطمئن به جنوب است که آنهم تنها از مسیر ایران امکان دسترسی به خلیج فارس را برایش میسر میکند.

آنچه که در عراق گذشت و اروپا در مقابلش حرکت جدی نکرد،  بیشتر خواست صهیونیستها بود. اما در مورد ایران جناح های غیر صهیونیست و  ضد صهیونیست موضعگیری جدی خواهند کرد.

زمانی تصور میشد وجود نیروهای آمریکائی در افغانستان و عراق برای ایران خطر است و ایران در محاصره افتاده ولی واقعیت اینستکه نیروهای آمریکائی در این کشورها که شیعیان و طرفداران ایران و نیز مخالفان آمریکا در آنها بسیار هستند بصورت اسیر دست ایران بوده و در صورتیکه آمریکا بخواهد اقدامی برعلیه ایران بکند ابتدا باید فکری برای سلامت این نیروها بکند.

پس با تمام این تفاصیل چرا آمریکا بر طبل جنگ میکوبد.

در واقع بنظر نمیرسد آمریکا جنگ را بخواهد، بلکه از این لاف پهلوانی زدن ها نتایج دیگری میگیرد.

اول اینکه با توجه به شکست در افغانستان و مخصوصا عراق میخواهد مردم خود را در گمراهی قرار بدهد. در واقع این آمریکا است که از این حرفها بعنوان خوراک داخلی بهره میبرد در حالیکه برعکس تمامی انگشتها بسوی ایران اشاره رفته که ایران چنین میکند و حرفهایش برای خوراک داخلی است. همان طور که گفته شده مشکلات اقتصادی و… آمریکا باید بنوعی تحت الشعاع مسائل بین المللی قرار گرفته تا مردمان را فریب بدهند.

دیگر اینکه هنوز جناح نفتی- نظامی از این قائله و آشفته کردن اوضاع منطقه سود میبرد که همان بالا رفتن قیمت نفت است و صحبت آ ن در بالا آمد؛  نیز فروش اسلحه به کشورهای منطقه میباشد. البته ایران و کشورهای صادر کننده نفت نیز از این بازی و بالا رفتن قیمت نفت بسیار راضی هستند.

نکته دیگر اینکه آمریکا با این کار همه افکار را متوجه ایران کرده در حالیکه این اوست که بخاطر توسعه سلاح های اتمی باید محاکمه بشود و سازمان انرژی اتمی و سازمانها بین المللی باید او را به پای میز محاکمه و تحریم بکشند.  

جهان بشکل مسخره ای گیج شده است و بصورت سیرکی مسخره با مردمانی گیج و انگشت بدهان در برابر کارهای ساده  شعبده بازان بسیار نادان، ناشی و مبتدی در آمده است.

از همه مسخره تر ویا تاسف بارتر؛  صحبتهای این هفته جرج بوش رئیس جمهور آمریکا بود که احتمال حمله نظامی اتمی به ایران را تائید کرد. آنچه که از این سخنان مفهوم میشود اینستکه برای ایشان تمامی این مردمی که کشته میشوند ابدا انسان ( آدم) بحساب نمیآیند اما اگر یک یهودی در اسرائیل کشته بشود یک انسان ( آدم) کشته شده و باید بخاطرش دنیا را محاکمه کرد. اینجاست که ریشه قدرت صهیونیستها در آمریکا و چیزی بدتر از نژاد پرستی کاملا عیان میشود.

مضحک آنجاست که دلیلی که همواره آورده میشود احتمال اتمی شدن ایران و استفاده از آن است؛  و آمریکا میگوید برای جلوگیری از این کار بمب اتمی بکار میبرد.

واقعا چه کسی در این میان احمق است؟  مردم جهان و یا رهبران آمریکا؟  یا اینکه رهبران آمریکا دچار بیماری ( روانی) و هزیان گوئی شده اند؟  چرا کشورهای جهان در برابر این سخنان عکس العمل نشان نمیدهند؟  چرا ایران که خود مورد این حمله است از این سخنان در مجامع بین المللی برعلیه آمریکا و بنفع خود سود نمیبرد؟  این سخنان که بوی جنایت میدهد بسیار شرم آور است. این سخنان برای تمام طول تاریخ بشر بعنوان غیرانسانی ترین سخنان و تفکرات ثبت خواهند شد. باید ریشه این تفکرات و انسانهائی را که چنین افکاری را دارند در جهان خشکاند.

این سخنان نشان رذالت بی حد و حصر رذل ترین مردمانی است که عقایدشان ریشه در بدترین افکار صهیونیستی داشته متکی به بدترین تعلیمات عهد عتیق میباشند.

اما اگر قرار باشد آمریکا به ایران حمله بکند میبایست مقدمات زیادی را بچیند که اولین و اساسی ترین اقدام کشاندن ایران زیر تیغ تحریم های سازمان ملل است ( و البته پس از آن قدم های اولیه نظامی مثلا ایجاد پایگاه و… که در بالا آمد  بر داشته خواهدشد) که با تحریم های اعمال شده از طرف آمریکا بسیار متفاوت است.  در چنین صورتی دیگر دلیلی برای ماندن ایران در سازمان انرژی اتمی باقی نمیماند. زیرا اگر قرار باشد منافع این سازمان شامل قدرتمندان بشود و ضررها را ضعفا تحمل بکنند ماندن در آن کاری عاقلانه نیست پس بهتر است آنرا ترک کرد و با سرعت زیاد بمب اتمی ( و موشکهائی که برد شان به آمریکا برسد) را که از ضروریات دفاعی بحساب خواهد آمد تهیه کرد.  در غیر این صورت و حمله آمریکا،  گناه کشتار ملیونها انسان نه تنها برگردن آمریکا بلکه بر بی سیاستی و نادانی رهبران ایران نیز خواهد بود.

از زاویه علمی، دقیق، کارشناسانه و با دلایل محکم و غیر قابل انکار جنبش روشنفکری ایران اعلام میکند؛ کشورهائی ( اروپائی) که نیروگاه اتمی دارند؛  تمامی دانش، امکانات، توان و… لازم را برای ساختن بمب اتمی دارند و اگر لازم بدانند در زمانی بسیار کمتر از آنچه تصورش را بکنید آنرا خواهند ساخت.

در اساس  داشتن بمب اتم بازدارنده جنگ است.  اگر ایران و سایر کشورهای جهان نیز صاحب بمب اتمی بشوند آنگاه صحبت از جنگ سخت است. جنگ، ظلم، بهره وری، استثمار و استعمار ووو زمانی صورت میگیرد که یکطرف قوی و دیگری ضعیف باشد؛ در صورتیکه در حد معقولی تساوی نسبی وجود داشته باشد چنین کارهائی قابل اجرا نیست و صلح  جایگزین شده؛  حل مسائل از راههای مسالمت آمیز پیگیری میشود.

همین نکته است که آمریکا را به تلاش انداخته تا ایران را کلید بکند. اگر ایران بمب اتمی داشت اکنون صحبت آمریکا از موضع قدرت و زور گوئی قلدر منشانه و لات صفت در نمیگرفت.

اما جنبش روشنفکری ایران از همان چندین سال پیش که ایران بسیار ضعیف تر از زمان حال بود میدانست و نوشت که آمریکا ضعیف تر از آنستکه بتواند به ایران حمله بکند.

پس علیرغم اینکه تعدادی از سازمانهای سیاسی ایران و افراد فعال سیاسی دچار نگرانی بودند و در پی جمع آوری امضا و نامه های اعتراضی؛  اما جنبش روشنفکری ایران با توجه به دیدگاه قید شده نه تنها در آنها شرکت نکرد بلکه حتی ضرورت نوشتن هیچ مطلبی را هم نمیدید.  لیکن اینبار در رابطه با مجموعه ای از دیگر مسائل است که این مطلب را ارائه میکند.

نتیجه و خلاصه کلامی که دلیل نگارش این نوشته بود:

اکنون جنگ قدرتی در جهان در گیر شده که بهانه اش ایران است.  در جهان سیاست نه دوست وجود دارد و نه دشمن؛  پس در حالیکه تمامی کشورهای قدرتمند جهان از پیدا شدن یک قدرت جدید( ایران) که در نتیجه تضعیف آنها را بهمرا ه دارد ناخشنود هستند اما در میان خود دشمنان خطرناکتری میبینند.

اکنون کشورهای قدرتمند جهان برسر تقسیم به چانه زنی نشسته اند. تا چندی پیش تنها چند کشور اروپائی طرف صحبت ایران بودند اما اکنون پای تقریبا همه بمیان آمده و در چنین حالتی دستیابی به یک توافق، آنهم در حالی که تماما منافع آمریکا تامین شود ابدا ممکن نخواهد بود. چرا؟

هر چند مبادلات تجاری چین با آمریکا بسیار عظیم است و ابدا قابل مقایسه با ایران نیست اما تمام این تولیدات چین و صنعت اش و آنچه که باید صادر شود، نیازمند آن مقدار اندک مبادلات با کشورهای نفتخیز یعنی تامین انرژی است و بدون انرژی هیچ تولیدی برای صادرات نخواهد داشت.

رشد اقتصادی چین نیازمند انرژی است و آن نیز در منطقه نفتخیز و بستگی به ایران دارد.  پس اگر قرار باشد  آنرا از دست بدهد و یا پیش از امضا قرارداد بزرگ تامین انرژی ( قرارداد حدود 100 ملیارد دلاری تامین گاز از ایران) تحریم ایران را بپذیرد چگونه باید انرژی لازم برای صنایع اش را تامین کند. بدتر از همه آنکه آمریکا بر منطقه حاکم بشود. در آن صورت محتاج و برده آمریکا خواهد بود. توجه: چین همان کاسبی استکه جنس نسیه به آمریکا میفروشد و او را تاخرخره زیر قرض میبرد.

روسیه کشوری است که در آن همه چیز و بقولی هر آنچه که در جدول مندلیف آمده،  یافت میشود بنابراین بالا رفتن قیمت نفت و مواد اولیه بر آن تاثیری نمیگذارد و حتی بنفع اش میباشد، کمااینکه در همین اواخر قیمت گاز صادراتی خود به اوکراین را بسیار بالا برد که باعث مشکلات زیادی شد. این عمل بنفع ایران که دارای دومین منابع گاز جهان است تمام شد و البته انگیزه دیگری برای نقش ایران در بازی بزرگ جهانی بر سر سوخت و تامین انرژی در جهان.

 اما روسیه مشکلات بسیار زیاد دیگری با آمریکا دارد که مهمترین آنها مسئله قدرت است و اینکه علیرغم تمامی توان اما هنوز روسیه بعنوان یک قدرت بزرگ صنعتی مطرح نیست و مشکلات زیادی از جمله ورود به سازمان تجارت جهانی و… را با آمریکا دارد.

اروپا گرفتاریهای خاص خود با آمریکا را دارد و علیرغم نفوذ گسترده آمریکا در کشورهای اروپائی اما اکنون اروپای مشترک برای خود احساس قدرت میکند. لیکن این قدرت و صنعت  بدون نفت هیچ است. بنابراین نباید کلید تمام گنجینه ها را دراختیار آمریکا بگذارد. جایگزینی پول اروپا ” یورو” به جای دلار از مهمترین مشکلات اقتصادی آمریکاست.

هرچند ژاپن در این مذاکرات نیست و ظاهرا نقشی به او داده نشده لیکن ژاپن را بعنوان کشوری بسیار صنعتی نمیتوان نادیده گرفت.  ژاپن با تمامی صنعت اش اما نفتی ندارد و نیازمند تکمیل انعقاد قرار داد نفتی  با ایران  است.  قراردادی که میتواند نفت حدود یک قرن آن کشور را تامین کند.

هند نیز علیرغم اینکه از جنبه صنعتی و اقتصادی به پای سایرین نمیرسد اما کشوری است با بیشتر از یک ملیارد جمعیت و توانمند. هند وابسته به انرژی است و دیده شد که علیرغم تمامی وعده های آمریکا در کمک به نیروگاه اتمی آن کشور،  اما در عین حال میدانست که نیروی اتم جای نفت و گازی را که ایران میتواند به او بدهد نمیگیرد و در نتیجه کار هند با آمریکا به مشکل برخورد کرد.

بنابراین تا این همه مسائل و مشکلات که تنها قطره ای از دریای آن گفته شد وجود دارد؛  جای هیچ نگرانی نیست و نه تنها حمله ای صورت نخواهد گرفت بلکه تحریمی هم نخواهد بود. این کشورها فعلا دارند مسائل خود را بصورت رودر رو میبینند. آنها با این نشست ها و جلسات بیشتر به واقعیات اختلافات و مشکلات ووو خود پی میبرند. در این میان دیپلماسی و سیاست خارجی ایران میتواند آنها  را بیشتر از هم دور بکند.

حمله به ایران و یا حتی تحریم ایران، تمامی کشورهای جهان را با مشکل بسیار بزرگی روبرو خواهد کرد و بیشترین مشکلات برای کشورهای صنعتی خواهد بود.  پس این مشکلی است میان آنها و آمریکا که باید خودشان آنرا حل کنند. آمریکا بصورت بازیچه ای در دست کشورها درآمده، هر روز پوئن های بیشتری میدهد و ضعیف تر میشود و سایرین قدرتمند تر میگردند.

آمریکا دیگر آن غول قدرتمند چندی پیش نیست و از او نباید ترسید و حساب برد.

                                                                                 جنبش روشنفکری- ایران

                                                                                آپریل 2006    فروردین  1384

Intellectualism_movement_iran@hotmail.com

تحليلی نظامی: آمريکا پيش از حمله به ايران شکست خود را پذيرفت


تحلیلی نظامی : 

آمریکا پیش از حمله نظامی مستقیم به ایران، شکست نظامی خود را پذیرفت.

تهدید آمریکا به حمله اتمی به ایران نشانه ضعف نظامی آمریکا دربرابر ایران بود و اکنون شکست خود را پذیرفته است.

هرچند اکنون دیگر برای هر کسی که بخواهد کمی چشم هایش را باز کند کاملا آشکار شده که آمریکادر منطقه شکست خورده و دست بدامن ایران و سوریه گردیده تا بتواند از جهمنی که خود در عراق ساخته است خارج بشود و حتی فراتر از آن بتواند از مشکلات فراوان دیگری که شکست فاحش در تمامی کشورهای منطقه به انواع گوناگون نظامی- سیاسی است رها شود؛  لیکن هیچگاه هیچ گروه، سازمان، حزب، دولت و یا متفکری به بررسی این نکته نپرداخت که تهدید نظامی آمریکا مبنی بر حمله اتمی به ایران نشانه محرز از ضعف نظامی آمریکا در برابر ایران بوده و هر روز بیشتر هم میشود.

سلاح اتمی اکنون قوی ترین وسیله کشتار جمعی است که میتواند در محیط  بسیاروسیعی تخریب ایجاد کرده و تشعشعات آن نیز تا مدتها در گستره ای بسیار وسیع تر از منطقه تخریب شده آسیب های جدی بوجود آورد. قدرت تخریب و یا در واقع تخریبی را که بمب اتمی ایجاد میکند نمیتوان با بمب های معمولی (متعارف) مقایسه کرد و مثلا گفت که فلان نوع بمب اتمی ( مثلا آنچه که در هیروشیما فرود آمد) قدرت تخریب معادل فلان میزان بمب معمولی دارد. زیرا کسانیکه جنگ را دیده اند میدانند که آن  تخریبی که بمب ها عادی ایجاد میکنند قابل باز سازی فوری است ولی بمب های اتمی همه چیز را در محدوده وسیعی کاملا نابود میکند و همزمان میسوزاند و در آن محدوده ای که عمل میکند هیچ چیز سالم باقی نگذاشته و هیچ جانداری حتی حشرات و… و در واقع هیچ نشانی از حیات هیچ نوع جاندار بزرگ و یا میکروسکوپی را باقی نمیگذارد. در واقع بمب اتمی تمامی سیسم موجود را نابود میکند. 

در حالیکه میان محل های اصابت  بمب های معمولی به اهداف فاصله وجود دارد و آنها در فواصل زمانی فرومیآیند در این میان بسیاری از جانداران، گیاهان و جانداران ریز و درشت ادامه حیات مییابند که از جنبه چرخش حیات برای ادامه زندگی بشر و تمامی حیات روی زمین مهم هستند.  حتی دیده شده که گیاهان در اندک مدتی در همان نقطه مورد اصابت رشد کرده اند. در اساسا تفاوتهای بسیارفاحشی میان انفجار هسته ای و سایر شیوه های جنگ چه از نوع سلاح های گرم امروزی و چه سلاح های سرد گذشته وجود دارد. مخصوصا در گذشته انسانهائی که در جنگها با سلاح سرد کشته میشدند تنها یک قاجعه انسانی بودند اما سلاح های گرم با انفجاراتشان فاجعه محیط زیستی  و سلاح اتمی فاجعه بمعنی تام و تمام آن ایجاد میکنند.

بهرصورت بمب اتمی در حال حاضر بالاترین و برترین سلاح جنگی و تخریب و کشتار جنگی است که وجود دارد و میتواند بعنوان آخرین وسیله و تنها در صورتیکه کشوری در تنگنای بسیار بسیار حاد قرار گرفته شود از آن بعنوان تهدید به نابودی کامل دشمن نام ببرد که البته آنهم بدین سادگیها نیست.

استفاده از این سلاح آنقدر وحشتناک است که تنها یکبار در جهان و آنهم در جنگ دوم جهانی و از طرف آمریکا صورت گرفت. اما در تمامی جنگهای بعدی که آمریکا در جهان براه انداخت و شرکت داشت نه تنها از آن استفاده نکرد بلکه حتی تهدید هم نکرد. در حنگ ویتنام، یوگسلاوی، افغانستان، عراق و… در هیج جنگی نه تنها از بمب اتمی استفاده نکرد بلکه از آن بعنوان تهدید( یا بهتر است گفته شود بعنوان تهدیدی تاکتیکی برای ترساندن دشمن و تسلیم فوری و بدون قیدو شرط ) استفاده نکرد.

چرا در صورتیکه آمریکا میتوانست باچنین تهدیدی صدام حسین را وادار به تسلیم کند اینکار را نکرد و اکنون در منجلابی از مشکلات در عراق دست و پا میزند ودست نیاز بسوی ایران دراز کرده است؛ لیکی در مورد ایران چندین سال است که از چنین تهدیدی استفاده میکند و حتی بطور جدی برای حمله اتمی به ایران سران نظامی آمریکا بارها و بارها تشکیل جلسه داده و به برسی دقیق آن پرداخته اند.

چرا آمریکا میبایست آخرین برگ خود را رو کند؟  موضوع کاملا روشن است ضعف.

آمریکا و سردمداران و تئوریسینهایش با تمامی نادانی اشان حداقل تا این حد میدانستند که ایران نه افغانستان است، نه عراق و نه یوگسلاوی و نه هیچکدام از کشورهای دیگری که با آنها وارد جنگ شده بود. در اینجا به بررسی بیشتر این نکات پردازخته نمیشود و علاقمندان  به خواندن مطالب پیشین که از سالها قبل جنبش روشنفکری ایران نوشته و صحت آنها نیز به اثبات رسیده ، دعوت میشوند.

آمریکا سالها با این تهدید تنها خود و اطرافیانش را ترساند. تمامی اروپا چه موافق و چه مخالف فکر میکردند که آمریکا فقط با این سلاح قادر به جنگ با ایران بود،  بدون اینکه فکر کنند چرا آمریکا نمیتوانست و یا همه با هم نمیتوانستند همانند حملاتی که به سایر کشورها کردند، بکنند.

آمریکا ابتدا این طرح را مطرح کرد که میخواهد در نقاط خاصی در ایران نیرو پیاده کنند اما بزودی متوجه شدندکه این مزخرفات هیچ ارزش نظامی ندارد واز همان ابتدا محکوم به شکست است. پس این طرح را بدور افکند.

تهدید آمریکا به حمله اتمی به ایران مخالفین این کشور در اروپا و… و نیز مخالفین جنگ و کشتار را وحشت زده کرد؛ اما نیروی تبلیغاتی آمریکا قدرت فکر را از دیگران صلب کرده بود تا از  زاویه ضعف آمریکا به مسئله نگاه کنند. هرچند نگاه به این مسئله از این زاویه نیازمند دانش نظامی است اما سیاسیون ( خبره) و نیز دست اندرکاران و کسانیکه با وسایل ارتباطات جمعی کار میکنند و کسانی در این ردیف میبایست به این صرافت میافتادند که چنین تهدیدهائی پیش از آنکه نشانه قدرت باشد دلیل ضعف است.

حتی در هیچ دعوای ساده ای هم هیج کس آخرین حربه و یا سلاح و یا ترفند و یا کاری را که میتواند بکند به رخ نمیکشد مگر اینکه به آن مرحله آخر رسیده باشد. آمریکا حتی طی سالیان افکار عمومی اروپا را برای حمله اتمی به ایران آماده کرده بود.

بهر صورت یکی از دلایلی که باعث شد تا در این مرحله این نکته نوشته شود هنوز تبلیغات مسخره و کودکانه آمریکاست. بعنوان مثال اخیرا شخصی بنام دانیل السبرگ  مطلبی نوشته و ظاهرا افشا کرده است که دولت بوش طرح حمله اتمی به ایران را سالها بطور جدی دنبال میکرده است. 

مسلما این اخبار و نکاتی که در آن مطرح میشود اگر صحیح باشد در اختیار هر کسی قرار نمیگیرد و زمانی هم که  بدست شخصی و یا تعدادی رسید اجازه افشا و یا درج آن داده نمیشود؛ چرا؟

زیرا در کشوری غیر آزاد ( کشوری از نوع مستعمره سوپر جدید) همانند آمریکا که قدرت وسایل ارتباطات جمعی در اختیار مردم و برای آنها نیست و بلکه تحت عنوان دروغین  آزادی  در اختیار سرمایه داران بزرگ و حاکم برمملکت قرار دارد بهیچ وجه  اجازه انتشار مطلبی که نقش آنها

( قدرتمندان حاکم) رابزیر سئوال ببرند نمیدهند. کسی که چنین اخباری را میگیرد و اجازه نشر بنامش داده میشود خود درون سیستم قرار دارد و از این مسائل و درج آنها نیز اهداف خاصی پیگیری میشود.

یکی از دلایل درج گفتار این شخص،  بزرگ نشان دادن قدرت آمریکا بعد از همین شکست اش در برابر ایران است. دیگر نشان دادن جناح های باصطلاح انسان دوست درون هیات حاکمه آمریکا و بنوعی تطهیر دوباره رژیم حاکم بر این کشور و یا بزبانی دیگر تطهیر سیستم حاکم بر آمریکا.

البته بدینترتیب دست حاکمان اصلی که همان سرمایه داران بسیار بزرگ پشت صحنه نشسته پاک میماند و کسی آنها را مورد مواخذه قرار نمیدهد  وسیستم نسز دست نخورده باقی میماند. 

بهر صورت هیئت حاکمه آمریکا با تمام توان خود و با سالها بررسی حمله نظامی به ایران  به این نتیجه رسیده بود که  تنها آلترناتیو برای پیروزی در جنگ با ایران استفاده سلاح اتمی است. اما برای اینکار نیازمند آن بود تا اول تکلیف خود را با نیروهای متحد ایران  روشن کند. اینکار در جنگ اخیر 33 روزه لبنان با درگیری میان نیروهای اندک و چریکی حزب الله با ارتش کاملا مجهز اسرائیل که بعنوان یکی از قوی ترین ارتش های جهان مطرح میشد رغم خورد.

در این جنگ شکست اسرائیل تکلیف همه را روشن کرد و معلوم شد که آمریکا هیچ شانسی برای پیروزی در جنگ با ایران نخواهد داشت. بنابراین پیش از آنکه جنگ واقعی و رودرروی دو طرف اصلی یعنی آمریکا و ایران شروع بشود آمریکا شکست خود را پذیرفت و پرونده حمله نظامی را بست و دست بدامن ایران گردید تا به او برای فرار از عراق کمک کند.

همانطور که 24 ساعت پیش از حمله آمریکا به عراق،  با از کار انداختن سیستم مخابرات و کلیه ارتباطات مخابراتی عراق این کشورعملا شکست خورده بود؛ اکنون نیز آمریکا پیش ازهرگونه حمله ای به ایران با توجه به ضعف هایش که هیچگونه پیروزی نظامی و در پی آن سیاسی، اقتصادی و…  را در پی نمیداشت، شکست خود را پذیرفت و موضوع حمله به ایران را عملا در انظار جهانیان مسکوت گذاشت.

این اولین شکست بزرگ نظامی آمریکا از این نوع میباشد که از شکست در ویتنام وعراق و در برابر شوروی سوسیالیستی هم بزرگتر بود.

تهدید به حمله اتمی حتی قراتر ازتهدیدهای است که در قرون گدشته و به اصطلاح شاهان بربر میکردند که با تمام قوا حمله خواهند کرد و خاک کشور مورد هجوم را به توبره کشیده از کله ها مناره ها میسازند. زیرا همان شاهان باصطلاح بربر میدانستند که باید تعدادی مردم را باقی بگذارند و زمین های کشورزی و دام ها را نیز برایشان بگذارند تا با کار برروی آنها و پرداخت خراج ثروت بدست آورند. اما حمله اتمی بربرهای آمریکائی هیچ چیزی را باقی نخواهد گذاشت. پس این تهدیدها از ضد انسانی ترین افکار پیروی میکند.

نگاهی به نقش اپوزیسیون خارج از قدرت و مخصوصا خارج از کشور در این ماجرا

در میان اپوزیسیون و یا در مجموع مخالفین گوناگون رژیم حاکم بر ایران در رابطه با حمله نظامی آمریکا به ایران دو نظر عمده وجود داشت.

اول آنهائیکه از این حمله دفاع میکردند. این گروه متشکل بود از مجاهدین که در تنگنای عراق قرار داشتند و از سالها پیش بصورت لشکری در آمده بود که حتی نمیتوان بدان نام مزدور داد زیرا که برای انتخاب راه از خود اختیاری ندارد در حالیکه مزدور خود با خواست خود و با پای خود برای هر کار خاص پیش میآید. دیگر بهائیان هستند که آنها نیز در موقعیتی همانند مجاهدین بسر میبرند.  گروه دیگر یهودیان صهیونیست بودند که خود در پیشبرد این طرح نقش اصلی را بازی میکردند و کنترل سایر معتقدین بدین نظر نیز در دست آنها بود. البته در این میان چند گروه دیگر نیز با همین ویژگی مجاهدین و بهائیان در خدمت این اهداف آمریکا بودند.

اما در مقابل اکثریت گروههای اپوزیسیون خارج از حاکمیت و مخصوصا آنها که در خارج از کشور بودند بطور علنی با هرگونه حمله ای به ایران مخالفت کردند.

طرح اولیه آمریکا که پیاده کردن نیروهائی در مناطق حساس و مخصوصا اتمی بود نیازمند تعداد زیادی نیرو و مخصوصا نیروهای ایرانی بود.

در این مرحله تعداد بسیار اندک کسانیکه با طرح آمریکا موافق بودند و نیز در مقابل مخالفت جدی و گسترده اپوزیسیون  خارج از کشور آنرا به شکست کشید. آمریکا شاید فکر میکرد که بسادگی میتواند اپوزیسیون را فریب داده و آنها را تحریک و ترغیب کرده تا با او همصدا شده و در نتیجه با کمک آنها تعداد وسیعی از مردم را در این مسیر با خود همراه کند. اما این نیروها نشان دادند که هرچند بعنوان اپوزیسیونی سیاسی در پی قدرت و جای گرفتن در حاکمیت هستند اما آنرا بهر قیمتی نمیخواهند. آنها به آمریکا نشان دادند که آن دورانی که با اندکی پول میتوانست گروهی اوباش و ارازل و وطن فروش را در خیابانها براه اندازد و یا از آنها ارتشی خائن بسازد در ایران بسر آمده است.

اپوزیسیون خارج از کشور ایران نشان داد که بدنبال راهی معقول و منطقی و بدون قتل و کشتار مردم و بهم ریختن همه چیز؛ برای ساختن کشوری بهتر میباشد و در این راه از صبر و متانت برخوردار است. برای اپوزیسیون ایران حرکات معقول که هرچقدر هم طول بکشد بهتر از آنستکه برای رسیدن فوری بقدرت با شیطان دست بدهد.

آمریکا پس از اینکه در مورد بسیج مردم ایران در کنار خود کاملا ناامید شد و دانست که  اپوزیسیون  ایران ملی گراست و نام ننگین را برخود نمیپذیرد؛  آنگاه بناچار خود را تنها دید و در این راه  چاره ای بجز استفاده از بمب اتمی نمیدید.

در این مسیر نیز همان اپوزیسیون خارج از کشور نقش بسیار خوب و موثری ایفا کردند و نشان دادند که افرادی واقعا وطن پرست میباشند که حاضر نیستند هموطنانشان مورد حملات وحشیانه آمریکائیان قرار بگیرند. آنها مخصوصا با تجربه ای که از آمریکا داشتند و همچنین وضعیت جدیدی که در عراق میدیدند حاضر نبودند به آمریکا اجازه بدهند تا هربلائی را که میخواهد برسر کشور بیاورد و آنها به صرف مخالفت با رژیم اسلامی سکوت بکنند. سکوتی ننگین که هیچگاه از چهره اشان زدوده نمیشد.

پس در اینجا باید بصراحت گفت که اگر اپوزیسیون خارج از کشور چنین نقش معقول و مثبتی را اجرا نمیکرد اکنون ایران در فلاکتی کمابیش همانند عراق گرفتار آمده بود.  شاید بتوان گفت که حقیقتا نیمی از افتخار این پیروزی متعلق به آن دسته از اپوزیسیون ملی گرا، وطن پرست و معقول خارج از کشور است که اجازه هرکاری را از آمریکا سلب کردند.

جنبش روشنفکری ایران به نوبه خود اپوزیسیون خارج از کشور اععم از آنهائیکه متشکل عمل کردند و یا آنانیکه بصورت منفرد وارد کارزار شدند را تحسین کرده و بدانان میگوید که شما کاری کردید که در آینده هر چه بیشتر ارزشش روشن خواهد شد و زماینکه آیندگاه تاریخ ایران را ورق میزنند به شما افتخار خواهند کرد.

به جاست تا در همین جا نیز به این نکته اشاره شود که چنین اپوزیسیونی حق آنرا دارد تا در کشور بصورت کاملا علنی و قانونی به فعالیت سیاسی در جهت دستیابی به قدرت حاکمیت فعالیت کند. متاسفانه رژیم حاکم برایران این حق کاملا مسلم را از دسته بزرگی از ایرانیان متفکر و وطن پرست سلب کرده است که بدین وسیله به کشور آسیب میرساند.

                                                                       دسامبر 2006   آذر 1385

                                                                       جنبش روشنفکری – ایران

Intellectualism.movement-iran@hotmail.com

چرا آمريکا و اسرائيل ضعيف تر از آن هستند که بتوانند به ايران حمله بکنند


چرا آمریکا و اسرائیل ناتوان تر از آنند که جرات حمله به ایران  را داشته باشند؟

ازهمان هنگامه حمله آمریکا به افغانستان و سپس حمله به عراق،  جنبش روشنفکری – ایران، تحلیل ها و پیش بینی هائی ارائه داد که اکنون صحت آنها ثابت شده است. در این مختصر نگاه کوتاهی بر گذشته وآنچه پیشترگفته شده بود و آنچه که در آینده خواهد شد انداخته میشود.

حمله به افغانستان: 

پس از فروپاشی شوروی سوسیالیستی نبردی برای سلطه و تعیین تکلیف کشورهای جدا شده واقع در شمال ایران در گیر بود که در یک طرف آن ایران قرار داشت.  در نتیجه سالها میان ایران وآمریکا بحث و جدل بود.  نهایت آمریکا 11سپتامبر را( که هنوزخود او بعنوان مسبب اصلی زیر سئوال است)  بهانه حمله به افغانستان قرار داد.  اما حالا پذیرش شکست کامل آمریکا در آنجا غیر قابل انکار است.

اکنون ایران در میان این کشورها واسطه مبادلات کالا و ارتباط اشان  با جهان و عامل اصلی صلح وثبات گردیده است.  این دقیقا آن چیزی بود که آمریکا برای   جلوگیری از وقوع اش به افغانستان لشکر کشید. برخلاف خواست آمریکا، در حال حاضر ثبات و حیات سیاسی، اقتصادی  کشورهای شمالی ایران با جمعیتی در حدود 300 ملیون نفر در گرو ثبات در ایران است؛ امری که تاثیر مستقیم بر اقتصاد جهان دارد.

حمله به عراق:

دو علت اصلی  حمله آمریکا به عراق:

1- با توجه به کمبود منابع نفتی آمریکا ونیاز آن کشور بدین ماده حیاتی که او را وابسته و نیازمند به صاحبان معادن نفت میکرد و اینکه  در میان کشورهای صاحب نفت دو مهره خطرناک ایران و از آن بدتر روسیه قرار داشت که میتوانست با توجه به گستردگی و قدرت نظامی اش بالاترین خطر را برای او ایجاد کند؛  آمریکا خود را ناچار میدید تا برای  تسلط برمنابع اصلی نفت در جهان چاره ای  بکند. 

مسئله نفت یکی از بزرگترین معضلات آمریکا بود؛ حمله نظامی و تسلط آمریکا بر عراق اگر با موفقیت روبرو میگردید بدون توقف به سایر کشورهای منطقه کشیده میشد تا منطقه عظیم نفتی جهان را  زیر کنترل خود در آورد و بدینسان برجهان حکومت کند؛  در غیر اینصورت خود اسیر و برده دیگران میشد.

از جهتی آمریکا مدتها با اروپا در گیر جنگ قدرت بود که نمونه هائی از آن در جنگ موز و تجارت آهن علنی شد. اروپا کالاهای آمریکائی را با کیفیتی پائین و یا حتی بی کیفیت معرفی میکرد و آن کشور را محکوم مینمود که برای پیشبرد کیفیت کالاهایش تلاش و سرمایه گذاری جدی (بمعنی وسیع کلمه  خصوصا در کارهای تحقیقی)،  گسترده و لازم نمیکند.

 بنابراین آمریکا برای اعمال قدرت بر اروپا نیازمند برگ برنده واقعی بود زیرا قدرت نظامی اش که با آن دیگران را میترساند ودر نتیجه از آن بسیار سود میبرد دیگر کار آئی کافی نداشت . بویژه  پس از حمله به افغانستان ضعف این نیرو کاملا عیان شده بود؛  از طرفی نیروهای دیگری مانند آلمان و ژاپن که از زمان جنگ دوم جهانی اجازه داشتن ارتش در خارج از کشور را نداشتند وارد کارزار شدند که در نتیجه ضعف آمریکا را بیشتر کرد.

2- خواست اسرائیل و صهیونیستهای یهودی:  آنها بر این تصور بودند که زمان وعده های یهوه( خدای یهودیان) مبنی بر حکومت بر جهان فرارسیده است. آنان  باور داشتند که اکنون پس از چند هزار سال صاحب کشوری شده اند و زمام امور قدرتمندترین کشور جهان(آمریکا)  در اختیار آنهاست و در بسیاری کشورهای دیگر (خصوصا اروپائی) قدرت دارند؛ بنابراین چنانچه عراق را به چنگ آورند بعد از آن میتوانند بسادگی بر سوریه و اردن که در محاصره آنها(میان اسرائیل و عراق)  قرار میگرفت غلبه کنند.  پس از آن تکلیف ایران ساده  می بود. کشورهای کوچک و ضعیف حاشیه جنوبی خلیج فارس مشکلی نمیتوانستند ایجاد کنند در نتیجه حکومت آمریکا بر بیشترین منابع نفتی جهان محرز و تثبیت کامل میشد و بدینترتیب دوران جدید و شاید پایان ناپذیری از قدرت و حکومت بر جهان برایش آغاز میگردید؛ که در نتیجه سروری یهودیان بر جهان را که از وعدهای یهوه در عهد عتیق است به اثبات و نتیجه میرساند.

نباید فراموش کرد که یهودیان بر چاههای نفتی آذربایجان احاطه  دارند.  آنها با تقویت همه جانبه یکی از اعضای باند خود در روسیه قصد داشتند چاههای نفتی آن کشور را نیز تصاحب کنند. لیکن  روسیه با این طرح بطور جدی برخورد کرد و بزرگترین شرکت نفتی را که در اختیار یهودیان صهیونیست بود به دلایل واقعی متوقف کرد. مورد ونزوئلا آخرین حلقه مهم از نفت جهان بود که در آنجا نیز طرح صهیونیستها با شکست روبرو شد.

چنانچه این طرح ها پیروز میشد آنگاه میشد گفت که وعده یهوه کاملا به حقیقت پیوسته و جهان اسیر و برده بی چون و چرای یهودیان گشته است.

اما در مقابل این دسته صهیونیستهای یهودی که در اکثریت هستند، اقلیتی یهودی  وجود دارند که تعبیرو تفسیر دیگری از کتاب مقدس اشان ارائه میدهند:  اینکه مقدر بوده تا یهودیان دارای سرزمین و کشوری نباشند و بدینترتیب بتوانند حداقل به حیات خود ادامه دهند و گرنه توسط دیگران  همانند 10 سبط  نابود خواهند شد.

 بنظر میرسد نظرات این گروه به واقعیت نزدیک شده باشد و پیدایش اسرائیل و عملکردهای جنایت آمیز، غیرانسانی و نابخردانه صهیونیستها به نوعی ناقوس پایان آنها را بصدا درآورده باشد.

آیا آمریکا و اسرائیل توان حمله به ایران را دارند؟

همانطوریکه از ابتدا مشخص بود آمریکا در حمله اش به عراق شکست فاحش خورد و سایر کشورها هرکدام به نوعی سود بردند. آمریکا پس از حمله به عراق آنچنان ضعیف شد که در زمان جنگ داخلی کشور لیبریا در پاسخ به درخواست سازمان ملل برای اعزام نیرو،   به صراحت به عدم توان خود برای اینکار اقرار کرد.  حال چگونه توان مالی، نظامی برای حمله به ایران داشته باشد.

آمریکا بسختی و با دادن امتیازات بسیار به سایرین توانست تا حدودی خود را از مرداب عراق  کنار بکشد. اکنون باز کردن جبهه جدیدی از جنگ برایش غیر ممکن است؛ آنهم با کشوری نسبتا قدرتمند مانند ایران که ابدا قابل قیاس با عراق زمان صدام حسین  و یا لیبی ( با حاکمیت ضعیف و یک نفره  سرهنگ قذافی)  نیست.

موضوع برسر این نیست که ارتش آمریکا نمیتواند ارتش کلاسیک ایران را در هم بشکند و یا بعضی نقاط استراتژیک را مورد حمله قرار بدهد؛  آنانیکه تنها بر این اساس و بررسی نیروی نظامی و پیروزی در جنگ کلاسیک،  به مسئله نگاه میکنند کودکانی بیش نیستند و نباید آنها را در مسائل سیاسی  جدی گرفت زیرا از کمترین دانش سیاسی بهره ای ندارند. هر چند که پیروزی نظامی آمریکا بر ایران امروز ساده و آسان و کم خرج بدست نمیآید و احتمال اینکه ابدا بدست نیاید بیشتر است.

ورود آمریکا به یک جنگ تمام عیار با ایران از آن فرضیه هائی است که فقط در اذهان کوچک و کاملا بی اطلاع از مسائل سیاسی وسپس نظامی جای دارد. چنین جنگی اگر اتفاق بیفتد( که ابدا کسی جرات چنین حرکتی نیست) سریعا به اسرائیل کشیده شده بیشترین ضربه نظامی را او خواهد خورد.

واقعیت اینستکه  شلیک گلوله ای به ایران که نشانگر آغاز جنگ با هر هدف اعلام شده ( و هرچقدر هم کوچک و محدود) باشد، تمامی جهان را با بحرانی بسیار جدی روبرو خواهد کرد.

همچنانکه دیده میشود پس از جنگ عراق و علنی شدن کمبودهای منابع نفتی آمریکا، چین و نروژ  همچنین بالارفتن تقاضا( از جمله توسط چین و حتی خود آمریکا)  قیمت نفت بصورتی غیر قابل کنترل بالا  رفت و به رکورد غیر قابل تصور 50 دلار رسید، حتی پیش بینی و نظر برخی محققان غیر دولتی،  وابسته به مراکز پژوهشی،  برآنستکه مبلغ واقعی آن باید 182 دلار باشد. هنوز معلوم نیست که این روند بالا رفتن قیمت نفت تا کی و کجا ادامه خواهد یافت.

 اما حمله ای به ایران هرچقدر هم کوچک، لجام کنترل قیمت را کاملا خواهد گسست.  در آن صورت کشورهای متقاضی نفت باید با التماس نفت را بهر قیمتی که بتوانند تهیه کنند و بخرند؛  زیرا نه تولید و نه صدور نفت در منطقه، کاری ساده نخواهد بود.

تمامی کشورهای منطقه از امکان  صدور ومتعاقبا خرید کالا باز خواهند ماند در نتیحه اقتصاد جهان دوچار بحران شدید گشته، ورشکستگی کشورهای ثروتمند و صادر کننده اجتناب ناپذیر خواهد بود.

در این میان از جنبه سیاسی، نظامی و اقتصادی  بازنده اصلی کشور بسیار ضعیف و شکننده اسرائیل خواهد بود.

اکنون در ایران  سرمایه داران بزرگی پیدا شده اند که در حاکمیت جای داشته در راستای  گسترش سرمایه خود حرکت میکنند  و در اساس آنها هستند که اهرم های اصلی مملکت را در دست دارند.

اما اینان در عین حال رهبری مذهبی جامعه را نیز در اختیار دارند؛ همچنانکه کلیساهای غرب در گذشته داشتند، لیکن در طی قرون و نبردی طولانی قدرت سیاسی آنها تحلیل رفت.

هنوزلوله های  توپ های نشانه گیری شده ثروتمندان( رهبران سیاسی)  بطرف کلیساها،  که نشانه بارز این جنگ و جدلهاست کاملا باقی و پابرجاست.  

در این مقطع،  در اختیار داشتن دو قدرت سیاسی و معنوی در کشوری با شرایط و موقعیت ایران( که ابدا  با  وضعیت طالبان قابل مقایسه نیست) قدرتی خاص به حاکمیت میدهد.

شاید کسانی یا نیروهائی بخواهند بر مبنای آمال خود رژیم ایران را بسیار ضعیف و سست که بسادگی فرو خواهد ریخت نشان بدهند اما اینها از  واقعیت بسیار بدور هستند. 

گروهی نیز به شیوه سنتی موضعگیری میکنند.  شیوه سنتی اپوزیسیون در جهان،  مخالفت بدون چون و چرا با آنچیزهائی است که از جانب حاکمان یا نیروهای دیگری که در بلوک مخالف قرار دارند، مطرح شده یا عمل میشود. همین جریانات در بسیاری موارد آنگاه که خود زمام امور را بدست گرفتند دقیقا همان موردی را که شدیدا به انتقاد میگرفتند؛  بهمان شکل و یا بدتر از آن انجام داده اند. 

این شیوه عملکرد عقب افتاده درتفکر، سیستم، روش و شان جنبش روشنفکری که جریانی فلسفی نوگرا میباشد نیست. این جنبش در سیاست بازی ها و ترفندهائی که صرفا برای کسب قدرت سیاسی است وارد نمیشود، وبعنوان جریانی فلسفی در گرداب سیاست عملی، حکم نابودی خود را صادر نمیکند. اما موضعگیری سیاسی را جزئی مهم از فلسفه میداند و از آنجائیکه بدنبال قدرت سیاسی نیست مسائل را بدون در نظر گرفتن منافع  و قدرت،  بنفع یا زیان هر گروه و حزب و حاکمیتی بیان میکند. ملاک تنها حقیقت و منافع انسانی است.

حال به این سناریو مطروحه نیزباید توجه داشت که اسرائیل به نیروگاه هسته ای ایران حمله خواهد کرد.  اما  اسرائیل کشوری بسیار بسیار ضعیف است و تنها به اتکا و اعتبار آمریکا میتواند به اینکار( خودکشی)  اقدام کند.  نتیجه و عاقبت چنین حمله ای آنستکه گفته شد . مسلما حمله به ایران به حساب هردو آمریکا و اسرائیل گذاشته خواهد شد؛  در این میان اسرائیل همچون برگ برنده و اسیر در دست ایران، از همه طرف مورد تهاجم قرار خواهد گرفت و نابودی آن تسریع خواهدگردید.

تاسیس اسرائیل بزرگترین خطای صهیونیستها بود.

 تا این کشور و افکار مذهبی وجود دارد صلحی در منطقه نخواهد بود.

مسئله اتمی ایران معضلی برای اسرائیل است که قادر به حل آن از طریق فشار و تهدید نیست

وجود سازمانهای امنیتی موازی امری کاملا طبیعی است:

یکی دیگر از نقاط قدرت رژیم حاکم بر ایران وجود سازمانهای امنیتی قوی میباشد. رژیم ایران با کنترل یهودیان و بهائیان( که  مقر و مرکز اصلی اشان در اسرائیل است و اکثرا برای آن کشور فعالیت میکنند)؛ ضربه اصلی را به نفوذ عناصر جاسوسی در دستگاه حاکمه وکشور وارد آورد.  نیروهای دیگر سیاسی  که بظاهر اپوزیسیون هستند، همانند مجاهدین و بعضی نیروهای دیگر که در میان آنها همه گونه از راست  تا چپ و کمونیست افراطی وجود دارند (اما توسط آمریکا و اسرائیل خریداری شده و به عامل آنها تبدیل گردیده اند) از سازماندهی، کارآئی و تجربه یهودیان و بهائیان بهره ندارند.

بدلیل همین پاکسازی و یا دقت و توجه است که اکنون سازمان امنیت ایران بسیار قدرتمند وهمپای موساد است. ایران مدتی است که در پیروی از سیستم های غربی مراکز امنیتی موازی گوناگونی را ایجاد کرده است. از کم تجربگی و اشتباهات فاحش اپوزیسیون( حتی آنانیکه درون کشور هستنند و ادعای دلسوزی دارند) همین کافیست که آنها مدتهاست با حکومت درگیر شده اند که چرا مراکز مختلف وجود دارد. غافل از اینکه حتی در زمان شاه نیز حداقل دو مرکز شناخته شده وجود داشت یکی ساواک بود و دیگری رکن 2 ارتش. هم اکنون در غالب کشورهای جهان چندین مرکز وجود دارد. نکته دیگر از کم تجربگی اینکه در اوایل انقلاب اکثریت غالب سازمانها و…  ساز برچیدن سازمان امنیت را میزدند. اما رژیم بفوریت به ضرورت وجودی چنین مرکزی پی برد. لیکن  برای اپوزیسیون درک این مطلب قابل فهم نبود تا جائیکه جنبش روشنفکری برای روشن کردن این گروهها( همانند دلیل ارائه همین نوشتار) در مطلبی اشاره کرد که در عصر حاضر و با  فلسفه های موجود و قانون جنگلی که بر جهان حاکم است آن  کشوری که سازمان امنیت و اطلاعات نداشته باشد کشور نیست و دولتی ندارد.

هم اکنون نیز داشتن سازمانهای موازی امنیتی اطلاعاتی اجتناب ناپذیر است. آن کشورهائی که چنین نیستند بسیار عقب افتاده و تحت  سلطه و کنترل سایر کشورها هستند.

 در آمریکا وزارت خانه های حساس  دارای سازمانهای اطلاعاتی و امنیت هستند که در داخل و خارج از آن وزارتخانه برایشان فعالیت میکند.

جهان اکنون جهان اطلاعاتی،  جاسوسی است و ایران نیز از این نبرد چندان بدور نیست. 

کافیست تا با دقت بیشتری بهمین فیلم های سینما و تلویزیون نگاه کرد  تا متوجه شد؛  در آمریکا، انگلیس و…  چقدر سازمانهای مختلف جاسوسی و امنیتی وجود دارد بطوریکه حتی پلیس ها همه آنها را نمیشناسند.

در حال حاضرسازمان های امنیتی در ایران آنقدر قوی عمل میکنند که آمریکا در بسیاری موارد مجبور شده اعتراف کند  از مسائل ایران و بعنوان مثالی واقعی از توان و تولیدات نظامی ایران، اطلاعات جامع، کامل و دقیقی  ندارد؛ این از نکات مثبت در ایران است.

آیا آمریکا و اسرائیل به ضعف خود آگاهی دارند؟

در اصل آمریکا اسیر دست سرمایه داران است که در این میان یهودیان سرمایه دار نه تنها بدلیل قدرت مالی بلکه با بهره گیری از سیستم پیچیده  هرمی قدرت ( که طی قرون) ایجاد کرده اند نبض قدرت آن کشور را در اختیار گرفته اند. بنابراین در اکثر موارد این سیاست و خواست یهودیان صهیونیست است که سیاست آمریکا را تعیین میکند. این گروه نیز بدلیل تفکرات بسیار واپسگرایانه و دگم خود که بسیاری از آنها نیز مستقیما از اسرائیل دیکته میشود آمریکا را دچار بدترین سیاستها کرده اند.  آنها هیچ برنامه انسانی، عاقلانه و دقیقی ندارند  لیکن قدرت مالی این کشور که حاصل سالهای گذشته است و نیز وابستگی و ضعفی که دامن کشورهای دیگر را گرفته،  باعث میشود تا از سقوط کامل آمریکا جلوگیری شود. این سیاستهای  احمقانه آمریکا در سالهای اخیر خصوصا توسط  نومحافظه کاران اعمال شد. صهیونیستها  بر این باور شدند که زمان دسترسی به وعده های یهوه( خدای یهودیان) فرا رسیده است. لیکن اشتباه و خواب خیال کاملا غلطی بود که بزودی خود را نشان داد. آنها  بیشتر جنگ و جدلها را در جهان براه انداختند،  لیکن برای مردم فریبی سعی میکنند نیروی مخالف را هم خود براه بیاندازند تا در ضمن رهبری آنرا نیز در دست داشته باشند. زیرا نباید مخالفت از کنترل خارج شود؛  در این مرحله استکه باید به امثال چومسکی (که البته علیرغم تمامی تبلیغاتی  که در خصوص تخصص اش میکنند،  زبان شناس خارق العاده ای نیست) و مایکل مور شک کرد و همین طور کورکورانه تسلیم ظواهر، تبلیغات و بازیهای سیاسی براه انداخته شده نگردید. 

مقصود این نیست که اطلاعات صددرصدی وجود دارد که این افراد برای گروه های قدرتمند کار میکنند.  اما در این جهان کثیف و دو روی سیاست در جهان  و با دیدن موارد بسیار نباید ساده لوح بود و به آسانی این افراد را پذیرفت و بالا برد.  زیرا چنانچه خلاف آن ثابت بشود آنگاه کار مشکل میشود. آنقدر موارد کاذب بسیار استکه  درست ها  را هم لوث کرده زیر سئوال و شک میبرند.

مایکل مور یک کارگردان یا فیلمسازاستکه یکباره سر از سیاست در آورد و با تاکید بر بوش بعنوان عامل اصلی جنگ اذهان را کاملا منحرف و تنها در جهت مخالفت با بوش و نه عوامل اصلی ( صهیونیستهای یهودی و مسیحی) متمرکز کرد.

حتی اگر این افراد واقعا به آنچه که میگویند معتقد باشند و عامل مستقیم باندهای قدرت نباشند از آنجائیکه از سازماندهی و تشکلی مستقل و با دانش سیاسی برخوردار نیستند نهایتا در دستان نیروهای سیاسی قدرتمند قرار میگیرند.

اینکه در آمریکا هنرپیشگان رهبری سیاست ( ضد جنگ) را در دست میگیرند میتواند نشانگر آن باشد که در این کشور همان دمکراسی نیم بند و مسخره ای را هم که تبلیغ اش را میکنند وجود ندارد. چنانچه آن دمکراسی وجود داشت میبایست احزاب، سازمانها یا جریانات سیاسی در سطح کشور جای هنرپیشگان را میگرفتند و نه هنرپیشگان جای آنها را.

در آمریکا تنها دو حزب قدرتمند وجود دارد که در اصل یکی هستند و توافقات بسیار و نا نوشته ای دارند، از جمله اینکه به هیچ نیروی دیگری اجازه رشد و نفس کشیدن ندهند.  دیگر اینکه هر چند سال یکبار جا عوض کنند تا اینکه مادام العمر در صدر قدرت نبوده تا مورد انتقاد مردم واقع شوند،  زیرا با این جاعوض کردنها پس از مدتی مردم خلاف ها و جنایات آنها را فراموش میکنند.

در جهان سیاست صهیونیستها، افراد زیادی  همانند پروفسور برنارد لوئیس وجود دارند. او که سالها چهره بظاهر بیطرف و آکادمیک از خود ارائه میداد  اکنون در سنین پیری از این بازیها کنار کشیده و چهره نهان خودش را در قالب نومحافظه کار نشان داده است. از طرفی دیگر،  آنها حتی بعضی افراد غیر یهودیی را  که در کنار خود و تحت کنترل داشتند بزرگ میکردند تا فریب و کنترل آسانتر بشود.

در همین مورد جنگ عراق  دیده میشد که تظاهراتی همزمان در سراسر جهان صورت میگرفت.  در اصل تمام تاریخ و هماهنگی کردن آنهارا یهودیان در دست داشتند.  در کشورها و شهرهای مختلف جهان نیروهای آنها که حتی  میتوانست تنها یک نفر در میان گروه سازمانگر مخالف جنگ  باشد(اما آنها از رابطه و سابقه و هدف او بی اطلاع) با طرح همآهنگ کردن تظاهرات در سراسر جهان،  دیگران را نادانسته در دام برنامه های یهودیان میانداختند. در این صورت بدون اینکه سایر نیروها و جریانات مخالف جنگ متوجه باشند بزیر مدیریت و برنامه ریزیهای یهودیان میرفتند.

یکی از عمده ترین نکات  آن بود که جریان مبارزه با جنگ جهتی مخالف با عامل اصلی و پشت پرده یعنی اسرائیل و صهیونیستها پیدا نکند.  صهیونیستها، آمریکا و جرج بوش را  سپربلای خود کردند و تمام خطاها و جنایات را بگردن آنها انداختند. همان کاری که همیشه کردند. آنها در این راه ماهرترین ها در دنیا هستند.

امابرای امثال جرج بوش درک این مطلب که بازیچه دست است اگر هم امکان داشته باشد مهم نیست او تربیت شده تا آلت دست باشد.

مخصوصا در غرب و در آمریکا این گونه افراد از کودکی در مدارسی خاص  تحصیل میکنند که برای آموزش چنین افرادی است حال اگر چه بعد ظاهرا در دو حزب مخالف و رو در رو قرار بگیرند.

جرج بوش نیز همانند سایر روسای جمهوری و نخست وزیران  در جهان بیشتر یک هنرپیشه است که برای کاری خاص کلاس و دوره دیده است. همچنانکه هنرپیشگان دوره ای آموزشی را میگذرانند تا بتوانند ادای انسانهای گوناگون را در شرایط مختلف در بیاورند این افراد نیز آموزشهائی میبینند تا در شرایط گوناگون حتی در حالیکه دستشان از همه چیز تهی است به توصیه مشاوران و برنامه ریزان ( که مغز کار هستند) در جلوی مردم و وسائل ارتباطات جمعی ظاهر شده چیزهای دیگری گفته، چهره موفقی گرفته و نشان دهند که دستهایشان پر است و قادر بهر گونه  کاری (همانند مورد ایران که آنها چنین مینمایانند که قادرند با یک تکان رژیم ایران را سرنگون کنند) هستند.  هرچند دیده شد که آنها حتی با داشتن چند ده درصد پشتیبان در ونزوئلا کاملا شکست خوردند.

اما کار سیاسیون بسیار سخت تر از هنر پیشگان است زیرا بطور کاملا زنده و حتی بیکباره و در عرض مدتی بسیار کوتاه باید چهره عوض کنند.

آمریکا اسیر و بازیچه اسرائیل بوده از دانش کافی برای برنامه ریزی برخوردار نیست. 

اما چرا هنوز سرپاست و از دیگران قویتر بنظر میرسد؟

تاریخ نشان میدهد: هرگاه  سلطنت، پادشاهی، خلافت یا امپراتوری جدید،  قدرتمند و گسترده ای تشکیل میشد؛  پس از مدتی هرچقدر هم از درون ضعیف میگردید بازهمچنان  بقایای آن قدرت عظیم و ضعف زیر دستان،  بدانها اجازه ادامه حیات و قدرت  تا زمانی طولانی میداد. این تجربه در ایران دیده شد و در میان خلفای اسلام بصورت گسترده وجود داشت، خلفا را سرداران ترکهای  تازیانه میزدند و عوض میکردند. این ضعف در امپراتوری روم  به حدی رسید که  سالها زنانی از سوریه بر آنها حکومت میکردند؛  ضعف آنها چنان بود که 37 امپراتور در عرض 35 سال عوض کردند و رهبران گارد مقام امپراتوری را به پول نقد به افراد میفروختند. اما در مقابل این حکومتهای ضعیف حریف قدرتمندی وجود نداشت( باقی نمانده بود) تا آنها را واژگون نماید. این حکایت اکنون نیز صادق است. آمریکا ورشکسته است اما این طرف نیز توانی ندارد تا او را براندازد. لیکن جنبشهای کوچک  میتوانند براحتی به حیات خود ادامه بدهند و بیمی از دسترسی و آسیب بخودشان راه ندهند.

علیرغم اینکه در عمل دوران سروری آمریکا  بسر آمده و بنوعی ورشکسته بحساب میآید اما جهان و در صدر اروپا جرات نمیکند آمریکا را ورشکسته اعلام نماید  زیرا در آن صورت خود نیز با او غرق میشوند.  بنابراین اروپا مترسد آن لحظه ای استکه از زیر قید اقتصاد آمریکا و دلار آزاد شود؛  در آن هنگام قادر خواهد بود تا ورشکستگی آمریکا را اعلام نماید.  تا زمانیکه هنوز مقدار زیادی دلار آمریکائی در بانکهای مرکزی کشورها بعنوان پشتوانه ارزی خوابیده اعلام ورشکستگی آمریکا آن دلار ها را به مشتی کاغذ بی ارزش تبدیل خواهد کرد که در نتیجه خود آنها به کشورهائی بدون پشتوانه کافی مالی  مبدل خواهند شد.  در چنین شرایطی کشورهای ثروتمند که دارای مقدار بیشتری ذخیره ارزی هستند بیشتر از کشورهای فقیر ضرر میکنند.

 پس دیده میشود که اکنون بیشترجوامع ثروتمند و خصوصا اروپاست که بخاطر وابستگی خود به اقتصاد آمریکا آن کشور را سرپا نگهداشته اند.  لیکن چنانچه موقعیت پول اروپا( اورو) بیشتر تقویت شود و جای کافی را در ذخایرارزی بگیرد آنگاه دیگر اروپا احتیاجی به آمریکا نخواهد داشت؛ خصوصا آنکه خصومتهای قدیمی و جاه طلبی های طبیعی موجود مداخله کرده آمریکا را تنها بعنوان یکی از اقمار خود خواهد خواست در حالیکه فعلا خود قمری از اقمار آمریکاست.

این شیوه عملکرد جدید نیست بلکه سابقه ای باندازه تاریخ دارد. مثلا در یکی  دو قرن گذشته در حالیکه دولت عثمانی بسیار ضعیف شده بود و به آسانی میشد آنرا فرو ریخت،  منافع بعضی کشورهای اروپائی ایجاب میکرد تا اورا سرپا نگهدارند.

سیاست در عصر کنونی همانند بازی فوتبالی است که در آن تنها یک دروازه و یک توپ وجود دارد . هرکس برای خودش بازی میکند در اینصورت هرکه توپ را در اختیار دارد مورد تهاجم سایرین قرار میگیرد و بمجرد اینکه توپ از پایش خارج و بدیگری رسید او نیز با دیگران همدست شده به شخص اخیر حمله میکند. در دور جدید مسابقات در عصر حاضرآمریکا تحت شرایطی موفق شد گلی وارد دروازه کند پس یک بر هیچ از دیگران جلو است اما اجازه زدن گل دیگری را باو نمیدهند و برای بازپس گرفتن این برتری همه بنوعی همکاری اعلام نشده و نانوشته، مشغولند.

اعلام موقعیت جنگی در ایران:

تهدیدهای نظامی اسرائیل و آمریکا نسبت به ایران، میتواند جدی گرفته شده اعلام  حالت فوق العاده   یا آماده باش جنگی کرد. هرچند بدلیل شرایط خاص منطقه این آمادش باش در شکل اولیه اما اعلام نشده وجود دارد، زیرا:

1- در شرق ایران کشور افغانستان مورد تهاجم نظامی آمریکا قرار گرفت. هم اکنون آمریکا نیروهای نظامی زیادی را در آنجا مستقر کرده است.

2- در غرب ایران کشور عراق علیرغم مخالفت اکثریت کشورهای جهان مورد تهاجم نظامی آمریکا قرار گرفت و هم اکنون بیشتر ازصدهزار تن نیروی  آمریکائی مسلح به پیشرفته ترین سلاح ها و نیز نیروهای نظامی و جاسوسی اسرائیلی در آنجا مستقر هستند.

3- در جنوب ایران در کشورهای عربی جای گرفته در خلیج فارس  قوی ترین نیروی دریائی جهان را مستقر کرده است.

4- در شمال ایران و خصوصا آذربایجان نیروهای آمریکا حضور کامل نظامی دارند.

بدینترتیب آمریکا در منطقه،  ایران را در محاصره کامل خود گرفته،  پیشرفته ترین تجهیزات نظامی  را  در آنجا متمرکز کرده است.

در چنین شرایطی تهدیدها را باید جدی گرفت. این ابدا  بازی سیاسی و یا  جدلی معمولی در عرف سیاست بین الملل نیست که دائما کشورها همدیگر را متهم و یا تهدید میکنند. 

 در شرایط عادی در جهان بسیاری از کشورها با یکدیگر دعواهای مرزی دارند اما اگر کشوری تعدادی نیرو اضافه  بر معمول در مرز متمرکز کند و یا نوع اسلحه اش را ترفیع دهد از جانب کشور دیگر نوعی تهدید محسوب شده او نیز آرایش نظامی اش را تغییر میدهد.

 در خصوص ایران حضور نظامی آمریکا در منطقه باعث میگردد تا این کشور مجبور باشد چند صدهزار نیروی نظامی را بصورت آماده باش در این مرزهای گسترده نگهدارد. امری که بودجه زیادی را برکشور تحمیل میکند.  بودجه ای که میبایست صرف آبادانی گردد،  در کوهها و بیابانها بهدر میرود.

اضافه بر این مسائل،  مشکل مبارزه با مواد مخدر که تحت حمایت آمریکا در افغانستان تولید و برای کسب ثروت و ایجاد مشکل در ایران و جهان؛  تهیه میشود را باید اضافه کرد و آنرا نیز از زاویه ای در همین مسائل اختلافات میان دو کشور گنجاند.

رابطه شرایط جنگی با دمکراسی و حالت فوق العاده

در زمان حمله به عراق تمامی سیاستمداران آمریکا اعلام کردند؛  بعنوان یک سنت،  چون در حال جنگ هستیم انتقادی به سیاستهای (غلط جنگی) دولت بوش در حمله به عراق نمیکنیم. این حرف در عمل یعنی پذیرش سانسور و اعلام حالت جنگی  و دعوت (فشاربه) مردم به سکوت .  حال چگونه انتظار دارند در این شرایطی که ایجاد کرده اند دولت ایران دست روی دست بگذارد و اجازه هر گونه فعالیتی را به هر کسی بدهد.

در زمان جنگ دمکراسی معنی ندارد بلکه این دیکتاتوری است که جایگاه اصلی را مییابد.

نمیتوان کشوری را از تمام جهات در محاصره کامل قرار داد و تهدید به حمله نظامی کرد و انتظار داشت که در آنجا دمکراسی اعمال بشود. هر چند با توجه و مقایسه  شرایط کشورهای جهان باید گفت که اگر وضعیت دمکراسی( با همین مضامین وتعاریف مبتذل و مسخره رایج در جهان)  در ایران  بهتر از آمریکا و تمامی کشورهای اروپائی نباشد بدتر هم نیست.

همانطور که گفته شد عامل اصلی ناهماهنگیهای ایجاد شده در ایران که فاصله ای میان قوانین و فرهنگ گروهای وسیعی از مردم( و نه همه ) است همانا بروز جنگ میان عراق و ایران بود.

 قوانین باید براساس و مناسب با فرهنگ هرجامعه ای گذاشته شود وگرنه ظلم و ستم برمردم و دیکتاتوری( البته اینبار با همین مضامین و تعاریف مبتذل و مسخره  رایج در جهان) است.  چنانچه تمام مردم دنیا نیز کشوری  را دمکراتیک بنامند،  بهیچوجه دلیلی نخواهد بود که سیستم، روش وقوانین آن کشور را بهر جامعه دیگری میتوان منتقل کرد.

بررسی تاریخی دیکتاتوری و دمکراسی در مقالات پیشتر آمده است وعلاقمندان میتوانند بدان رجوع کنند.

در مقام مقایسه باید اشاره داشت که وضعیت مردم در غرب بهیچ وجه جالب، پذیرفتنی و با عاقبت و آینده ای خوش، نیست.  اما تا هنگامی که پول و ثروت کافی وجود دارد ضعفها خود را نشان نمیدهند. لیکن در زمان فروکش ثروت، ا وج فاجعه سیستم های غربی که بر پایه فرد گذاشته شده و اخلاقیات،  خانواده و روابط فامیلی جای خود را به پول داده؛  بشکل وحشتناکی خود را نشان خواهد داد.

بیائید هر کشور دیگری را بجای ایران در نظر بگیرید. آگر همین کشورهای بظاهر صلح طلب اروپا در محاصره و تهدید قرار بگیرند اوضاع داخلی اشان را چگونه کنترل میکنند.  فرض اینکه؛  در فنلاند کشور شرقی سوئد ونیز دانمارک کشور جنوب غربی سوئد( که هیچ مرز خشکی هم با یکدیگر ندارند)  جنگ باشد و دائما هم آلمان،  سوئد را تهدید به حمله نظامی بکند آنگاه خواهیم دید که وضعیت دمکراسی و آزادی بیان چگونه خواهد بود.  همین آمریکا علیرغم اینکه حدود 10000 کیلومتر با جبهه عراق فاصله داشت با حیله ی ” سکوت سنتی بهنگام جنگ”؛  دربرابر جنگ بنوعی علنی و مخفی دیکتاتوری و حکومت نظامی اعمال کرد.  آنها خود سیرک های دیگری از قبیل ارسال پاکتهای پستی حاوی مواد آنتراکس براه انداختند تا همه گونه سوء استفاده از افکار عمومی خود و جهان ببرند.

هم اکنون تمامی کنترل ها و فشارها و سانسورها و…  کاملا حساب شده در آمریکا( و حتی اروپا) اعمال میشود اما چه کسی هست که صدایش در بیاید و این صدا به گوش چه کسی خواهد رسید. آن اعتراض واقعی اندکی هم که وجود دارد همانند حرف زدنی با صدای آهسته در گوش شخصی در یک دیسکوتک که صدای موزیکش همه را کر میکند ( و حتی اجازه نمیدهد که شنونده آن صحبتهای در گوشی را بشود)، میباشد.

در حالی که هدف اصلی آمریکا اشغال تمام و کمال منطقه بوده و به صراحت  اعلام میکند که هدف بعدی ایران است.  چگونه میتوان انتظار داشت ایران در مسائل عراق و افغانستان دخالت نکند.

 چنانچه ایران در مسائل این کشورها دخالت نکرده باشد، ایرانیان باید این دولت را  به محاکمه بکشند و در تمام طول تاریخ از آن بعنوان بی لیاقت ترین دولتها نام ببرند. اما سیاست نیز ایجاب میکند تا ایران منکر مداخلاتش باشد.

در این مقطع از تاریخ و به پشتوانه تمامی فلسفه ها و افکار بظاهر برجسته (اما غلط موجود)؛  تمامی کشورهای جهان بنوعی در مسائل دورترین کشورها  نیزدخالت (غیر مشروع) میکنند؛  پس بر همین مبنا ایران کاملا محق است که در مسائل کشورهای همسایه اش آنهم با توجه به نکاتی که تنها اندکی از آنها بیان شد؛  وارد شود.

اگر ایران در مسائل این کشورها بعد ار حمله آمریکا دخالت نمیکرد؛ آمریکا بسادگی موفق به تسلط بر این کشورها میشد و هدف بعدی خود ایران و تمامی منطقه و پس از آن تسلط بر جهان میبود. بنابراین دیده میشود که در این بازی فوتبالی که تعریفش آمد کشورهای بسیاری هم( حتی اروپائی) بدون نیاز به اعلام علنی؛ در خفا از ایران پشتیبانی مشروط و محدود کرده و میکنند.

اما ایران باید با هوشیاری با این مجموعه برخورد کند. مردم ایران نیز باید عاقل باشند و اجازه ندهند تا بازیچه دست سیاست بازان قرار بگیرند.

هرچند اکنون مردم ایران از درک مسائل سیاسی بسیار بدور افتاده اند و از حساسیت شرایط منطقه چیزی نمیداند.

در اساس آمریکا میخواهد با اعلام حالت جنگی و عدم امنیت در ایران از دمکراسی، ثبات،  سرمایه گذاری و توسعه در ایران جلوگیری کند. اعلام حالت فوق العاده در ایران یعنی بستن درهای هرگونه رابطه خصوصا اقتصادی  با دول خارجی و در مجموع تعطیل زندگی عادی. 

 البته آمریکا از این موضوع برای فروش اسلحه سود میبرد.  در ضمن بالارفتن قیمت نفت  پول کافی را برای این خریدها تامین میکند.

مقصود آمریکا از دمکراسی در جهان در حال توسعه؛  تسلیم بلاشرط میباشد.

آیا اسرائیل کشوری دمکراتیک است و یا مذهبی- سکتاریست؟

 اسرائیل  کشوری مذهبی- سکتاریستی میباشد که برای  سکونت طرفداران یک دین خاص ایجاد شد و لکه ننگی بر پیشانی جهان مدعی تمدن در قرن بیستم  زد.

 صحبت از دمکراسی و آوردن نام چنین کشوری در مقام مقایسه با سایر کشورها برای بررسی وضعیت دمکراسی در جهان و خصوصا منطقه، در اساس پوچ، و ریشخند جهان و خصوصا اهل  علم ودانش و کتاب  است. 

آنانیکه  مسئله دمکرانیک بودن اسرائیل را مطرح میکنند در دو گروه عمده قرار میگیرند.

1 – آنچه که از جانب رهبری و گروهای خاص در آمریکا و اروپا مطرح میشود:  چون این کشورها  تحت نفوذ یهودیان قرار دارند؛  نمیتوانند آزادانه و با توجه به مسائل انسانی و واقعیت قضاوت کرده یا نظر بدهند ویا حرکت کنند. 

کادر دانشگاهی در این کشورها نیز زیر سلطه یهودیان میباشد.  چنانچه کسی هم پیدا شود که از این شستشوی مغزی جهیده و حرف دیگری بزند  جائی برای انتشار افکارش باقی نخواهد ماند؛  نیز با انواع توطئه ها که معمولی ترین آنها اتهام ضد یهود بودن آنهم با اصطلاح   ” آنتی سمیتیز” (ترمی که  در حدی فراتر و بدتر ازنژاد پرستی میباشد) با او برخورد بسیار تند و خطرناک میکنند تا جائیکه یا باید از نظراتش کناره گیری کند یا از کار و جانش دست بشوید.

2– دسته دیگر آنهائی هستند که از درک این نکته بدوربوده تحت تاثیر تبلیغات و… از دیدن و درک واقعیت عاجزند. این گروه ملیونها ملیون مردم جهان را در بر میگیرد. در این گروه غیر از مردمان عادی، متفکرین، آکادمیسین ها، رهبران سیاسی و… قرار دارند.

هرچند ظاهرا اسرائیل بعنوان کشوری برای معتقدان به یک دین ایجاد شد اما در این کشور تبعیض و نژاد پرستی ( در اصل یهودیان پایه گذاران  نژاد پرستی بودند) بیداد میکند؛  آنانیکه خود را از بقایای ( به قول خود آنها: “ازنژاد”) 2 سبط باقیمانده و لوی (سکتهای اصلی صاحب قدرت و تعیین کننده) میدانند ازموقعیت بسیار برتر و ویژه ای برخوردارند.

این چگونه کشور دمکراتیکی استکه تعداد وسیعی از شهروندان حتی در رده شهروند درجه دوم و پائین تر نیز بحساب نمیآیند. این چگونه کشور دمکراتیکی است که کودکان را در خانه خود توسط تک تیراندازان  هدف گلوله قرار میدهند. این چگونه کشور دمکراتیکی استکه هیچ غیر یهودی هیچگونه حق انسانی و شهروندانی ندارد و همان قوانین آپارتاید افریقای جنوبی سابق در آن با شدت اجرا میشود. در اصل این اسرائیل بود که حکومت آپارتاید افریقای جنوبی را سرپا نگه میداشت تا برای خود شریک جرمی داشته باشد و دنیا چندان بر او خرده نگیرد.

در اوایل قرن بیستم صهیونیستها جنگ اول را به جهان تحمیل کردند تا بدینوسیله به سرزمین موعود دست یابند. جنگ دوم جهانی نیز نتیجه ناگزیر برای تکمیل  طرح  اشغال سرزمین دیگران (فلسطین) بود. جنگهای اخیر نیز دنباله همین وعده های یهوه است.

بر اساس این واقعیت عیان و غیر قابل انکار آیا آنانیکه اسرائیل را کشوری دمکراتیک میدانند، میتوانند در وحله اول ثابت کنند که اسرائیل یک کشور بمعنی واقعی است؟  پس از آن باید نشان بدهند که:  کشور یا سرزمین یا ملت یا دولت،  در آن نقطه از جهان؛  کدامیک از آنها دمکراتیک است.  

در آن منطقه از چند هزار سال پیش اقوام مختلف عرب، عبری، مصری، یونانی، رومی، اسلاو، ارمنی و… ساکن بوده اند. در میان این جمعیت متنوع انواع فرق ادیان باصطلاح سامی،  یهود، اسلام و مسیحی وجود دارد که همگی این سرزمین را مقدس و متعلق بخود میدانند. لیکن اکنون تنها یکی ازآنها برروی این سرزمین چنگ انداخته و همه چیز را برای خودش میخواهد. این امر با همین دمکراسی بیمعنی غرب نیز سازگاری ندارد.

در همین راستای حکومت سکتاریسی استکه موساد به سازمانی تبدیل شده که هیچ سازمان جاسوسی نمیتواند در آن نفوذ کند. زیرا در هیچ نقطه ای از جهان نفوذ  در سکتها آسان نیست.  خصوصا در چنین سکتی که نفوذ در آن و برون بردن اخبار و اطلاعات درونی بدون هیچ رحم و بروبرگردی  مجازات بسیار شدید دارد؛  کسی جرات ریسک ندارد. البته این مسئله تنها به سازمانهای امنیتی اسرائیل باز نمیگردد بلکه کل این کشور چنین است. اسرائیل کشوری مذهبی- سکتاریست است که در کمال وقاحت دائما در جهان بدنبال شهروند جدید یهودی است. جهان نیز در برابر این مسئله بنوعی کوری و خرفتی دچار شده و در حالیکه در همین کشورهای اروپائی، استرالیا،آمریکا و هر کشور مهاجر پذیر، شرطی و حرفی از دین و مرام و مسلک افراد متقاضی نیست و چنین شرطی را برای خود( و در میان همه این کشورها) محکوم میکنند ، اما متقابلا انگار که این پدیده در اسرائیل رخ نمیدهد.  بنظر میرسد همه بنوعی گیجی  و خرفتی دچار شده اند که حاصل تبلیغات صهیونیستها است.

در برابر این دیوار قطورامنیتی که اسرائیل برای خود ایجاد کرده، اما یهودیان در سایر کشورها برای اسرائیل جاسوسی میکنند. دست آنها در کشورهای اروپائی و آمریکا بسیار باز است.  صحبت از یک یا دو جاسوس اسرائیلی در دستگاههای آمریکا یا… نیست.  بلکه  در حالیکه سیاستگزاران و برنامه ریزان اصلی آمریکا و همچنین آنانیکه در موقعیتهای حساس و مشاوره دهنده بصورت ثابت و مادام العمر نشسته اند صهیونیستهای یهودی و مسیحی هستند بسادگی میتوان فهمید که نبض این کشور را در دست دارند. صحبت بر سر یک یا چند جاسوس نیست بلکه کل سیستم است که در دست آنهاست. هرچند سرمایه داران بزرگ غیر یهودی وغیر صهیونیست در کشورهای غرب وجود داشته و جنگی را در نهان با آنها دارند اما این دسته از تشکل و تجربه هزاران ساله اولیها برخوردار نیست.

اسرائیل یک پایگاه نظامی است که شهروندان بسیاری کشورها اجازه ورود به آنجا را ندارند.  حتی شهروندان کشورهای اروپائی و آمریکا که مسلمان بوده یا از کشوری مسلمان بدانجا مهاجرت کرده اند نیزآنانیکه سابقه مخالفت با این کشور را دارند اجازه ورود به اسرائیل را ندارند. حتی اگر این افراد اجازه بیابند جرات ورود بدین جامعه سکتاریستی را ندارند.

حافظه تاریخی  و لجاجت تاریخی

حافظه تاریخی به مفهوم بیاد داشتن گذشته، در ایرانیان بسیار ضعیف است.  خصوصا آنگاه که ظلم و ستمی که بر آنها روا شده مطرح میگردد. شاید ایرانیان بدلیل سابقه تاریخی بسیار قدیمی که باعث گردیده تا شاهد بسیاری  وقایع تلخ وشیرین باشند به گذشت و را فت، و پاک کردن وبدورانداختن کینه ها و شروع دوباره زندگی و ساختن دنیائی جدید عادت کرده باشند. این تعبیر از سعی در فراموش کردن گذشته تحت اصطلاح معروف ” گذشته ها گذشته و باید فراموش کرد” از نشانه های بارز کشور و مردمی متمدن، بزرگوار و تلخ وشیرین چشیده و سرد و گرم دیده  میباشد.

چنانچه ایرانیان بخواهند هر آنچه از ظلم وستمی  را که دیگران در سالها و قرون گذشته بر آنها وارد کرده اند،  دائما مورد پیگرد و تکرار قرار داده بدنبال انتقام باشند آنگاه هیچ امری در این مملکت پیش نخواهد رفت پس صلاح در آنستکه آنها را به تاریخ وتجربه تاریخی سپرد.

اما این خصوصیات نباید از حد بگذرد وگرنه ضررهای فراوانی را بهمراه خواهد داشت. مهمترین حادثه و اتفاق یا به سخن دقیقتر فاجعه تاریخی که اخیرا دامن ایران راگرفت حمله عراق به ایران بود که هنوز مدت چندان زیادی از آن نگذشته است. هنوز هم اجساد کشته شدگان کاملا جمع آوری نشده است.  اینکه اندکی پس از جنگ،  مردم دو کشور( و خصوصا ایرانیان) هیچگونه ابراز انزجار احمقانه ای  نسبت بیکدیگر روا نداشته به کشور یکدیگر سفر میکردند نشانگر آنستکه مردم از یکدیگر نفرت ندارند و میدانند که هر دو اسیر دست رهبران سیاسی شده بودند.

اما اینکه رژیم حاکم بر ایران بطور جدی پیگیر محاکمه مسببین جنگ نیست جای انتقاد شدید دارد. مردم ایران طی جنگی 8 ساله که در مقام سومین یا چهارمین جنگ بزرگ قرن بیستم جای میگرفت گرفتار فلاکت و مصائب بسیار گردیدند که هنوز هم عواقب اجتماعی آن ؛ روانی و…، اقتصادی، سیاسی و… پابرجاست. چرا دولت ایران عامل اصلی این جنگ را به دادگاه بین المللی نمیکشاند. همه جهان میدانند که صدام بعنوان یکی از احمق ترین و بی سیاست ترین رهبران سیاسی جهان تنها مهره ای در دستان آمریکا و اروپا بود. این کشورها بودند که صدام را وادار به جنگ با ایران کردند و همه گونه کمکی هم در زمان جنگ به صدام کردند؛ لیکن رژیم ایران در بازیهای سیاسی وارد شده و وارد بده بستانهای سیاسی گردیده است.  مثل آنجا که مسئله نصب لوحه ای بمناسبت کشتار گروهی از مخالفان رژیم ایران در رستوران میکونوس در آلمان مطرح شد؛ ایران نیز مطرح کرد که آلمان را بعنوان حامی صدام و دادن سلاح های شیمیائی به او مقصر میداند. این سیاست بازیها برای حفظ موقعیت حاکمان است و نه حمایت از حقوق مردم.

از جمله مشکلاتی که جنگ در ایران بوجود آورد تقویت  قشری ترین نیروی حاکم بود. این جنگ بود که باعث گردید تا در چنان جو نظامی فشار بر مردم زیاد شود بطوریکه تعداد زیادی مجبور به ترک کشور و سکونت در همین کشورهای غربی  شدند. 

تقصیر و گناه مهاجرت، فلاکت و آوارگی این افراد در کشورهای دیگر( که اکثرا هم به غرب آمده اند) بر گردن همین کشورهای حامی جنگ میباشد.

در جنگ دمکراسی معنی ندارد بلکه دیکتا توری است که تعیین کننده میباشد.

یک مقایسه  منطقی میان ایران از یکطرف و آمریکا و یهودیان در جهتی دیگر:

یهودیان از بعد از جنگ دوم جهانی تمامی دنیا را بعنوان کشتارشان  توسط نازیستها،  تحت فشار گذاشتند،  تاحدی که اینهمه کشتار ها و جنایاتی که در طی دو جنگ اول و دوم جهانی صورت گرفت تحت الشعاع آن قرار گرفته است. هرچند خود آنان بعنوان بانیان ایندو جنگ بزرگ و خانمانسوز و فاجعه بشری باید مورد سئوال و محاکمه قرار میگرفتند،  اما با فشارهای  تبلیغاتی آنها،  فعلا هنوز همه چیز برعکس جلوه کرده  و یهودیان هنوز از مردم جهان به انواع گوناگون جریمه میگیرند.  اما ضعف و سستی رژیم حاکم بر ایران حقوق این مردم را در محاکمه و مجازات عاملان جنگ برباد میدهد.

یهودیان از حافظه تاریخی قوی ( البته  تنها در رابطه با ستمی که بر آنها رفته و نه ستمی که بر دیگران کرده اند)  در حد منزجر کننده ای برخوردارند

در مقام مقایسه با ایرانیان میتوان دید که این لجاجت تاریخی ( و نه حافظه تاریخی زیرا رفتار یهودیان از مرحله حافظه تاریخی و امری معقول گذشته و کینه توزی تاریخی است) حاصل عدم رشد  و… آن چیزهائی است که در مورد مردمان صاحب سرزمین و  با سابقه فرهنگی –  تاریخی قوی مانند کشورهای خاورمیانه،  صدق میکند.

آمریکا مورد دوم است.  آمریکا حمله  به دوبرج در نیویورک ( که هنوز مسبب اصلی آن دقیقا مشخص نشده و خود او به انجام این عمل مورد سوء ظن است)  را دلیل  کافی و مجوزهر عمل کثیف و غیر انسانی،  در هر حدی و در هرکجای دنیا قرار داد.

اگر قرار بود تا کسانی و کشوری اولین شاکیان و خواستاران مجازات یا حمله نظامی و متلاشی کردن  صدام حسین و عراق و یا طالبان و افغانستان میبودند؛   در وحله اول ایران و ایرانیان جای میگرفتند. اما ایرانیان چنین نکردند و البته این نه تنها دلیل نظامی داشت بلکه در خصوصیات ایرانیان نبود. ایران کشوری بود که علیرغم گذشته پر پیچ وخم و جنگهای بسیار اما حدود 2 قرن بود که بغیر از مسائل داخلی با کشور دیگر جنگ نداشته است. این غربیهای با ادعای تمدن بودند و هستند که در تمام طول قرون گذشته بدون وقفه جنگ داشته اند و میتوانند افتخار کنند که رکورد دار هستند و ضمنا افتخار شروع جنگ در قرن 21 را بر سینه بزنند. این غربیها هستند که دارای بزرگترین کارخانه های اسلحه سازی میباشند  و باید بهر وسیله( جنگ) انبارها را خالی کرده سلاح های جدید بسازند و باز جنگ و این سلسله ادامه یابد.

چرا عراق را وادار به حمله به ایران کردند

با توجه به نکات و مسائلی که مطرح شد بهتر است یک نکته دیگر را هم که از حافظه تاریخی حذف شده مطرح گردد و آن ذکر بعضی ار دلایل تحریک و فشار بر صدام برای حمله به ایران بود. جمهوری اسلامی در ابتدای تاسیس یا انقلاب از دانش سیاسی کافی و هیچ تجربه ای برخوردار نبود . خصوصا خمینی که رهبری و نبض کار را در دست داشت در دنیا و زمانی بسیار قدیم زندگی میکرد و حرفهائی میزد که تمامی همسایگان را رنجانید و اختلافات گسترده ای را میان خود مسلمانان دامن زد. در این میان موضع ملایم تر، عاقلانه تر و سیاسی تر مهندس بازرگان زیر گامهای خمینی خورد شد. سایر سازمانها ی سیاسی نیز از چپ تا راست چندان عاقل تر و با سیاست تر از خمینی نبودند. اگر آنها نیز در صدر قدرت و بجای خمینی و دارو دسته اش بودند چنانچه بدتر از او نمیکردند چندان بهتر هم عمل نمیکردند.  کشورهای غربی که همه چیزشان پابرچا بود این ضعفها را میدیدند و اگر واقعا قصد کمک و همدلی داشتند میتوانستند به شکل مناسب عمل کنند. اما در جهان سیاست کنونی که قانون جنگل و دریدن حکمفرماست چنین امری بعید بود. در این مسابقه فوتبال، ساده ترین راه پبروزی آنستکه تا حد ممکن حریفان را مجروح کرده از میدان خارج کرد تا تعداد کمتری در میدان باقی بماند.

 علیرغم سیاستها و موضع گیریهای غلط خمینی در قبال همسایگان که بدترین آنها طرح صدور انقلاب  اسلامی ایران به آن کشورها بود اما، این دلیل غرب برای تحمیل جنگ به ایران نبود زیرا این دلسوزیهائی در جهان سیاست معنی ندارد.  پس کدام نکات برای آنها مهم بود؟:

1- ایران از شناسائی اسرائیل بعنوان کشور سرباز زد. این اصلی ترین نکته بود که باعث گردید تا یهودیان و نیز مسیحیان صهیونیست در تمام کشورهائی که نفوذ داشتند از تمام امکانات برای تغییر موضع ایران و در نهایت خورد کردن ایران استفاده بکنند.

2- عدم شناسائی آفریقای جنوبی.  جالب است برای بیدار کردن حافظه تاریخی خفته؛  گفته شود که دراین کشورآپارتاید حاکم بود و علیرغم این غیر انسانی ترین سیستم؛ آمریکا از آن حمایت میکرد.  حال پس از آن افتضاح چندین ده ساله حمایت از آپارتاید یکباره آمریکا طرفدار دمکراسی و آزادی شده  و میخواهد آزادی و دمکراسی را با زور به جهان تقدیم کند. آمریکا خودش باید پاسخ بدهد که چگونه بوده که تا آن موقع حرفی از انسان و حقوق بشر نبوده اما ظاهرا یکباره در دهه آخر قرن بیستم ساکنین کره زمین انسان شدند که در نتیجه موضوع خقوق بشر مطرح شد و سازمان ملل هم صاحب سازمانهای فعال حقوق بشر گردید. باید منتظر بود تا در آینده دوباره بازی جدیدی را مطرح کنند.

نباید فراموش کرد که آپارتاید از نوع  دیگرش تا چند دهه پیش در خود آمریکا وجود داشت و نباید مطمئن بود که اکنون کاملا برطرف شده است.

 سوای تمامی برنامه های غیر انسانی که آمریکا در جهت منافع خود از طرح دمکراسی برای جهان دارد؛ با طرح پر سرو صدای حقوق بشر توانست حافظه تاریخی جهان را تحت الشعاع قرار دهد و افکارمردم را منحرف کند.  مردم جهان بسادگی فراموش کردند که بدون حمایت آمریکا چنان ننگی تا پایان قرن بیستم نمیتوانست بر پیشانی جهانیان باشد. جالب آنکه در مراسم  ختم آپارتاید در آفریقای جنوبی لوح افتخار را به آمریکا دادند. جهان  بازیچه و… شده است !!!

هیچکس بدان توجه نکرد که نقش ایران در برچیدن آپارتاید چقدر بود. قطع رابطه با کشور آپارتاید آفریقای جنوبی؛  نه تنها خواست رژیم ایران بلکه خواست تمامی مردم ایران بود که شنیدن داستان زندگی مردمان غیر سفید پوست اروپائی در این کشور برایشان غیر واقعی و باور نکردنی مینمود.

3- آمریکا را شیطان بزرگ خواندن.

4- برچیدن تمامی انجمن هائی که بنوعی در اختیار غرب بودند مانند فراماسیونری و لاینز کلاب و… بدینترتیب ابزار و شبکه های منسجم، تعلیم دیده، بابرنامه و قادر به برنامه ریزی  و نفوذ  در کلیه ارگانهای کشور که بوسیله آن میتوانستند کشور را در دست بگیرند و نیز همه گونه جاسوسی بکنند؛  بهم ریخت.

5- فروش اسلحه. جنگی بزرگ میان دو کشور با بزرگترین ارتشهای منطقه میتوانست بازار خوبی برای فروش اسلحه های از رده خارج شده آنها باشد.

با توجه به مسائل فوق بود که از آن اشتباهات خمینی سوء استفاده  شده،  صدام حسین را برروی کار آورده و مجبورش کردند تا جنگی طولانی و 8 ساله را بر هر دو کشور تحمیل کند.

 تمام تلاش این کشورها نیز بر آن بود که این  جنگ، طرف پیروز نداشته  و هرچه بیشتر طولانی بشود تا آنها اسلحه بیشتری را بفروشند.  هر چند که این امر باعث کشته شدن تعداد بیشتری انسان و خانه خرابی میشد. این است انسانیت و معنی حقوق بشری که یکباره کشف کردند و از کله مشتی  تحصیلکرده و روشنفکر ضد بشر در آمده در خدمت سرمایه قرار گرفت.

نقش تعیین کننده ایران در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا

آنچه که در دهه های اخیر تعیین کننده حزب حاکم در آمریکا ( در سیرکی بنام انتخابات ریاست جمهوری)  بوده موضع گیری آنها در قبال مسئله فلسطین بوده است. هر کدام از احزاب  که پوئن بیشتری به اسرائیل میداد از جانب  یهودیان مورد حمایت قرار میگرفت و حکومت  را بدست میآورد. این نکته ای استکه تمامی دست اندرکاران سیاسی و اساتید دانشگاهها بدان واقف بودند و هستند.  لیکن اکنون شرایط تغییر کرده ( و البته بدلیل فشار یهودیان به آمریکا برای فشار بر ایران)،  ایران در وضعیت استثنائی قرار گرفته  و میتواند در انتخابات آینده آمریکا نقش تعیین کننده بازی کند تا جائیکه به نوعی میتوان گفت که: در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا،  این ایران است که رئیس جمهور آنها را انتخاب میکند.  اینباراگر ایران هوشیارانه عمل کند میتواند درقبال پوئن های مناسبی که در یافت  میکند اجازه دهد تا حزب مورد نظرش قدرت را بدست بگیرد.

آمریکا ضعیف تر از آنستکه بتوان تصورش را کرد و تمامی علت آن یهودیان صهیونیست اند که بخاطر آمال خود  حاضرند تا این کشور را  بفنا بکشانند.

                         جنبش روشنفکری- ایران

                                        سپتامبر 2004    شهریور 1383

  Intellectualism_movement_iran@hotmail.com

خصوصی سازی در ايران و رابطه آن با حمله آمريکا


خصوصی سازی در ایران و رابطه آن با حمله آمریکا

اخیرا آقای خامنه ای بعنوان رهبر جمهوری اسلامی ایران در نشستی با حضور سران کشور بر اجرای هرچه سریعتر خصوصی سازی تاکید خاص کردند. اما چه تحلیلی بر این نکته که تحولی بسیار عظیم در ساختار کشور و حاکمیت ایجاد میکند و در این برهه از زمان ( که ظاهرا تهدید حمله آمریکا به ایران جدی شده است) صورت میگیرد، میتوان ارائه داد.

پس از انقلاب بهمن نیروهائی آرمانگرا برسرکار آمدند که ریشه در طبقات متوسط جامعه داشتند.

در آن ایام سرمایه دارعمده ای در کشور نبود و مخصوصا آن دسته از صنایع کشور که دولتی نبودند با مشکل صاحب و مدیر روبرو بودند.

در آنزمان بزرگترین نادانی آمریکا ( و صهیونیستهای حاکم بر آمریکا و اروپا) آن بود که بجای مدارا  و سیاست و نفوذ در سیستم مملکت که میتوانست نتیجتا به حاکمیت مطلق بر تمامی کشور منجر شود؛ با حاکمان و یا انقلابیون بی تجربه و بی پول، سرجنگ برداشته و سعی کرد با قلدری ناشی از نادانی و بی سیاستی تمام عیار،  با ایران روبرو شود.

پس از گذشت چند سالی همان رهبران مملکت ( که  در بالاترین سطوح سرمایه و ثروت، تجار بازار بودند)  با یک ثروت عظیم بی صاحب روبرو شدند که تنها کسی که میتوانست صاحبش شود خودشان بودند. آنها بتدریج وارد بازارهای بزرگ تجاری شدند و پس از آن نیز به سمت صنعت کشیده شدند.

اکنون پس از گذشت 28 سال سرمایه آنها بحد بالائی رسیده؛  از طرفی با دو موضوع روبرو هستند یکی ورود به بازارهای جهانی و دیگری دست گذاشتن روی ثروتی حاضر و آماده در داخل کشور.

صنایع و اموال دولتی داخل کشور که در دسترس است و تصاحب آنها کاری مشکل نمیباشد بعنوان نقطه شروع بسیار خوبی میباشد.

بنابراعلام همین چندروز پیش مسئولین، بمیزان 7000 ملیارد تومان از صنایع و… دولت باید به بخش خصوصی واگذار شود. هرچند این مبلغ کمتر از ده ملیار دلار است اما باید  به این نکته توجه کرد که این صنایع در ایران است و با نرخ مقایسه ای در سایر کشورها مجموعه بسیار وسیعی از صنایع و… را در برمیگیرد که اگر قرار باشد همانها را در کشورهای اروپائی یا آمریکا فروخت آنگاه چندین برابر خواهد بود.

آن ثروتمندان بزرگی که قادرند تا سهمی از این مجموعه بزرگ را بخرند دارای ثروت و قدرتی بسیار عظیم  خواهند شد که در آنصورت میتوانند با ثروتمندان سایر کشورها وارد بحث و مذاکرات جدی و در حدی تقریبا برابر در سطح بالای جهانی بشوند.

اولین نتیجه ای که از این خصوصی سازی میتوان گرفت آنستکه اقدام به چنین عملی در این برهه از زمان میبایست نشانگر آن باشد که هیچ جنگی صورت نخواهد گرفت.

زیرا اگر کمترین احتمال حمله آمریکا به ایران برود بدین معنی خواهد بود که قیمت صنایع و…  سقوط خواهد کرد. پس اگر احتمال حمله نظامی و جنگ باشد هیچ کس ریسک نکرده و سرمایه گذاری نمیکند بلکه منتظر میشود تا نتیجه کار را ببیند. در بهترین حالت منتظر میشود تا بعد از حمله که قیمتهای کارخانه ها، صنایع و…  بطرز وحشتناکی سقوط کرد آنها را بخرد.  نباید از نظر دور داشت که آن سرمایه دارانی که هم اکنون در صف خرید هستند خود کاملا در قدرت مرکزی جای دارند و از همه وقایع بطور کامل و دقیق باخبر میباشند و در واقع آنها از اخبارو اطلاعاتی برخوردارند که در اختیار عموم مردم قرار نمیگیرد.

پس باید ماجرا برعکس باشد بدینصورت که نه تنها احتمال هیچ جنگی نیست ( و این احتمال در همین چند هفته صد در صد شده است) بلکه برعکس ظاهرا کارها رو بجلو است و بزودی باید شاهد تحولاتی عظیم در روابط بین المللی باشیم.

در نتیجه پیش از اینکه روابط  باز و بسیار گسترده شود و پای سرمایه داران خارجی به ایران باز گردیده آنها مشتری خرید ارزان قیمت اموال دولتی گردند،  باید آنها را به داخلی ها ( که خود تصمیم گیرندگان و حاکمان هستند) فروخت.

اما در آینده چنانچه آنها بخواهند سهم خود را به خارجی ها بفروشند مشکلی بر سرراهشان نیست و براحتی هم سودهای بسیار بسیار کلان و بی دردسر از این معامله خواهند برد.  حتی  میتوانند با این وسیله وارد معامله پایاپی شده در ازای فروش، درخواست خرید مقابل در کشورهای آنها را بکنند.

اما هرچند نگاه جنبش روشنفکری ایران به جهان چیز دیگری است و آینده دیگری را برمبنای مدیریت ( و نه حاکمیت سرمایه داران و یا کارگران ) برای جهان میخواهد؛  لیکن باید متوجه بود که اگر آنرا در همین لحظه بخواهیم  بغیر از رویائی که ابدا به واقعیت نخواهد پیوست، نیست. از طرفی  با چنین نتد رویهای پوچ هیچ آینده ای را هم رقم نزده  و راه خود را نگشوده بلکه مسدود میکند.  پس باید شرایط را دید و متوجه بود که در عصر کنونی بوجود آمدن سرمایه داران ملی در کشورهای جهان یک حرکت بجلو در جهت مثبت و رسیدن به جامعه ای برمبنای اداره  مبتنی بر عقل و دانش انسان خواهد بود.

با این استدلال نباید این اقدام را منفی دانست زیرا در جهان کنونی تقریبا تمامی کشورها دارای سیستم سرمایه داری میباشند؛ پس ورود به جرگه جهانی و حفظ استقلال که تضعیف قدرتهای بزرگ  جهان را بدنبال خواهد داشت؛  نیازمند داشتن کلان سرمایه داران واقعی ملی است.

همین سرمایه داران هستند که برای ورود به بازار جهانی باید از حدی از سرمایه برخوردار باشند تا بتوانند سهام صنایع یا تجاری و یا…  کشورهای ثروتمند جهان را بخرند.

از طرفی دیگر باید متوجه بود که اکنون حکومت در ایران در دست ملا ها همانند اوایل انقلاب نیست . بلکه در دست سرمایه داران است که ممکن است عمامه هم برسر داشته باشند؛ اما آنچه که قسمت اصلی وجود آنها را تشکیل میدهد سرمایه اشان است و آن قسمت عمامه و یا مذهب برای نگهداشتن قدرت مضاعف یعنی قدرت معنوی و یا نفوذ معنوی  بر مردم است.

نگاه چنین افرادی به جهان دیگر همان نگاه چندسال پیش نیست بلکه نگاه سرمایه دارانی است که ملیونها دلار ثروت دارند و میخواهند آنرا اضافه کنند و باید برای آن راه و چاره دیگری به غیر از شعارهای اولین روزهای انقلاب  بیابند.  پس تمامی تلاش خود را میکنند تا از جنگ و تحریم بگریزند.

حاکمیت ایران میداند که در مقابل آمریکا و صهیونیستهای ثروتمند که بر آمریکا و اروپا حکومت میکنند میبایست به انواع مختلف نیز خود را قوی کند که یکی از آنها نیز نظامی است.  

لیکن قدرت ایران تنها در نیروهای نظامی مسلح اش نیست بلکه بیشترهمان نفوذ مذهبی اش بر بسیاری از مسلمانان در اقصا نقاط جهان است  و اینکه در صورت درگیری نظامی براحتی میتواند عراق، لبنان، افغانستان و…  را برای آنها به آوردگاه تبدیل کند.

ایران میتوان جبهه جنگ را برای آمریکا آنچنان بزرگ کند که ابدا قادر به کنترل اش نباشد و حتی میتواند آن را بداخل خاک آمریکا برساند.  زیرا هستند ایرانیانی که از آمریکا نفرت دارند و در صورت چنین

حمله ای حاضرند به آمریکا در همه جا و حتی در خاک آن کشور ضربه بزنند و در این میان نباید از نقش سایر مسلمانان که آنها نیز میتوانند منافع آمریکا را در همه جا و حتی در خاک آن کشور مورد حمله قرار بدهند غافل بود.

در اینجا ازبررسی نظامی مسئله اجتناب میشود زیرا اینکار سالیان پیش توسط جنبش روشنفکری ایران صورت گرفته و عدم توانائی آمریکا در انجام حمله نظامی نشان داده شده ولی تنها به این نکته اشاره میشود که:

چنانچه آمریکا اقدام به حمله نظامی به ایران ( درهر حدی) بکند بغیراز حماقت و عملی که ابدا با دانش سیاسی جور در نمیآید نام دیگری ندارد و عملا دست به خودکشی زده  و سقوط بدون چتر نجات را انجام داده است.

در اینجا حتی به بررسی گسترده این نکته نیز نمیپردازیم که چرا جمهوری اسلامی ایران به عدم توانائیهای آمریکا در حمله به ایران اشاره ندارد؛  بلکه تنها اشاره  میشود که:

اولا  از این شلوغی استفاده میکند تا قیمت نفت بالا برود و بدین ترتیب درآمدهایش بالا برود.

دیگر اینکه با تقویت این نکته که آمریکا قصد حمله به ایران را دارد سکوتی بر اپوزیسیون حکمفرما میکند. زیرا که هیچ اپوزیسیون واقعی وطن دوستی حاضر نمیشود تا در شرایطی که احتمال حمله نظامی و کشتار مردم وطن اش میرود نوک تیز حمله بی امان را همچنان بر رژیم متمرکز کند. بنابراین همچنان که دیده میشود بیشترین تمرکز بر فشار بر آمریکا برای عدم حمله به ایران است.

در این گیرو دار آمریکا با دمیدن بر طبل توخالی جنگ،  ایرانیان را بالاجبار بزیر پرچم جمهوری اسلامی میفرستد؛  نتیجه اینکه رژیم ایران برنده شده و بازنده اینکار نیز خودش است.

اما  باید بصراحت گفت که احتمال حمله به ایران وجود ندارد.  چنانچه چنین احتمالی میرفت مسلما جنبش روشنفکری ایران در این مورد سکوت نمیکرد واقداماتی انجام میداد.  کمااینکه در پاسخ به تمامی اعلامیه های مختلف برای جمع آوری امضا و…  برای بازداشتن آمریکا از حمله به ایران در کمال خونسردی ساکت ماند.

جنبش روشنفکری ایران از چندین سال پیش و از همان ابتدا که آمریکا ساز حمله به افغانستان را کوک میکرد به بسیاری از مسائل و نتایج کار آنها به صراحت اشاره کرد؛ اما برای  مشاوران بی سواد  و کورازغرض های خاص ( زیرا اکثریت غالب آنها یهودیان صهیونیست بوده و هستند)  کاخ سفید واشنگتن سالها زمان و شکست های فاحش لازم بود تا متوجه شوند که برای اقداماتی بدین بزرگی چقدر ضعیف هستند.

آنکه از ضعفهای خود مطلع نیست از نادان ترین هاست.

براین مبنا استکه اکنون آمریکا در موقعیت بسیار ضعیفی قرار گرفته و تمامی شواهد نیز نشان میدهد که ایران بزودی  وارد بازی های مختلف صنعتی، تجاری، نظامی ووو جهان درسطح وسیعی خواهد شد. آمریکا نیز شرایطی همانند اوایل انقلاب را برای اینکه بتواند بسادگی همه ایران را بدست بگیرد از دست داده است و بدینترتیب قدرت اش بعنوان بالاترین قدرت جهان بعد از فروپاشی شوروی ابدا قابل طرح نیست و بزودی در رده های دوم و سوم جهان قرار خواهد گرفت.

آمریکا باید چشم هایش را باز کند و بپذیرد که کنترل منطقه استراتژیک خاورمیانه را از دست داده است و هرچه بر سیاستهای نومحافظه کاران ( یهودیان صهیونیست) پافشاری کند بیشتر و سریعتر خود را از مدار قدرت بیرون میاندازد.

این نکته کاملا واقعی است وسرعت بیشترآن به درایت روسیه، چین و هند در پذیرش ایران در پیمان شانگهای و ایجاد اتحادیه ای همه جانبه و قدرتمند مربوط میشود.

                                                    سه شنبه 27 فوریه 2007         8 اسفند 1385

                                                                                                     جنبش روشنفکری- ایران

Intellectualism.movement-iran@hotmail.com

توهين به رهبران عقيدتی مردم محکوم است


توهین به رهبران عقیدتی مردم محکوم است

اخیرا در طی چند مرحله و هربار از نقطه ای در اروپا و با استناد به آزادی بیان و عقیده تصاویر زشت و غیر واقعی از محمد رهبر عقیدتی  یا پیامبر مسلمانان انتشار یافته است.

هر چند ادعا میشود که انتشار این تصاویر در راستای دفاع از آزادی بیان و عقیده است اما ابدا بنظر نمیرسد چنین چیزی مبنای این کار زشت باشد.

محمد انسانی بزرگ در تاریخ بشریت بود که توانست آنگاه که دو قدرت بزرگ آن زمان یعنی ایران و روم تضعیف شده بودند و نیاز بیک قدرت جدید برای کنترل جهان بود این نیرو را ایجاد کند.

سیستمی که محمد بنیان گذاشت توانست دنیای آشوب زده و بی ثبات آن زمان را آرامش و ثبات  و امنیت بخشد. صلح و امنیتی که بعد از محمد بر جهان و یا سرزمینهای تحت تسلط مسلمانان حاکم شد باعث سرعت بخشیدن به رشد تمدن بشرگردید.

حتی اسکندر با وجودیکه یکی از بزرگترین فلاسفه تاریخ بشر “ارسطو” را بعنوان معلم در سپاه خود همراه  داشت ابدا نتوانست تاثیری هم سطح محمد بر افکار و زندگی مردم جهان بگذارد.

مغولان بزرگترین گستره سرزمینی  درجهان و در طول تاریخ بشر را ایجاد کردند؛ چنگیز خان نیز  قوانینی بعنوان  “یاسا” داشت. اما از مغولان  نیز تاثیری همانند محمد بر جهان گذاشته نشد.

تاثیری که محمد بر جهان گذاشت تنها شامل سرزمین های اسلامی نبود بلکه بر تمامی جهان و آینده بشر گسترش یافت.

باید با قاطعیت گفت برخلاف آنچه که میگویند ” نهضت رنسانس یا بیداری و پیشرفت غرب از ایتالیا و یا از سیسل شروع شد”؛  این تحول در برخورد با سرزمین های اسلامی حاصل گردید.

جنگهای صلیبی و آمدن اروپائیان از دورترین نقاط اروپا به سرزمین های آباد و متمدن خاورمیانه چشم آنها را بروی دنیائی دیگر باز کرد. حکام سیسیل نیز در همین ارتباط و بعد از جنگ با مسلمانان و آشنا شدن با سیستم حکومتی و تمدن مسلمانان از این تمدن بهره بردند؛ ازجانبی اروپائیان غربی از بی تمدنی عمیق  رنج میبردند.  ریچارد معروف به شیر دل،  شاه انگلیس از جامعه ای بسیار عقب ماند ه به این قسمت آمد بطوریکه حتی سایراروپائیان او را به تمسخر میگرفتند. اما او پس از برخورد با تمدن اسلامی در سرزمین های خاورمیانه،  یکه و تنها ولی با انباری از تجربه و دانش فراگرفته از تمدن شرق به کشورش باز گشت و پایه های اولیه تحول در انگلیس بسیارعقب مانده  را ریخت.

از جانب دیگر افکار محمد برخلاف بعضی از متفکران برپایه خشونت و قتل و غارت نیست.

در افکار محمد تبلیغ صلح و بخشش بر خصومت و کشتار کاملا میچربد.

برخلاف موسی و عیسی و تعدادی دیگر،  محمد شخصیتی واقعی است و تمام تبار و سابقه اش در زندگی مشخص میباشد. او فردی امین و مورد اعتماد و نجیب بود.

پس درج  چنین تصاویری که ابدا با واقعیت نسبتی ندارد نمیتواند مبنائی اصولی و انسانی داشته باشد. بلکه بنظر میرسد که برنامه و اهداف خاصی از تخریب و یا ترور شخصیت محمد وجود دارد.

1- میتواند عاملی برای  جریحه دارد کردن احساسات معتقدان به محمد باشد تا آنها را به عکس العمل  تند وادارد و پس از آن ادعای مظلوم نمائی بکنند.

نباید فراموش کرد هر انسانی بطور طبیعی در مقابل بعضی حرفها و یا حرکات عکس العمل نشان میدهد. آگاهی از این حساسیت و انجام آن  بمعنی هدف آگاهانه؛  تحقیر و در نتیجه تحریک میباشد.

بسیاری از مردم جهان از توهین ناموسی به مادرشان تمام اختیار و کنترل خود را از دست میدهند. حال اگرعده ای در گوشه ای از دنیا نسبت به مادرشان حساسیت ندارند و از طرفی این حساسیت را در دیگران میدانند، چنین حرفی را بزنند و بعد ادعا کنند چرا عصبانی شدی و بجای حرف در برابر حرف عکس العمل فیزیکی نشان دادی حرف غیر منطقی زده اند و مسئولیت هر اتفاقی با خودشان است.

قرار نیست رفتارها( رفتار دراین نوشتار بمعنی عام است که شامل کردار، گفتار و… میشود) در همه جا و با همه کس یکسان باشد. رفتارهائی که در ادارات از جانب کارمندان با روسا میشود و مخصوصا بعنوان مثال درهمان روزنامه ها با مدیران و صاحبان صورت میگیرد نمی تواند با رفتار عادی آنها در منزل و کوچه و خیابان و حتی با سایر کارمندان، یکسان باشد. حتی رفتار دو دوست صمیمی زمانی که با هم هستند و زمانیکه در مجامع میباشند با هم  متفاوت است.

رفتار مردم در کلیسا و مسجد و کنیسه و هر محل عبادتی با رفتار همان مردم در خارج متفاوت است.

کسی نمیتواند وارد حریم ( بمعنی عام از هرمحلی مانند خانه، کاخ و… گرفته تا سایر حریم ها) دیگری بشود و هرچه خواست بگوید و انتظار داشته باشد بعنوان آزادی بیان هیچ عکس العملی بغیر از چند کلمه پاسخ نگیرد. نمیتوان وارد کلیسا، کنیسه، مسجد و هر معبدی شد و هرچه که بدهان آمد به رهبر فکری و تفکرات حاکم بر آن محل گفت و انتظاری بیشتر از پاسخ دندان شکن نداشت.

مردم ممکن است بدلائل فرهنگی در منزل با نزدیکترین اقوام رفتاری داشته باشند که برایشان بسیار عادی باشد اما در خارج از منزل آن رفتار ابدا شایسته و قابل تحمل برای دیگران نباشد، پس نباید آن رفتار را با بکنند؛  بلکه باید رفتاری برابر پسند جامعه و دیگران انجام دهند تا سایرین حمل برتوهین نکرده پاسخ سخت و حتی دندان شکن ندهند. همچنین است رفتاری که در فرهنگهای جوامع مختلف متضاد یکدیگرند و باید رعایت همدیگر را بکنند وگرنه هیچ  صلح  و آرامشی در هیچ جای جهان  نخواهد بود.

همه دنیا میدانند که کشتن یک گاو در محله هندوها به چه معنی است و آنانکه چنین میکنند در واقع اعلام جنگ میدهند.  پس آنانکه چنین عکسهائی را منتشر میکند نیز اعلام جنگ داده اند و مسئولیت تمام عواقب آن برعهده خودشان است.

حرف میتواند جنگ یا صلح براه اندازد حرف باد هوا نیست.  بر همین اساس این نقاشی ها هم تنها رنگ و روغن و جسمی مرده  نیستند،  بلکه هدف دارند و هدف گفتن چیزی است که پاسخ آنرا هم میجوید، پس نباید از پاسخ گله کرد زیرا،آنکه چنین کرده میبایست نوع پاسخ را هم میدانسته باشد.

دولتها و مردم غرب اگر با استدلالات بالا مخالف هستند باید در قدم اول اثبات کنند که بهیچوجه با جنگ که عمل یا عکس العملی تند و خشن میباشند مخالفند. اما چنین نیست و خود آنها تمامی جنگها در قرون اخیر را براه انداخته اند.  اگر در مواردی خود در این جنگها دست نداشته اند و ظاهرا با جنگ و خشونت و برخورد تند مخالفند و میخواهند تا مسائل با مباحثه یا دیالوگ و بصورت صلح آمیز حل شوند؛ پس میبایست کشو ری را که جنگ برا ه انداخته مورد شماتت و تحریم قرار میدادند،  درحالیکه چنین نیست و دیده میشود روابط همین کشورها با آمریکا و اسرائیل  که بزرگترین جنگ طلبان و خشن ترین و بیرحم ترین کشورها هستند و باعث مرگ و نابودی ملیونها انسان میگردند؛

نه تنها قطع نمیشود بلکه برعکس با ضعفا و آنها که تحت ستم هستند محدود میگردد.

2- شاید هدف لوث کردن ماجرا است. مثلا آنقدر اینکار را در جاهای مختلف انجام بدهند تا مسلمانان ازعکس العمل خسته بشوند،  نیزاین نوع تحقیرعادی بشود. اما باید در نظر گرفت که عاقبت این عمل دامن همه را خواهد گرفت و همزمان چهره همه دیگر انسانهای برجسته جهان نیز لوث خواهد شد.

نتیجه آنکه هیچ چیز با حرمت در جهان باقی نمیماند.

واقعیت اینستکه اگر کسی میتواند محمد و افکار او و یا هر شخصی دیگر و افکارش را به نقد  معقول، مودبانه و آکادمیک بکشد هیچ کس جلوی او را نخواهد گرفت. کمااینکه میتوان گفت چنین عملی در مورد تمامی متفکران و صاحب نظران جهان( و از جمله محمد) صورت گرفته و مخصوصا در عصر حاضر انجام میگیرد و در مجموع نیز انتقادات و نظرات ارائه شده  نیز در تمام جهان منتشر میگردد و کمتر موردی پیدا شده که چنین شیوه برخوردی در جائی زیر سئوال برود. کمااینکه اکنون در تمامی دانشگاههای دنیا محققین آزادانه با تمامی نظرات برخورد میکنند.

جنبش روشنفکری ایران  درعین حالیکه حق نقد نظرات دیگران را برای خود محفوظ  میدارد،  در مقابل حق انتقاد از جانب دیگران برخود را نیز میپذیرد. اما نه به صاحب نظران  دیگر توهین میکند و نه برخورد توهین آمیز از جانب دیگران را برخود و یا دیگری  میپذیرد.

جنبش روشنفکری ایران جنبشی  کاملا مستقل با ایدئولوژی خاص و مشخص و مجزای از تمامی ادیان، ایدئولوژی ها و افکار موجود در جهان میباشد. این نوشتار نیز تنها برای دفاع از یک عقیده خاص نیست بلکه همه را شامل میشود و معتقد است:

انسانهای بزرگ و افکار بزرگ علیرغم اینکه با آن موافق یا مخالف باشیم متعلق به تمامی بشر است.  همانگونه که به یک اثر تاریخی بجا مانده در هرگوشه ای از جهان  بعنوان یادگار تمامی بشر نگاه کرده متعلق به همه جهان دانسته و گرامی میداریم، لازم است  تا افکار انسانهای بزرگ که افتخار تمامی بشریت هستند را نیز گرامی بداریم و بر همین مبنا صاحبان این افکار را متعلق به همه جهان دانسته و در همه جا و همه حال ارج بگزاریم.

کسانیکه خلاف این عمل میکند یا انسانهائی نادان هستند، که در اینصورت وظیفه عموم مردم و ارگانهای دولتی و مخصوصا رسانه های همگانی است تا به آنها آگاهی بدهند؛  یا هدفی خاص را از تخریب و ترورشخصیت مخالفان خود پی میگیرند.

اما آنگاه که خود رسانه های عمومی وارد این ماجرای توهین آمیز میشوند شک وجود توطئه ای برنامه ریزی شده شدت میگیرد.

ترور شخصیت از ترور فیزیکی بدتر است و این تروریستها باید به محاکمه کشیده بشوند.

چنین توهین هائی به آنچه که متعلق به تمامی بشر( و نه تنها به یک دین ویا تفکر خاص) است، توهینی به تمامی بشر و تاریخ انسان میباشد.

بکوشیم تا گذشته و گذشتگان ارزشمند خود را با احترام نگاه کرده ارج نهاده و بزرگ شماریم تا خود را بزرگ کرده باشیم و سرمشق خوبی برای آیندگان بشویم.

                                                      جنبش روشنفکری ایران

                                                              سپتامبر2007     شهریور 1386 

Intellectualism.movement-iran@hotmail.com